اشعار شهادت حضرت زهرا (س) و فاطمیه

مهدی علی قاسمی
مدح و شهادت


شامل الطاف بی حدّ علی گردیده است
هر که را در این عزا با دیده ی تر دیده است

نوکر زهرا مقامش از مَلَک هم برتر است
خاک پاهایش مقدس ، جای آن بر دیده است

هر گنهکاری که آمد عبد این دربار شد...
...رحمت حق را به خود چندین برابر دیده است

لحظه ی جان دادنش هرکس که نوکر بوده است
صاحب این خانه را ساعات آخر دیده است

چندسالی می شود در فاطمیه چشم من
در میان روضه ها تا دیده نوکر دیده است

هرکه شد سینه زن او در قبالش خیر دید
منکر زهرا فقط در زندگی شر دیده است

با عنایات خود زهراست گر هر بنده ای
شیعه و دیوانه ی کوی علی گردیده است

همچو زهرا لعن کرده شیعه بعد از مصطفی
هرکسی را جای حیدر روی منبر دیده است

علت اسلام آن مرد یهودی روشن است:
دستهای بسته ی سردار خیبر دیده است

بعد از آن کوچه گرفته مجتبی لکنت زبان
پیر شد وقتی که خون سینه بر در دیده است

باید از فضه بپرسی که چه شد در پشت در
ماجرای پشت در را فضه بهتر دیده است

زخم پهلو ، خون سینه ، بازوی مجروح را
گر ندیده هیچ چشمی... چشم دختر دیده است

دخترش دق کرده از بس لاله های سرخ را...
...بر لباس مادر و بر روی بستر دیده است



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت
[ 1 / 12 / 1394 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا (س) و فاطمیه



غلامرضا سازگار
شهادت

جگرم خون و دلم سر به گریبان علی است
صبـح هـم در نظرم شام غریبان علی است

گرچـه بــا چـاه کنـد درد دل خــود ابراز
چـاه هـم بی‌خبـر از غصۀ پنهان علی است

سنــد غربـت مــولاست رخ نیلــیِ مــن
سنـد غربـت من، سینۀ سوزان علی است

بارهـا دشمـن اگـر آیـد و دستـم شکنـد
دست بشکستۀ من باز به دامان علی است

کافـران در حــرم وحــی نیــارید هجوم
به خدا قصد شما حمله به قرآن علی است

اهل یثرب ز چه از گریۀ من خسته شدید؟
دو سه روز دگری فاطمه مهمان علی است

درِ آتــش زده و نالــۀ مظلومــی مــن
سنـد مستنـد سوختـن جان علی است

رفتــم امــا جگــرم بهر علی می‌سوزد
به خدا خانۀ بی‌فاطمه زندان علی است

دارم امیـد کـه در حشر پریشان نشـود
حال آن سوخته جانی که پریشان علی است

داده تـاریخ بـه هـر عصـر، گـواهی میثـم
کـز ازل صبـر و رضـا پایـۀ ایمان علی است

**************************

سید حسن رستگار
مدح

اکثر اوقات دختر مثل مادر می شود
ارث مادر عاقبت از آنِ دختر می شود

حضرت زهرا اگر انسیة الحورا بود
دختر از این حیث با مادر برابر می شود

عطر یاس و بوی سیب آمیخته با نام او
با حضورش خانه ی حیدر معطر می شود

از دو دریا لؤلؤ و مرجان فقط حاصل نشد
آبشار صبر را سرچشمه کوثر می شود

نام زینب تا گره خوردست با نام حسین
عشق تفسیری از این خواهر برادر می شود

 (شمه ای از داستان عشق شور انگیز)شان
از همه افسانه های عاشقی سر می شود

احسن الحال همه عشاق با امضای اوست
او بخواهد کربلای ما مقدر می شود

ذوالبیان ارثیه ی بابا برای دختر است
با همین ارثیه او در کوفه حیدر میشود

در دفاعِ از حرم عباس درسی داده است
نیزه میگوید فقط این کار با سر می شود

تار و پود چادر مادر اگر خاکی شده
سهم دختر نقش آتش روی معجر می شود

آخر هر روضه و مدحی که از دختر شده
یاد مادر میکنند و صحبت از در می شود



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت
[ 1 / 12 / 1394 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا (س) و فاطمیه

محمّد على مردانى
شهادت

عاقبت از بند غم شد خسته جان فاطمه
پرگرفت از آشیان مرغ روان فاطمه

گر بسوزد عالمى از این مصیبت نى عجب
سوخته یكسر زآتش كین آشیان فاطمه

وامصیبت بعد مرگ احمد ختمى مآب
دادن جان بود هردم آرمان فاطمه

آسمان شد نیلگون چون دید نیلى روى او
خُرد شد از ضربت در استخوان فاطمه

محسن شش ماهه اش در راه داور شد شهید
ریخت خون در ماتمش از دیدگان فاطمه

نیمه ی شب بهر تدفینش مهیّا شد على
عاقبت شد در دل صحرا مكان فاطمه

منع كرد از ناله طفلان را ولى ناگه ز دل
ناله ها زد همسر والانشان فاطمه

اى فلك ترسم شوى وارون كه افكندى شرر
از غم مرگش به جان كودكان فاطمه

نیست «مردانى» نشان از تربت پاكش ولى
مهدى یى آید كند پیدا نشان فاطمه

************************

محمود ژولیده
بستر شهادت


یك نیم رخت عجیب ، برده به قمر
یك نیم رخت حجاب دارد چقدر

یك دست به دیوار گرفتی ، باشد
یك دست چرا مدام داری به كمر

چندین ثمر از تو باغبان دید ولی
یك شاخه چرا به پشت در داد ثمر

بازو و غلاف كی تفاهم دارند
مسمار كجا و سینۀ مرغ سحر

امروز به من عیان شده قول رسول
فرمود نیازی تو نداری به سپر

با دست شكسته اشك من پاك مكن
ای گوشۀ چشم زخمی ات پر ز گُهر

انگار خدا قنوت یك دستی را
مقرونِ اجابت تو كرده بهتر

این خانه كه قتلگاه كوثر شده است
بهتر كه شود خراب بر سر ، حیدر!

************************

حامد اهور
هجوم به بیت ولایت


چشمه در چشمه آتش آمده بود ، تا بجوشد به هرم  كوثر تو
چه غم از تازیانه های كبود ، آب و آتش گذشته از سر تو

مشت كردی صدای حیدر را، گریه ی بی صدای حیدر را
روی دیوار سینه می كوبید ، ذوالفقارش به جای حیدر تو

می كشیدی و می كشید زمین ، می كشیدی و می كشید زمان
نقشی از چادری زمین خورده، نقشی از دستهای آخر تو

كوه هم بود خرد می گردید، در طوافی كه دستهای تو داشت
می شدی دور و دورتر می شد، حجرالاسود مطهر تو

زخم ها می نشست و بر می خاست  ، چشمهای تو روی خاك افتاد
توی قاب نگاه زاویه دار ، تار شد عكس سایه ی سر تو

كوچه، سیلی، شكستگی، تحقیر ، ضربه ، دیوار ، گوشواره ، حسن
خاطراتی كه رفت بی نوبت ، از تماشای دیده ی تر تو

زخم می ریخت از سرا پایت ، شعله شد چشمهای دریایت
آمدی با خود آتش آوردی ، سر می انداخت تیغ باور تو

مسجد از پا نشست ، زانو زد ، كوچه دیوارهاش دل دادند
نور از راه آمد و شیطان ، تیغ انداخت در برابر تو

دست افتاده باز بالا برد، دست توحید را شبیه غدیر
باز دور سر تو می گردید ، مثل پروانه یارو یاور تو

مادر شعر های سرخ و كبود ، زخمی تیغ و بغض و آتش و دود
كاش از راه آسمان برسد، پسر خاكی دلاور تو

************************


غلامرضا سازگار
مصائب


زهرا  همه جا یاور و غمخوار علی است
با پهلوی بشکسته طرفدار علی است
هر دست که حامی ولایت نشود
دستی که نبی بوسه زند یار علی است

***

گلخانه ی وحی طعمۀ آذر شد
گل رفت ز دست و غنچه اش پرپر شد
شد حرمت صدیقۀ کبری پامال
یک آیه جدا ز سورۀ کوثر شد

***

از شعلۀ نار گل به احمد دادند
بر بانوی وحی تحفه بی حد دادند
ضرب لگد و غلاف تیغ و سیلی
اجریست که بر آل محمد دادند

***

از هر طرفی که رهسپر می گشتم
پیش ضربات او سپر می گشتم
همراهم اگر نبود در کوچه حسن
تا خانۀ خود چگونه بر می گشتم

***

کی بود گمان به فتنه دامن بزنند؟
آتش به سرای حی ذوالمن بزنند
ای اهل مدینه از شما می پرسم
کی دیده سه نامرد به یک زن بزنند؟

************************

مجتبی حاذق
هجوم به بیت ولایت

شیخ عباس روضه میخواند، روضه از خانه ای که در دارد
بیت احزان شعر را گفتم، پدری چاه در نظر دارد

در صدا خورد لحظه ای بعدش پسری سمت در روان میشد
مادرش گفت با هزاران غم:پسرم  صبر کن خطر دارد

بعد مادر به سمت در میرفت و در انگار داشت می لرزید
در ، تمامی غصه ام از اوست بگو دست از تو بردارد

پیش خود گفت دشمنی ظالم که علی مانده است و تنهایی
پشت در ماند مادری غمگین که بگوید علی سپر دارد

داد میزد پسر که تنها است به خدا مادرم در این کوچه
فکر میکرد داد و بیدادش ثمری میدهد , اثر دارد

بیعتی پشت ابر میماند و سیاهی به جای خورشیدی...
...مینشیند ولی نمیداند شب تاریک هم سحر دارد

**

آدمی را بگرد و پیدا کن که تنش پر ز زخم ها باشد
چون فقط اوست آنکه میفهمد چقدر زخم دردسر دارد

**

بعد از این شهر با تو ساکت شد و تو انگار گریه میکردی
مادرم,گریه را کمی بس کن که برای شما ضرر دارد


حال با اینکه از جراحت ها و نفس های سرد من گفتی
آه,این را بگو که از دردم پدرت تا کجا خبر دارد!؟


************************

علی اصغر ذاکری
بستر شهادت


غم اشک می ریزد چرا از چشم هایت
اینقدر بی تابی نکن، زهرا فدایت

پیداست از دنیا دلت خیلی گرفته
از فرط گریه گاه می گیرد صدایت

این روزها در من چه می بینی که شبها
انگار سوز دیگری دارد دعایت

با این کبودی باز هم من آفتابم
ابری ست اما پس چرا حال و هوایت؟

یک وقت از احوال من غمگین نباشی
حتی به جان من همه درد و بلایت

در پیش عشق من به تو یک بار هیچ است
ای کاش صدها بار می مردم برایت

دیدم که جان هم پیش تو قابل ندارد
پس با خجالت ریختم آن را به پایت

************************

مرحوم تائب
بستر شهادت


نیلى بوَد ز سیلى بیگانه، روى من
داغ پدر، سپید نموده ست موى من!

شبهاى درد و ناله و غم، تا سپیده دم
با پهلوى شكسته بود گفتگوى من!

تابى به تن نمانده و زینب ز روى مهر
وقت نماز آورَد آب وضوى من!

بیزارم از جفاى نفاق افكنانْ پدر!
جز مرگ در جهان نبوَد آرزوى من!

دخت تو از حریم ولایت دفاع كرد
چون بود آبروى على، آبروى من

رخت از جهان به سوى جنان مى كشیم ما
از كردگار خواهشم اینست: شوى من

تا ننگرد به بازوى آزرده و كبود
از زیر پیرهن بدهد شتستشوى من

روز جزا پناه دهم "تائب" حزین
گر آید از طریق محبت به سوى من

************************

صادق بیگی
روضه


نیازی نیست روضه سر بیاید
نباید روضه خوان دیگر بیاید
برای گریه، این ایّام کافیست
فقط گاهی صدای "در" بیاید

************************

حسن لطفی
مناجات محرم و فاطمیه

دستم بگیر تا که بهشتم بنا شود
شاید سرم قبول کنی خاک پا شود

بالی بده که بال بگیرد اسیر تو
شاید کبوترِ حرمِ کربلا شود

بی تو میان غفلت خود غوطه خورده است
نوری که با مسیر شما آشنا شود

زنگار بسته سینه ام از عمر رفته ام
اشکم بریز خانه ی آئینه ها شود

پیراهن سیاه من از جنس شال توست
امشب نشسته ام نفسی خرج ما شود

************************

عباس احمدی
مناجات فاطمیه


تا فکر و ذکر من همه دیدار دلبر است
من در میان جمع و دلم جای دیگر است

من در میان جمع و دلم سمت سامراست
آنجا که اشک زائرش از آب کوثر است

دیری است رفته است و دگر و برنگشته است
دیری است آسمان دلم بی کبوتر است

او پیش رو نشسته و من کورم از گناه
او می زند صدایم و ما گوشمان کر است

آواره ایم در هیئات و شنیده ایم
در روضه احتمال حضورش قوی تر است

شاید صدای گریه ی آقا بلند شد
چون روضه های مادر او گریه آور است

در فاطمیه پهلوی او تیر می کشد
او نیز زخمی غم دیوار و آن در است

آقا سری بزن به مدینه نگاه کن
کوچه بدون تو صحرای محشر است

آقا بگو چگونه تحمل بیاورم؟
یک زن که در مقابل یک فوج لشکر است

انگار در گلوی شما بغض می شود
آن ریسمان که بسته به دستان حیدر است

اینجا برادران همه در فکر خنجرند
شکر خدا که یوسف ما بی برادر است

گرچه پر از گناه ولی در رکابتان
آخر شهید می شوم ، این حرف آخر است



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت
[ 30 / 11 / 1394 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا (س) و فاطمیه

محمد جواد پرچمى
زبان حال امام حسین(ع)

ببش از این سوختن نمیخواهم
گریه بر خویشتن نمیخواهم

مده زحمت به بازویت مادر
به خدا پیرهن نمیخواهم

فکر عریانی مرا تو مکن
غرق در خون کفن نمیخواهم

درد داری تو استراحت کن
نیمه شب آب من نمیخواهم

شرح این گوشوار خونی را
من دگر از حسن نمیخواهم

وقت قتلم نیا سوی گودال
وقت کشته شدن نمیخواهم....

...تو ببینی که شمر می آید
از تو بر سر زدن نمیخواهم

روی تو سایه ای کبودین داشت
سر سالم به تن نمیخواهم

وعدۀ ما دوتا، میان تنور
بیش ازاین سوختن نمیخواهم

************************

محمد جواد پرچمى
مدح

روی تاج عرش طبق نصّ لولا فاطمه
نقش شد زهرا سلام الله علیها فاطمه

آنكه خاك جانمازش را پرستش مى كنند
اولیا الله عالم ، كیست الا فاطمه

انبیا از بركت دستاس او نان می خورند
رزق و روزى می دهد به اهل بالا فاطمه

ظاهراً فرموده اند ام الائمه فاطمه
باطناً فهمانده اند ام ابیها فاطمه

جلوه ای شد لیلة القدر رسول الله او
جلوه ای شد لیلة المحیای مولا فاطمه

بچه هایش حجت الله اند اما گفته اند
آشكارا حجت الله علینا فاطمه

سیزده معصوم هریك نورى از زهراست پس
مى شود سرجمع این ها چهارده تا فاطمه

فاطمه حق و علی حق و مع الحق آینه است
چه علی اندر على چه فاطمه با فاطمه

حك شده بر روی گردنبند زهرا یاعلی
حك شده بر ذوالفقار مرتضی یا فاطمه

بسكه حیدر فاطمه است و بسكه زهرا حیدر است
در نجف چیزى نمیبینیم الا فاطمه

شادی روح خدیجه ، كوری چشم همه
سروری دارد به زنهای دو دنیا فاطمه

با هر اسمی كه بخوانی در نهایت مادر است
راضیه حنانة الحوراء، زهرا فاطمه

مادری بالاتر از این مهربانی بیش از این؟
میرسد محشر به داد شیعه صدجا فاطمه

خانه اش كه سوخت مسمار از خجالت سرخ شد
آن چنان برخورد با سینه كه آنجا فاطمه...

************************

سید رضا موید
بستر شهادت


بیمارم و به سر زده سودای مرگ را
دارم به هر نماز تمنای مرگ را

لب بست از ترنم آمین که زینبم
در گریه ام شنید تقاضای مرگ را

من میزنم نفس نفس از درد و بشنوم
در هر نفس صدای قدم های مرگ را

سیلی و تازیانه و ضرب لگد، زدند
بر دفتر حیات من امضای مرگ را

سخت است دوری تو برایم ولی علی
خواهم به درد خویش مداوای مرگ را

عشق تو زنده داشت مرا ورنه بارها
کردم در آن میانه تماشای مرگ را

یارب به حق فاطمه در کام شیعیان
شیرین نما تو تلخی غم های مرگ را

************************

حجت الاسلام محسن حنیفی
هجوم به بیت ولایت


دستم به دامان کسی که بین کوچه
دستش جدا از دامن مولا نمیشد
جان علی مرتضی در مشت او بود
او را زدند و باز مشتش وا نمیشد

 او آیه ی تطهیر بود و،دست ناپاک
دلخوش از اینکه زد به رویش رنگ نیلی
یک سنگریزه پیش اقیانوس هیچ است
هرچند قطعا درد دارد جای سیلی

او رازدند و نبض عالم تند میزد
نظم جهان با نبض او در ارتباط است
قنفذ خراج خویش را در کوچه پرداخت
با ضربه اش دیگر معاف از مالیات است

پیراهن پیغمبرش را برسر انداخت
با ناله هایش کوچه ها را زیر و رو کرد
هرچند بر رویش،خسوفی سرخ دارد
مهتاب ابر تیره را بی آبرو کرد

آیینه بود و باترکهای وجودش
در چهره اش تصویر نور مرتضی بود
بی اعتنا بر زخمهای پیکرخویش
او بیشتر فکر غرور مرتضی بود

یک مو نشد کم از سر مولای عالم
مولای ما را او به خانه باز گرداند
میخواست تا پیش علی باشد همیشه
اما ورق را تازیانه بازگرداند...

************************

حجت الاسلام محسن حنیفی
بستر شهادت

او قصد رفتن کرده است و بار بسته است
سردرد دارد بر سرش دستار بسته است

میخواست مولا از غریبی دربیاید
اما به هر در میزند انگار بسته است

خود را به آتش زد نبیند پیش مردم
در بین کوچه دستهای یار بسته است

 او دلخوشی اش،مرتضی و کودکانند
جانش به جان حیدر کرار بسته است

تا یک شب دیگر فقط پیشش بماند
آنچه بلد بوده است مولا کار بسته است

 با چشمهایش خون دل خورده است بسیار
با کاسه ی خونی که یک مقدار بسته است

 این پلک را یک دست سنگین بین کوچه
یا ضربه در یا که.. نه دیوار بسته است

در شام، این مرثیه ها تکرار میشد
این چرخ عهد خویش با تکرار بسته است

آری عبور از بین نامحرم چه سخت است
وقتی که راه کوچه و بازار بسته است

************************

حجت الاسلام محسن حنیفی
کوچه بنی هاشم


وقتی که جنگ داس با گل در بگیرد
گلخانه را اندوه سرتاسر بگیرد

بر طعنه های تند و تیز داس لعنت
نگذاشت یاس خانه برگ و بر بگیرد

مشتش گره کرده سرش فریاد میزد
بنچاق را میخواست از مادر بگیرد

جای گلاب از آن گل آتش گرفته
با ضربه اش،میخواست خاکستر بگیرد

یک گوشواره عهد را با گوش بشکست
امکان ندارد عهد خود از سر بگیرد

بر غیرت پوشیه اش برخورد بانو
باید تقاص از رنگ نیلوفر بگیرد

با گریه های مجتبی برگشت مادر
میخواست روحش بین کوچه پر بگیرد

بی اعتنا بر خاک چادر باز پاشد
باید که طفل خویش را در بر بگیرد

می رفت خانه باغبان تنها نماند
تا رنگ لاله پهلوی بستر بگیرد

او اشک چشم مرتضی را پاک میکرد
اینگونه جام از ساقی کوثر بگیرد


************************

سید حسن رستگار
فاطمیه

فاطمیه برای ما سادات
غصه ی قصه های ناگفته است
دل ما در عزای مادرمان
بیشتر از محرم آشفته است

************************

حجت الاسلام رضا جعفری
مصائب

تو لطمه میخوری و خدا صبر می کند
اینجا فقط نه ، او همه جا صبر می کند
روزی به احنرام شما می کند عذاب
حالا به احترام شما صبر می کند
تو راه می روی و زمین می خوری و من
در فکر می روم که چرا صبر می کند؟
سر می روی ز حوصله ی بی شعور شهر
یعنی که شهر تا به کجا صبر می کند ؟

**

نوری کنارت آمد و گفت اینچنین نباش
دلواپس علی ، تو بیا ، صبر می کند
وقتی سئوال میکنی از او چه میشود؟
نبض تو را گرفته و تا صبر میکند
فورا تو آه می کشی و فکر می کنی
آیا تمام این همه را صبر می کند؟

**

دنبال پاسخ کلمات سئوالی ام
آیا چرا چگونه کجا صبر می کند؟؟


************************

مهدی مردانی
مدح و بسترشهادت

تفسیر او به دست قلم نا میسر است
در شان او غزل ننویسیم بهتر است

شان نزول یك پری از آسمان به خاك
دامان مادری ست كه در شان كوثر است

هر مصرعم لبی ست كه لبخند می زند
این بیت من شبیه لبان پیمبر است

روح نبی ست  ؟ ام ابی ؟‌یا گل علی ؟
من هر كجاكه می رسم او جای دیگر است

از عرش تا به فرش ملائك خمار او
ذكرش سبو سبو می الله اكبر است

او فاطمه ست معنی این نام را هنوز
از هر زبان كه می شنوم نامكرر است

از زخم او اگر بنویسی قلم ، بدان
نامت از این به بعد قلم نیست  خنجر است

ننویس فتنه پشت دری شعله می كشد
در كوچه شر به پا شده در خانه محشر است

در كوچه بوی آتش و در خانه عطر گل
مرز بهشت و دوزخ از آن روز این در است

با پهلوی شكسته هم از كوه كوهتر
با قامت خمیده هم از آسمان سر است

لبخند می زند كه بخندند بچه ها
مادر اگر كه جان بدهد باز مادر است

مولا هنوز اول بی هم نفس شدن
بانو در انتظار نفسهای آخر است !

************************

علی اصغر ذاکری
هجوم به بیت ولایت


رعد و برقی زد و باران ستم غوغا کرد
جهل حاکم شد و آنروز خیانت ها کرد

گلّه ای آمده بودند علی را ببرند
در عوض بازی تقدیر چه با زهرا کرد

پشت در خواست که مانع شود و نگذارد
پای ظلم آمد و محکم زد و در را وا کرد

در، عقب آمد و تا اینکه به پهلوش رسید
میخ بی رحم زد و شاخه ی گل را تا کرد

بعد از آن مرد، نه... نامرد چنان زد که همان
لحظه دستش به روی صورت بانو جا کرد

صبر مظلومه ی تاریخ سرآمد انگار
ناله ای زد که در افلاک عزا برپا کرد

************************

حسن بیاتانی
مدح و شهادت

و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

یکی نبود که جانی به داستان بدهد
و مثل آینه او را به او نشان بدهد

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد
یکی که نور خودش را از او عبور دهد

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود
و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود

نوشت آینه و خواست برملا باشد
نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

نوشت آینه و محو او شد آیینه
نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد
که انعکاس خداوندی خدا باشد

شکفت آینه و شد دوازده چشمه
و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند
به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید
که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود
که خواست، آینه ناموس کبریا باشد

نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت
و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست
"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را
و داد دسته ی دستاس آفرینش را

به دست او که دو عالم، غبار معجر او
و داد دست خدا را به دست دیگر او

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

**

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش

کمی بلندتر از گریه های کودکشان
درخت های جهان در حیاط کوچکشان

کنار باغچه، زن داشت ربنا می کاشت
برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد
فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

صدای پا که می آید... علی ست شاید... نه...
همیشه پشت در اما...کسی که باید... نه...

نسیمی از خم کوچه، بهار می آورد
علی برای حبیبش انار می آورد

خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی
نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟
رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

**

صدای گریه ی مردی غریب می آید
تو می روی همه جا بوی سیب می آید

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه
به عزت و شرف لاإله إلاالله

**

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را
سیاه پوش کند گنبد کبودش را



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت
[ 30 / 11 / 1394 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا (س) و فاطمیه


مهدی علی قاسمی-محمد جواد شیرازی
بستر شهادت

اصلا نفوذ خطبه ی من بی اثر شده است...
...یا اینکه گوش مردم این شهر کر شده است؟

دیگر نمانده قدرت در جبهه ماندنم
بابا ببین که دختر تو خون جگر شده است

آنقدر بعد تو بدنم ضرب دیده است
دستم...سرم....تمامِ تنم مختصر شده است

مرهم اثر نمی کند و دردسر شده
این زخم روی دست، سرش بازتر شده است

دیگر توانِ بازویم از دست رفته است
گویا کبودی و ورمش بیشتر شده است

اجرِ رسالتت ثمرش تار گشتنِ...
...چشمانِ من ز ضربه ی آن خیره سر شده است

باعث شده است دور و برم تیره تر شود
دردی که روی گونه ی من مستقر شده است

هرشب برای محسن خود گریه می کنم
از آن زمان که قتلگهش پشت در شده است

یادم نمی رود که بدون مقدمه
دیدم که چادرِ سر من شعله ور شده است

باز استخوان سینه ی من درد می کند
حتی نفس کشیدن من دردسر شده است

فضه بیا که وقت نماز است چاره کن
از خونِ دست، پیرهنم باز، تر شده است

****************************

على اكبر لطیفیان
مدح و هجوم به بیت ولایت


هر وقت حرف دیدن یارست لن هم هست
دل کندن از دلبستگیها، از وطن هم هست
گفتم همه جمعند شاید جاى من هم هست
"در باغ اگر گل هست, پهلویش چمن هم هست"

وقتى که در باز است حرف باز کردن نیست
وقت گدایى که مجال ناز کردن نیست
پروانه بودن به همین پرواز کردن نیست
"گر خواستى پروانه باشى سوختن هم هست"

لازم نکرده هیچکس ما را نگه دارد
ما را دو عالم بس اگر مولا نگه دارد
سرمایه اى دارى بده زهرا نگه دارد
"زیرا که در این راه حتما راهزن هم هست"

هر وقت دردى هست , یا هر وقت آهى هست
از جانب معشوق ما حتما نگاهى هست
در کوله بار ما اگر بار گناهى هست
" اما خوشم, زیرا دعاى پنج تن هم هست"

داریم ما از دو برادر, هر چه را داریم
پس کربلا را از حسین و مجتبا داریم
گیرم مدینه بسته گردد,کربلا داریم
قبرحسین بن على قبر حسن هم هست

نامى که هر شب با توسل میبرم زهراست
مهر على را دارم و بالاسرم زهراست
من بچه این خانه ام,پس مادرم زهراست
" آرى به فکرم هست زهرا, دائما هم هست"

آتش گرفته گلشنى در پیش همسایه
خاکى شده چه دامنى در پیش همسایه
این را که دارى میزنى در پیش همسایه
" تازه پدر از دست داده, تازه زن هم هست"

****************************

مهدی رحیمی
درب خانه


 علی خبر درست کرد
برای خانه ی خودش دوباره در درست کرد

مدینه بود و کینه بود
در جدید را ز چوب های بیشتر درست کرد

به درد کوچه ها نخورد
اگرچه ذوالفقار را علی دو سر درست کرد

واین تمام فاجعه ست
سه ماه بعد رحلت نبی سپر درست کرد

ورفت کوفه خانه را
به کوچه ای ولی بدون رهگذر درست کرد

سپس برای احتیاط
برای خانه ی خودش علی دو در درست کرد

****************************

عارفه دهقانی
بستر شهادت


باید آیینه را قسم بدهم
صورتت را به من نشان بدهد
دیدن روی ماه تو,تنها
میتواند به من توان بدهد

رو گرفتی ...خسوف شد ...شبها
آه ! از سوزِ مانده  بر لبها
نفَسی زنده کن مرا...که فقط
میتواند دَمِ تو ،جان بدهد

 جز من و کودکان و سلمان و
دو سه یارِ "به حق-مسلمان"م
یک نفر نیست که در این شهر
برسد ...آب دستمان بدهد

 اَنتِ روحُ الحیاةِ...لَم یَبقا
بعدَکِ جسمُ نحنُ فی الدُّنیا!
دونَنی، لا تُرَحِّلی! زهرا !
كاش هجران، كمی امان بدهد

اینهمه زخم... آه... اینهمه زخم
رازهای تو بود و دَم نزدی
چاره سازِ علی...بگو چه کنم؟
کیست تا مَرهَمی نشان بدهد؟

کمی آبِ روان بریز اسماء...
عذر میخواهم از همه سادات!
روضه ،سنگین شده...کسی باید
آبِ قندی به روضه خوان بدهد


****************************

مهدی علی قاسمی
بستر شهادت-از زبان حضرت زینب(س)


نگاهم کن منم زینب... که هستم تشنه ی رویت
نبینم ناخوش احوالی، خودم هستم دعاگویت

چه باشی صاحب منبر، چه باشی کنج این بستر
همیشه قبله ی من هست محراب دو ابرویت

در این خانه ملک گهواره جنبان حسینت شد
تمام انبیا هستند سائل بر سر کویت

تو آن حوریه ای هستی که مریم خادمت گشته
تو آن انسیه ای هستی که قرآن شد ثناگویت

یگانه حامی حیدر، نبینم غربتت مادر
همه دار و ندار من فدای تار گیسویت

چرا این روسری را از سر خود بر نمیداری
زبانم لال... آن شعله چه کرده با سر مویت؟!

یقین دارم که ای مادر به روی خاک افتادی
که خاک کوچه ی جدّم شدیدا می دهد بویت

الهی بشکند دستش که بازویت ورم کرده
چگونه زد مگر قنفذ غلافش را به بازویت؟!

گروهی بر در خانه به بابایم علی گفتند:
دگر در بین این خانه نمی ماند پرستویت...

...بگو که گریه هایش را کمی کمتر کند زهرا...
...که ما خسته شدیم از زندگی با آهِ بانویت

مراهم دوره کردند و زنان طعنه زنان گفتند...
...شکسته دست مادر پس بزن خود شانه بر مویت

بگو با زینبت مادر، قدم که می زنی آخر
چرا دستی به دیوار است و دستی روی پهلویت...؟!

دلم خون می شود وقتی که چشمم بر تو می افتد
بگو این جای پنجه چیست افتاده است بر رویت؟!

قنوت دیشبت بدجور قلبم را زده آتش
چرا بالا نمی آید دگر دستِ خداجویت؟!

شنیدم بی حیا قصد ملاقات تو را دارد
الهی بشکند پایش نبینم آمده سویت



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت
[ 30 / 11 / 1394 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

امام زمان(عج)-مناجات فاطمیه

برات وصل امضاء می‌شد ای کاش
گره از کار دل وا می‌شد ای کاش

برای دیدنت ای حضرت اشک
دو چشمانم چو دریا می‌شد ای کاش

سحرگاهی به یمن مقدم تو
سرای ما مصفا می‌شد ای کاش

وجود زخمی و آلوده ی من
به پیش پای تو پا می‌شد ای کاش

دل غمدیده و پر درد ما هم
به دست تو مداوا می‌شد ای کاش

میان زمره ی چشم انتظاران
ز زحمت نام ما جا می‌شد ای کاش

دل آواره‌ام در زیر پایت
شبیه خاک صحرا می‌شد ای کاش

مسیر وصل ما هم چو شهیدان
به سوی آسمان ها می‌شد ای کاش

دم آخر تن صد پاره ی ما
غبار راه زهرا می‌شد ای کاش

دل نامحرم ما محرم آن
غریبی‌های مولا می‌شد ای کاش

پس از چنیدن و چند صد سال گریه
دگر دستان او وا می شد ای کاش

به برق ذولفقاری خاک خورده
غرور شیعه معنا می‌شد ای کاش

مزار مخفی یاس مدینه
به دستان تو پیدا می شد ای کاش

غرور چادر خاکی کجایی
عزیز فاطمه پس کی میایی

قاسم نعمتی

*********************


گره ای نیست که با دست شما وا نشود
سائلی نیست که روزی خور اینجا نشود

نفسی هست اگر یمن قدم های شماست
مرده ای نیست که با نام تو احیا نشود

جلوه ای گر نکنی کوشش ما بی ثمر است
جز عنایات شما هیچ مهیا نشود

آن قدر ناله کنم تا که امانم بدهی
گر تو راضی نشوی نامه ای امضا نشود

تا در خیمۀ تو قبله نما می باشد
به خدا فکر دلم جنت الاعلا نشود

چون تو شاهی چه کسی این همه رعیت دارد؟
در بیت صنمی مثل تو غوغا نشود

وای اگر فاطمیه محرم مولا نشوم
راضی از کار دلم حضرت زهرا نشود

ای جگر گوشه ی زهرای مدینه برگرد
تا به کی قبر گل گمشده پیدا نشود

احسان محسنی فر

*********************


غبار مقدم تو ، توتیای چشمانم
ز هجر تو شده ابری هوای چشمانم

سحر که سفرۀ دل وا کنم به راز و نیاز
فقط وصال تو باشد دعای چشمانم

اگر که بغض گلویم کمی ترک بخورد
پر از ستاره شود این فضای چشمانم

تمام عالم هستی، غریب در نظرم
فقط فراق تو شد آشنای چشمانم

دو دیده ام شده تاریک در حجاب گناه
نگاه مست تو باشد ضیای چشمانم

نظر به روی تو آداب و سعی خود دارد
سرت چو مروه و پایت صفای چشمانم

به غیر دامن خیسم ز قطره قطرۀ اشک
کسی دگر نشنیده صدای چشمانم

قسم به فاطمه داغی به سینه دارم من
به دل هوای بقیع و مدینه دارم من

قاسم نعمتی

مهدی وحیدی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادتامام زمان(عج) - مناسبت ها

برچسب‌ها: امام زمان(عج)-مناجات فاطمیه
[ 11 / 12 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار زمزمه ای شهادت حضرت زهرا(س)


آهم رسد به گردون اشکم به رخ روانه
شد قسمتم که شویم جسم تو را شبانه
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
    ****
امشب رسیده دستم بر بازوی شکسته
بنشینـم و بگــریم بـر پهلوی شکسته
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
 ****
در موسم جوانی از من تو را گرفتند
با ضـرب تازیانـه دیگـر چرا گرفتند
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
****
بر پیکرت بریزم از اشک خود ستاره
غسل تو گشته بر من شهادت دوباره
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
 ****
چون من کسی نـدارد مراسم شبانه
هم غسل مخفیانه هم دفن مخفیانه
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم
****
بر یار مهربانم خون گریه کن مدینه
هم بــر مدال بازو هم بر مدال سینه
ای یار مهربانم فاطمۀ جوانم

*****************
از غصه های مادر خدا کنه فدا شم                    
میـمیــره تــا میبینه گهواره داداشـــم
مادر خدا نگهدار مادر خدا نگهدار

چشم بابا با مادر مشغول رمز و راز                    
کنج حیاط با گریه براش تابوت می ساز
مادر خدا نگهدار مادر خدا نگهدار

از آخرین کلامش چشماش همش می باره         
امشب مادر بهم گفت حسین کفن نداره
مادر خدا نگهدار مادر خدا نگهدار

مادر با آه و گریه تو گوش من می خونه              
غصه نخور حسن جان زینب پیشت میمونه
مادر خدا نگهدار مادر خدا نگهدار

از اضطراب کوچه هنوز می لرزه دستات             
نمی تونی ببینی از گریه زخم چشمات
مادر خدا نگهدار مادر خدا نگهدار

گل های باغچمون رو رو بسترت می ریزم          
خیلی عذاب کشیدی راحت بخواب عزیزم
مادر خدا نگهدار مادر خدا نگهدار

از داغ خـونــه ما خــدا شــده عــذادار                 
زینب زبون گــرفتــه مادر خـدانــگهــدار
مادر خدا نگهدار مادر خدا نگهدار



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار زمزمه ای شهادت حضرت زهرا(س)
[ 24 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار سینه زنی فاطمیه

شب شهادت

*شب تنهایی مولا رسیده      شب معراج یار قد خمیده

خدا صبری دهد بر آل طاها   که فردا میشود زهرا(س) شهیده

علی را در مشام جان       دگر آید بوی هجران

خداحافظ ای قد کمان

خداحافظ الا ای غمگسار من  همه هستم همه دارو ندار من

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*الا ای درد جانت بی کرانه        کنی همراهِ اسماء کار خانه

ولی هر دم بگِریَم یادِ آن دم     که خوردی پیش چشمم تازیانه

زدی آتش دلم آن روز              فنا شد حاصلم آن روز

غمت شد قاتلم آن روز

شبیهِ گل شدی بی جان و پژمرده   به پیش چشم من آن روز زمین خوردی

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*خداحافظ برو ای یاس پرپر            شَوَد مأنوس حیدر دیده ی تر

ولی با اینچنین هجرانَت ای یار      خجالت میکِشم من از پیمبر

به درد عشقت اسیرم       که زانو به بر می گیرم

دعا کن دیگر بمیرم

تو و درد و مِحَن ای وای ازین غربت     من و اشک حسن ای وای ازین غربت

آه...واویلا واویلا واویلا...


*****************************

شهادت

*ثمر داده جفای اهل کینه             زند شیعه ازین ماتم به سینه

شهیده گشته زهرای(س) حزینه    شد عاشورای بانوی مدینه

در این غم و در این عزا                  سرت سلامت ای مولا

الا ای مهدی زهرا(س)

گل چشمت به موج گریه پرپر شد    عزای مادرت زهرای اطهر(س) شد

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*پیام مکتب زهرا(س) همین است     که این سرمایه ی دنیا و دین است

 صراط المستقیم هر دو دنیا              فقط راه امیرالمومنین است

 درخت دین میخواهد خون             که اَکثَر هُم لایَعقِلون

بگو با ناله ای محزون
 

شهیده با دلی سوزان شده زهرا(س)    فداییّ رَهِ قرآن شده زهرا(س)

آه...واویلا واویلا واویلا...

*فلک شد نوحه خوان در کوی زهرا(س)     مَلَک شده مست عطر و بوی زهرا(س)

که ناگه در کنار بستر غم                    چکید اشک علی بر روی زهرا(س)

دو چشم فاطمه(س) واشد          روایتگر غمها شد

کبودی اش هویدا شد

شده زنده به حیدر خاطرات غم                 شده دارالعزا زین غم همه عالم
 

آه...واویلا واویلا واویلا...


*****************************

شام غریبان

*گواهی می‌دهد چشم تر ما      خزانی شد گل نیلوفر ما

رسیده موقع دفن شبانه        شده شام عزای مادر ما

امان از شام غریبان       شده چشم مولا گریان

بیا سلمان بیا سلمان

شده وقت غمی عظمی برای ما       بیا سلمان که بابایم بود تنها

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*بیا تا حال مولایت ببینی     گل از گلزار اشک او بچینی

بیا از بهر دفن مادری که      صدا می‌زد که یا فضه خذینی

رود زهرای(س) قد  کمان      نبی امشب دارد مهمان

بیا سلمان بیا سلمان

رسد تا عرش ، زسوز دل نوای ما    بیا سلمان که بابایم بود تنها

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*زکوه غصه‌ها ریزد گدازه     که داغ سخت جَدّم گشته تازه

 ببین بابای ما یاری ندارد      بیا از بهر تشیع جنازه

در این هنگامه ی هجران      برای دلگرمیّمان

بیا سلمان بیا سلمان

ز فرط گریه بند آمد صدای ما      بیا سلمان که بابایم بود تنها

آه...واویلا واویلا واویلا...


*****************************

بعد شهادت

*تو و از دارِ دنیا پر گشودن    من و اشعار تنهایی سرودن

تو دیدار رخسار پیمبر     علیّ و خاطرات با تو بودن

الا ای شمع انجمن       بده یک دم جواب من

چه سازم با اشک حسن   

به زیر لب بگوید با دلِ چاکی    خودم دیدم به کوچه چادر خاکی

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*تو رفتی و دگر تنها شدم من    اسیر دست ماتمها شدم من

کنم پیدا و پنهان بر تو گریه       عزادار تو ای زهرا(س) شدم من

فداییّ قرآن و دین       ببین ای یار مهجبین

شده حیدر خانه نشین

رسد هر دم به گوشم سوز آوایت   در این خانه عجب خالی بود جایت

آه...واویلا واویلا واویلا...

 

*ببینم نور ماه و روضه خوانم          کِشم با ناله آه و روضه خوانم

به یاد کوچه و سیلی و آتش       کنم من سر به چاه و روضه خوانم

کجایی ای نگار من             گل نیلی عُذار من

خزانی شد بهار من

کجایی ای اُمید نیمه جان من    جوان خسته و قامت کمان من

آه...واویلا واویلا واویلا...

*****************************

زبانحال با حضرت زینب

*بیا ای زینب غمدیده ی من         کنار سُفره ی برچیده ی من

کنم بر تو وصیّت با دلی خون          بیا ای روشنای دیده ی من

اگر چه تو عزاداری       نما با چشم خونباری

یتیمان را پرستاری

عزیز و جان و جانان منی زینب     تو مادر بر یتیمان منی زینب

آه...واویلا واویلا واویلا...

*عزیزم نور چشمم جان مادر   برو آن ساروق ه بسته بیاور

لباسی باشد آن را در بیاور    بگو در کربلا پوشد برادر

ز دشمن جفا می بینی     به مقتل بلا می بینی

ذبیح القفا می بینی

تو می بینی به رویِ نی سر دلبر      به خاک افتاده خونین پیکری بی سر

آه...واویلا واویلا واویلا... 

*ز دلها آتش غم زد شراره          نمایی جسم بی سر را نظاره

به جای من میان قتلگاهش       بزن ناله به جسم پاره پاره 

کنار جسم بی کفن               به صورتت ای جان من

به جای من سیلی بزن

شِنو از روی نیزه سوزِ آه او     بخوان نوحه میان قتلگاه او

وای حسین وای حسین وای حسین وای...

*****************************

در و دیوار
 

*کشد از خانه ام آتش زبانه

                                 بُوَد دریا دردم بی کرانه

عدو در پیش چشمم ظالمانه

                                زده بر جسم یارم تازیانه

دو چشم دخترم تر بود

                   گلم از کینه پرپر بود

                                   میان دیوار و در بود

گل یاسم میان شعله ها افتاد

                   همه دارو ندارم پشت در جان داد

آه..واویلا...

*دلم با درد و ماتم همنشین شد

                       چه ها با ز اهل ظلم و کین شد

دو دستم بسته وحالم پریشان 

                  که زهرا(س) ناگهان نقش زمین شد

من و ذکر یارب یارب

                  من و دل پر تاب و تب

                                 من و اشک چشم زینب

کند گریه به یاد غربت مادر

                       به زیر لب بگوید با دو چشم تر

آه..واویلا...

*به یثرب فتنه سختی به پا شد

                            کزان حقّ رسالت خوش ادا شد

که بعد از رحلت ختم رسولان

                              جفا بر دخترش خیر النّسا شد

لعینان با هم پیوستند

                     دل بنت طاها خستند

                                      وَ پهلویش را بشکستند

به قبل خون صدا زد حضرت زهرا(س)

                           ببین بابا چه ها کرده عدو با ما

آه..واویلا...

*****************************

کوچه

*غم قلب حسن شد بی نهایت

                           امان از این جفا و این جنایت

میان کوچه ها با ضرب سیلی

                            شده زهرا(س) فدایی ولایت

میان کوچه ای تنها

             ز جور و کینه اعدا

                             شده نیلی روی زهرا(س)

زند ناله پیمبر از غم زهرا(س)

                    به روی نیلی و قدّ خم زهرا(س)

آه..واویلا...

*شنیدم ناله های جبرئیلی

                     که روی عصمت الّه گشته نیلی

پی ه بیداری اسلامیان در

                میان کوچه زهرا(س) خورده سیلی

فدای مولا علی بود

           به هر لحظه با علی بود

                              نوای او یا علی بود

رساند بر همه عالم پیام خو

                      که باید شد فدایی امام خود

آه..واویلا...

*الا ای ذکر یا رب گفتگویت

                        بُوَد عرش مُعلا خاک کویت

ز بس که ضربه ی او بوده سنگین

                    کبودی شد عیان در ماه رویت

غمت قاتل مجتبی

                 در آب و گل مجتبی

                                امان از دل مجتبی

امان از ناله و سوز و نوای او

                شده این کوچه ها کرببلای او

آه..واویلا...


*****************************

بستر
 

*گل یاس علی نیلوفری شد     زمان ناله های حیدری شد

زنم برسینه و سر تا قیامت      که بانوی مدینه بستری شد

جفاها دیده واویلا      قدش خمیده واویلا

شود شهیده واویلا

شده پرپر شبیه لاله تا امروز     شود اسلام به خیل ظالمان پیروز
 

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*ز غیر ه روی دلبر دیده بسته        نماز نافله خواند نشسته

ولی حیدر چو می آید به خانه      زجا خیزد به پهلوی شکسته

از آن رنگ و رو واویلا                    ز دست و بازو واویلا

ز درد پهلو واویلا

چو پشت در به زهرا(س) آن اهانت شد   شکسته پهلوی راه ولایت شد
 

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*به عشق رهبر جان بر لبِ خود      فدا شد با نوای یا ربِ خود

به دستی بی رمق در بینی بستر   کشد شانه به موی زینب خود

بگوید زیر لب زهرا(س)   برو آماده شد جانا

برای روز عاشورا

مهیّا شو برای دیدن دلبر   که در گودالِ خون است و ندارد سر

وای ...حسین وای حسین وای حسین وای...

*****************************

بیت الاحزان و احد
 

*ز غربت دل پریشانم خدایا       ببین چشمان گریانم خدایا

زنامردیّ یک عده منافق      اُحد شد بیت الاحزانم  خدایا

پی ه نهی ه از منکرم       سلاح من چشم ترم

برای حفظ رهبرم

کنم در اوج فتنه با دلی آگاه      به این گریه جهاد ه فی سبیل الله

آه...واویلا واویلا واویلا...
 

*مزار حمزه شد دارالبکایم             گرفته دیگر از گریه صدایم

دل عالم شده یک کاسه ی خون   به پای نوحه و مرثیه هایم

نبودی چون گل افسردم          میان کوچه پژمردم

به یک سیلی زمین خوردم

ندارد پاسخی دیگر سلام ما    نبودی تا بگیری انتقام ما
 

آه...واویلا واویلا واویلا...

*به خاک پستی و ذلّت نشستند    نبودی دست مولا را ببستند
 

نبودی پیش چشم کودکانم    ز من هم دست و هم پهلو شکستند
 

غریبی ام منجلی بود   غَمَم غربتِ ولی بود
 

گناهم عشق علی بود
 

عدو آمد چه غوغایی به پا گردید   لگد زد بر در و محسن فدا گردید
 

آه...واویلا واویلا واویلا...


*****************************

نوحه

 
حجتُ اللهِ القائم        اِنتَقِم یا مُنتَقِم

العجل یا بقیه الله        یبن الزهرا آجرک الله

فاطمیه شد صاحب عزایی  

مادرت گوید مهدی کجایی

کی میایی

العجل العجل یابن الزهرا

******

یک شب از درد پهلو        یک شب از درد بازو

خواب راحت مادر ندارد       قصد ماندن دیگر ندارد

مادر زینب یارب جوان است

بر رخش جای سیلی عیان است

قد کمان است

العجل العجل یبن الزهرا

******

یادگاری از مادر        مانده بر دیوار و در

وای من از دست مدینه         می چکد خون از زخم سینه

زد عدو هم کوچه هم به خانه

با غلاف و هم با تازیانه

وحشیانه

العجل العجل یبن الزهرا


*****************************

شام غریبان

سعید پاشازاده
 
حجتُ اللهِ القائم     اِنتَقِم یا مُنتَقِم

العجل یا بقیه الله          یبن الزهرا عاجرک الله

فاطمیه شد صاحب عزائی

مادرت گوید مهدی کجایی

کی میایی

العجل العجل یبن الزهرا

******

وقت غسل و تدفین است       روی لب ها یاسین است

یاس حیدر نیلوفری شد          سهم زینب بی مادری شد

گشته تشیع زهرا شبانه

میرود تابوتش روی شانه

مخفیانه

العجل العجل یبن الزهرا

******

وای از آن ضرب سیلی        وای از آن روی نیلی

نیمه شب در غسل زهرا        زخم پهلو گردیده پیدا

خانه ی زهرا تا شعله ور شد

قتلگاه او در پشت در شد

بی پسر شد

العجل العجل یبن الزهرا
 

 



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعارسینه زنی فاطمیه
[ 23 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(س)

 اگر كه راهي پُشتِ دري مواظب باش
فقط به جُرمِ علي باوري مواظب باش

به اين جماعتِ هيزم كِش اعتباري نيست
اگر چه بضعه پيغمبري مواظب باش

تمامِ دلخوشيِ زندگيِ من، حالا
كه بارِ شيشه خود مي بَري مواظب باش

سپاهِ داس ترين ها هجوم آورده
ز برگِ گل تو كه نازك تري مواظب باش

بيا به خاطرِ زينب، هنوز محتاج است
به عشق و عاطفه مادري مواظب باش

قسم نخورده مگر خانه را بسوزاند
بيا به خاطرِ من اي پَري مواظب باش

چنان زدند كه در را ز جا در آوردند
تو را خليله در آتش ز پا در آوردند

خدا به خير كند در شراره افتادي
شكسته بال و پَر از سنگِ خاره افتادي

غرورِ زخمي من زيرِ دست و پا ماندي
اذانِ غُربتِ من از مِناره افتادي

اسيرِ ميخِ در و تازيانه قنفذ
به رنج و دردِ سرِ بي شماره افتادي

به پيشِ چَشمِ من و بچه هاي معصومت
به خاك مثلِ دو تا گوشواره افتادي

عَبا براي تو آوردم اي به خون رفته
كه بينِ معركه، با ماه پاره افتادي

كسي لَگَد نكند بينِ كوچه ات اي كاش
خدا به خير كند كه دوبار افتادي

عليرضا شريف

******************************

آهسته  می شوید یگانه همسرش را
با آب زمزم آیه های کوثرش را

آهسته میشوید غریب شهر یثرب
پشت وپناه وتکیه گاه و یاورش را

تنها کنار نیمه های پیکر خود
می شوید امشب نیمه های دیگرش را

آهسته می شویدمبادا خون بیاید
آن یادگاریهای دیوار ودرش را

پی می برد آن دستهای مهربانش
بی گوشواره بودن نیلوفرش را

می گوید اما باز مخفی می نماید
 با آستینی بغضهای حنجرش را

در خانه‌ی اوپهلوی زهرا ورم کرد
حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را

با گریه های دخترانه زینب آمد
بوسد کبودی های روی مادرش را

برشانه های آفتابی اش گرفته
مهتاب هجده ساله‌ی پیغمبرش را

دور از نگاه آسمانها دفن میکرد
در سرزمینهای سؤالی همسرش را

علی اکبر لطیفیان

 

 



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(س)
[ 23 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(س)


در راه دوست  گرچه کمي لنگ مي زنم
دست شرف به سينه هر ننگ مي زنم

عبدم فقط به دامن شه چنگ مي زنم
شه چون علي ست حرف دل تنگ مي زنم

اينبار گفتم از چه دلم غرق ماتم است
گفتا عزاي مادر سادات عالم است

بايد دوباره کار خود از سر بگيرم و
مثل هميشه اذن ز حيدر بگيرم و

زان پس وضو ز چشمه ي کوثر بگيرم و
رخصت به ذکر نام تو مادر بگيرم و

کودک صفت به مادريت عشق مي کنم
کودک نشد به نوکريت عشق مي کنم

عطري که از حوالي جنت رسيده اي
موجي که تا کرانه ي عصمت رسيده اي

سيبي که بر درخت نبوت رسيده اي
چون لشکري که بهر ولايت رسيده اي

نه سال با پيمبر و نه سال با علي
دادي به هر دوشان ز ازل دست يا علي

تو اُمي و علي و پيمبر دو باب من
برگردد از ازل به شما انتصاب من

حيدر ابوتراب و تو ام التراب من
بودن، نبودن تو حضور و غياب من

همچون که اصل کوزه گري فوت آخر است
خلق تو اصل مطلب لولاک داور است

اي بهترين ترانه ي لب هاي مرتضي
همدست دست حيدر و همپاي مرتضي

مام دو مريم و دو مسيحاي مرتضي
پهلو گرفته کشتي درياي مرتضي

امر شماست امر به معروف، از الست
هرکس که آمرت نبود منکراتي است

روزي که پا به خانه ي شاه عرب زدي
تيغ و سپر شدي سپهي را عقب زدي

تا پاي مرگ، جام بلا لب به لب زدي
با کفن و دفن خود به عدو خشم شب زدي

بانو شما خلاصه به هجده نمي شوي
دنباله دار هستي و کوته نمي شوي

اين روز ها وخامت حالت کُشد مرا
ماه علي خسوف و هلالت کشد مرا

اي قهرمان به سينه مدالت کشد مرا
دستي که چيده ميوه کالت کشد مرا

زينب نبيندت که چنين راه مي روي
خود را کشيده روي زمين راه مي روي

در بين خانه هستي و انگار نيستي
خواب شبانه هستي و انگار نيستي

با نازدانه هستي و انگار نيستي
مشغول شانه هستي و انگار نيستي

حيف از نگاه خانه که مبهوت کرده اي
با خنده اي که صبح به تابوت کرده اي

حيدر غريب گر شده خانه نشين شده
بر گوي چه روي داده حسن هم چنين شده

ذکر مدام خواب شب او همين شده
ديگر نزن بس است نقش زمين شده

روزي که بين کوچه نگاهت سياه شد
ديگر انيس درد علي آب چاه شد

بعد از تو مرتضي اَلِفش دال مي شود
حيدر هماي رحمت بي بال مي شود

يک روزِ او حکايت يک سال مي شود
بانو مگو عليِ تو غسال مي شود

گهواره را نسازد اگر مي شود ولي
تابوت را چگونه بسازد دگر علي

اين غصه ها که از پدرت ارث مي رسد
زين پس به پاره ي جگرت ارث مي رسد

بر خيمه گاه او  شررت ارث مي رسد
بر دخترش که درد سرت ارث مي رسد

يک شب به دامنش همه عرش جا شود
او نيز چون تو نذر ولي خدا شود

مهدي زراعتي

 



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(س)
[ 23 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(س)

     کاش کوچه ای نبود، کاش خانه در نداشت
      کاش غربت مرا هیچ کس خبر نداشت
      
      کاشکی فدک نبود، حرمت نمک نبود
      کاش این زمین شوم از فدک اثر نداشت
      
      کاش هیچ مادری وقت راه رفتنش
      دست روی شانه ی خسته ی پسر نداشت
      
      قبل از اینکه کوچه ها راه مادر مرا
      سد کنند، مادرم، دست بر کمر نداشت
      
      هرچه ناله می زدم مادر مرا نزن
      بی مروّتِ زبون، باز دست بر نداشت
      
      ریشه ی مرا زدند ساقه ام شکسته شد
      دشمن پلید ما کاشکی تبر نداشت
      
      وای مادرم شبی سر نهاد بر زمین
      چادری به سر کشید سر ز خواب بر نداشت
      
      محسن ناصحی
     
       
      **********************
         
            
      تا خانه بجز راه کم و مختصری نیست
      آهسته برو صبر کن اینجا خطری نیست
      
      بعد از پر وبالی که زدم دور وبرم را
      گشتی که ببینی اثر از بال وپری نیست؟
      
      رفتیم به خانه نکند گریه کنی خب
      قربان تو که خوبتر از تو پسری نیست
      
      وقتی که رسیدیم تنت اینبار نلرزد
      یک طور نشان میدهی اصلا خبری نیست
      
      حالا به رخم خیره شو تا خوب ببینی
      از ضربه ی آن حادثه دیگر اثری نیست؟
      
      از روسری وگوش من این منظره پیداست
      بر شاخه خونی شده دیگر ثمری نیست
      
      حسین رستمی

   **********************

 شده بعد صفر ماه محرم شده بود
      کوچه بن بست، نفس تنگ، هوا سم شده بود
      
      گرگ و میش است هوا کوچه پر از گرگ شده
      روز با شب بنویسید که توأم شده بود
      
      مادری با پسر خویش نمیشد تسلیم
      پشت یک پرده علی باز مجسم شده بود
      
      خاطری در وسط کوچه مشوّش میشد
      پنجه ای بین هوا بود و مصمّم شده بود
      
      پنجه ای بین هوا بود که یک سیلی شد
      فرصتی بود که اینگونه فراهم شده بود
      
      مادر هرکه زمین خورده فقط میداند
      که چرا قوت زانوی حسن کم شده بود
      
      من از آن گیسوی خاکی شده اش دانستم
      چقدر زود یتیمی ش مسلم شده بود
      
      وا نشد پلک گره خورده ی یک چشم کبود
      سیلی سر زده ای وای چه محکم شده بود
      
      تا چهل روز نشد سیر علی را بیند
      تا چهل روز علی بود که مبهم شده بود
      
      شیشه ای با تن دیوار ترک هایی خورد
      ریشه ی خونی یک مقنعه درهم شده بود
      
      سال ها بود سوال همه ی مردم شهر
      پسر ارشد این خانه چرا خم شده بود؟
      **
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید


**********************

        پس از مصیبت در، در بدر شدم ، مادر
      همین که از خبرت با خبر شدم مادر
      
      نوشته اند : چهل تن به یک نفر من هم
      اسیر صورت آن یک نفر شدم مادر
      
      میان شعله ی آتش چه آمده به رخت
      که من ز داغ رخت شعله ور شدم مادر ؟
      
      چه آمده به سرت ؟ باز چهره پوشاندی !
      دوباره زخمی زخم بصر شدم مادر ؟
      
      حسن نگاه به دیوار خانه می نالد:
      شهید روضه ی مسمار در شدم مادر!
      
      نشسته ام .. که تو شب ها دگر نمی خوابی
      شکسته ام ز غمت، پیر تر شدم مادر
      
      رهم دهید به خانه که بی لیاقت من 
      به روضه خوانیتان مفتخر شدم  مادر
      
      دعا کنید برایم به حق چادرتان
      نیازمند دعای سحر شدم مادر
      
      شما که عازم راه سفر شدی مادر،
      پس از شما چقدر در بدر شدم مادر
      
      مجتبی کرمی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(س)
[ 16 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(س)

      با سوز مادرانه فقط گریه می کنی
      هر شب به یک بهانه فقط گریه می کنی
      
      یک شب ز درد سینه فقط آه می کشی
      یک شب ز درد شانه فقط گریه می کنی
      
      می ترسم این سه ساله ی تو کم بیاورد
      وقتی میان خانه فقط گریه می کنی
      
      حنانه ام به جان علی آب رفته ای
      روزانه و شبانه فقط گریه می کنی
      
      هنگام پخت نان که کمی از دل تنور
      آتش کشد زبانه فقط گریه می کنی
      
      من که ندیده ام که چگونه تو را زدند
      از درد تازیانه فقط گریه می کنی
      
      حرفی که با علی غریبت نمی زنی
      آرام و مخفیانه فقط گریه می کنی
      
      بعد از هزار سال تو بر غربت علی
      بانوی بی نشانه فقط گریه می کنی
      
      رضا رسول زاده
       
      **********************
       
           
      دیگر گلی شبیه تو پرپر نمی شود
      زین پس کسی به قدر تو لاغر نمی شود
      
      دستی که زیر چادر خود می کنی نهان
      دیگر سپر به یاری حیدر نمی شود
      
      وقتی که راه می روی از دست من بگیر
      دیوار هم برای تو یاور نمی شود
      
      گرچه پس از تو مونس این کودکان شوم
      اما کسی به خوبی مادر نمی شود
      
      نام فراق می بری و می کشی مرا
      این خانه ام پس از تو منور نمی شود
      
      شهر مدینه ظرفیت پاکی ات نداشت
      یثرب پس از تو شهر پیمبر نمی شود
      
      بالای درب خانه ی حیدر نوشته اند
      هر سوره ای که سوره ی کوثر نمی شود
      
      رضا رسول زاده
       
       **********************       
       
            
      دمی که شعله به دارالشفای من افتاد
      به پشت خانه ی من جانفدای من افتاد
      
      دری که سوخت اساسا ز پایه اش سست است
      لگد زدند و در این سرای من افتاد
      
      چه آمده به سر همسرم نمی دانم
      از آن به بعد دگر با وفای من افتاد
      
      به اذن من همه حمله به سویم آوردند
      و ریسمان به سرو دست های من افتاد
      
      کننده ی در خیبر طناب پیچ که دید
      به گریه مرد یهودی برای من افتاد
      
      قرار بود که زهرا ز من جدا نشود
      به این دلیل به کوچه به پای من افتاد
      
      غلاف دست به کار شد به بازویش بس خورد
      که دست فاطمه از این عبای من افتاد
      
      رضا رسول زاده
       
       **********************       
           
      حریر سبز نبوت چه شد که چین خوردی ؟
      به همسرت که نگفتی کجا زمین خوردی
      
      پس از نبی تو فقط غصه و فقط سیلی
      برای یاری اسلام و حفظ دین خوردی
      
      سر نماز جماعت نگاهشان کردم
      تو لطمه خورده ای از "آن" و یا از "این" خوردی !؟
      
      سند به دست ز مسجد که آمدی بیرون
      چگونه سیلی از آن مرد در کمین خوردی ؟
      
      دو گوشواره شکسته به گوش تو زهرا
      تو هم ز دست و ز دیوار ... ! اینچنین خوردی ؟
      
      گل بنفشه ی حیدر تو جام دردت را
      از این کبودی یکدست بر جبین خوردی
      
      به فکر حال خودت باش ارغوانی من
      چقدر غصه برای من غمین خوردی
      
      رضا رسول زاده
       
      **********************
       
   
       
      پشت در ای گل من برگ و برت مانده به جا
      ملک سوخته ام بال و پرت مانده به جا
      
      پر شده شهر از اینکه تو دگر خواهی رفت
      روی دیوار گلی ام خبرت مانده به جا
      
      من ندیدم تو که دیدی ، ز نگاهت خواندم
      حادثه بین دو چشمان ترت مانده به جا
      
      گریه کم کن که حسین و حسن تو هستند
      داغ ششماهه اگر بر جگرت مانده به جا
      
      من از این خس خس هر نیمه شبت فهمیدم
      زخم بر سینه ی بر من سپرت مانده به جا
      
      با غلافی زد و بازوی تو از کار افتاد
      رد شلاق به دست دگرت مانده به جا
      
      خوب شد دست نبردی تو به گیسو زهرا
      حرف نفرین که زدی تو اثرت مانده به جا
      
      رضا رسول زاده
       
       **********************
       
           
      مردم شهر چه ها بر جگرت آوردند
      شعله بر سوختن بال و پرت آوردند
      دست سمت رخ همچون قمرت آوردند
      گل یاسم چه بلایی به سرت آوردند
      
      خواب بودی ورم پلک ترت را دیدم
      رفتی از هوش کنارم، به خودم لرزیدم
      
      بعد از آن روز که من سوختنت را دیدم
      مُردم و زنده شدم زخم تنت را دیدم
      باورم نیست بمانی کفنت را دیدم
      غیرت کوچه و اشک حسنت را دیدم
      
      چند وقتیست که خوابش پر کابوس شده
      غیرت کودکمان زخمی ناموس شده
      
      وای اگر بال و پرت میل به پرواز کند
      زخم سر بسته ی پهلوت دهن باز کند
      از تب نیمه شب تو سخن آغاز کند
      باید امروز نگاهت کمی اعجاز کند
      
      ورنه از خس خس راه نفست می میرم
      آه ، از شهر مدینه چقدر دلگیرم
      
      اشک چشمان ترت کاش امانت می داد
      سوزش بال و پرت کاش امانت می داد
      دنده ی دردسرت کاش امانت می داد
      شب و درد کمرت کاش امانت می داد
      
      نقشی از صورت خورشید در این شام بکش
      بسترت سرخ شده پس نفس آرام بکش
      
      بشکند دست بزرگی که به رویت بد زد
      از لج من به روی بازوی تو آمد زد
      خواست تا دست بیافتد چقدر بی حد زد
      دشمنت زخم پیاپی به دلم خواهد زد
      
      با زمین خوردن تو سینه ی من تیر کشید
      دست من را نفس خسته به زنجیر کشید
      
      در نگاه تو غم سوختنی معلوم است
      غمت از دوختن پیرهنی معلوم است
      در سراشیبی گودال تنی معلوم است
      کشته بی سر و پاره بدنی معلوم است
      
      تکه های بدنش سهمیه هر نیزه است
      زیر و رو کردن او زیر سر سر نیزه است
      
       مسعود اصلانی
       
       **********************
       
           
      ناگفته ها دارد دل غم پرورت با من
      حرفی بزن از گوشۀ چشم ترت با من
      
      بانوی محجوبم بیا و در میان بگذار
      شرح بلایی را که آمد بر سرت با من
      
      از اتفاقاتی که پیش آمد در آن کوچه
      آن ماجراهایی که گفته دخترت با من
      
      ای کاش امکان داشت راز رو گرفتن را
      یکبار می گفتی به غیر از معجرت با من
      
      از تازیانه با اشاره شکوه ها دارد
      لرزیدن انگشت های لاغرت با من
      
      یک روز کارِ خانه، نان پختن، کمی لبخند
      اما چه کاری کرد روز دیگرت با من
      
      امروز از اول فقط گفتی"حلالم کن"
      ای وای اگر این است حرف آخرت با من
      
      قبل از تو من جان می دهم، احیاء من با تو
      بعدش عزیزم کار غسل پیکرت با من
      
      مصطفی متولی
       
     **********************
       
           
      جان علی! جانم فدایت کَلِّمینِی
      کُشتی مرا با گریه هایت کَلِّمینِی
      
      حرفی بزن، آهی بکش، بیچاره ام کرد
      این اشک های بی صدایت کَلِّمینِی
      
      بسته ست جان من به پلک نیمه جانت
      می میرد آخر مرتضایت کَلِّمینِی
      
      از غصه هایت با علی هم درد دل کن
      ای در صبوری بی نهایت کَلِّمینِی
      
      روضه بخوان امشب بخوان از داغ محسن
      با من بگو از آن حکایت کَلِّمینِی
      
      از ماجرای کوچه که چیزی نگفتی
      تا دق نکرده مجتبایت کَلِّمینِی
      
      پلکي بزن تا قلبهامان جان بگيرد
      جان شهید کربلایت کَلِّمینِی
      
      نيمه نگاهي کن به حال زينبين و
      بردار دست از این دعایت کَلِّمینِی
      
      ذکر شب و روزت شده «عَجِّل وَفاتِی»
      آوای جانسوزت شده «عَجِّل وَفاتِی»
      
      یوسف رحیمی
       
       **********************       
           
      زهرا گمان کنم که زمان سفر شده
      خواب و خوراک تو چه قدر مختصر شده
      
      داری برای مرگ خودت می کنی دعا
      امّا غروب عمر علی جلوه گر شده
      
      در زیر بار غم، بدنت آب رفته است
      حالت شبیه حال دل محتضر شده
      
      در خانه هم برای علی رو گرفته ای
      این صورت کبود تو هم دردسر شده
      
      حرفی بزن و گرنه که دق می کند حسن
      حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده
      
      خیلی دلت برای حسین شور می زند
      « جانم حسین » های تو غرق شرر شده
      
      در پشت در چه بر سرت آمد که این دو ماه
      دارو دگر به زخم تنت بی اثر شده؟
      
      فهمیده ام که دست به پهلو گرفته ای
      هر چه که پیش آمده از « میخ در » شده
      
      کمتر نفس بکش به خدا می کشی مرا
      خونابه های پهلوی تو بیشتر شده
      
      محمد فردوسی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(س)
[ 16 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(س)

      کاش کوچه ای نبود، کاش خانه در نداشت
      کاش غربت مرا هیچ کس خبر نداشت
      
      کاشکی فدک نبود، حرمت نمک نبود
      کاش این زمین شوم از فدک اثر نداشت
      
      کاش هیچ مادری وقت راه رفتنش
      دست روی شانه ی خسته ی پسر نداشت
      
      قبل از اینکه کوچه ها راه مادر مرا
      سد کنند، مادرم، دست بر کمر نداشت
      
      هرچه ناله می زدم مادر مرا نزن
      بی مروّتِ زبون، باز دست بر نداشت
      
      ریشه ی مرا زدند ساقه ام شکسته شد
      دشمن پلید ما کاشکی تبر نداشت
      
      وای مادرم شبی سر نهاد بر زمین
      چادری به سر کشید سر ز خواب بر نداشت
      
      محسن ناصحی
     
       
      **********************
   

  تمام اهل عالم دم گرفتند
      به حال خانه ی ما غم گرفتند
      که روزی روزگاری خانه ی ما
      صفایی داشت آن را هم گرفتند
      **
      کنون افتاده ناله در دل باد
      و حتی آسمان هم ناله سر داد
      نمی دانی چه شد در آن سیاهی
      خودم دیدم که بین کوچه افتاد
      **
      ز چشمش سیلی کین سو گرفته
      که حتی از علی هم رو گرفته
      خودم دیدم که مادر زیر چادر
      دو دستی دست بر پهلو گرفته
      **
      به قلب مادرم زخم فدک خورد
      دل ریش پدر جانم نمک خورد
      خرابم شد به سر انگار دنیا
      که پیش چشم من مادر کتک خورد
       **
      کمی با درد و شبنم راه می رفت
      و با دنیایی از غم راه می رفت
      اگر چه دست بر دیوار می زد
      ولی با قامتی خم راه می رفت
       **
      شدم این روزها غمخوار زهرا
      و مدیون سوال چشم بابا
      همین الان حدود چند روز است
      که می ترسم ببوسم صورتش را
       **
      و دارد می رود از خانه کم کم
      و چشمان پدر با اشک نم نم
      و در زانوی او دیگر رمق نیست
      به روی شانه اش دنیای ماتم
      
      وحید محمدی
       
      **********************
       
             
      من آمدم برا ی یاری علی
      فقط برای ماندگاری علی
      بساز با همه نداری علی
      منم کنیز خانه داری علی
      
      علی شناسی  است راه فاطمه
      علی سـت بهترین گناه فاطمه
      
      علی فقط غم مرا به سینه داشت
      علی مرا فقط در این مدینه داشت
      ولی همان که از غدیر کینه داشت
      برای بی هوا  زدن زمینه داشت
      
      نبی که رفت ناله اش به من رسید
      و پاره ی قباله اش به من رسید
      
      رسیده ام سر قرار گم شده
      رسید دست روزگار گم شده
      به ضرب دور از انتظار گم شده
      حسن بگرد گوشواره گم شده
      
      به هیچ کس نگو که خورده ام زمین
      به هیچ کس نگو عزیزم آفرین
      
      امان من بریده شد امان بده
      حسن، تو چادر مرا تکان بده
      عصا به دست مادر جوان بده
      جلو بیفت خانه را نشان بده
      
      پس از نبی بلا فقط همین نبود
      تمام ماجرا فقط همین نبود
      
      صابر خراسانی
       
     **********************
       
             
      تا خانه بجز راه کم و مختصری نیست
      آهسته برو صبر کن اینجا خطری نیست
      
      بعد از پر وبالی که زدم دور وبرم را
      گشتی که ببینی اثر از بال وپری نیست؟
      
      رفتیم به خانه نکند گریه کنی خب
      قربان تو که خوبتر از تو پسری نیست
      
      وقتی که رسیدیم تنت اینبار نلرزد
      یک طور نشان میدهی اصلا خبری نیست
      
      حالا به رخم خیره شو تا خوب ببینی
      از ضربه ی آن حادثه دیگر اثری نیست؟
      
      از روسری وگوش من این منظره پیداست
      بر شاخه خونی شده دیگر ثمری نیست
      
      حسین رستمی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(س)
[ 16 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شام غریبان حضرت زهرا(س)

    این سرخ جامه ی بدنش را عوض کنم ؟
      یا دستمال زخم تنش را عوض کنم ؟
      
      افتاده ام به پای پرستوی زخمی ام
      شاید که قصد پر زدنش را عوض کنم
      
      اسما بیا کمک بده هنگام غسل یاس
      وقتش شده که پیرهنش را عوض کنم
      
      پر کرده خون تازه زمین حیاط را
      باید دوباره من کفنش را عوض کنم
      
      زینب نشسته پشت در و ... یاد فاطمه است
      باید که جای سوختنش را عوض کنم
      
      باید که بعد رفتن زهرا به شیوه ای
      رویای هر شب حسنش را عوض کنم
      
      تقدیر ما نوشته خدا و نمی شود
      شام فراق دل شکنش را عوض کنم
      
      رضا رسول زاده
       
      **********************
       
           
      زینب تورا به جان من آرام گریه کن
      مثل برادرت حسن آرام گریه کن
      
      میدانم آب میشوی از داغ مادرت
      مانند شمع انجمن آرام گریه کن
      
      کمتر به این شمایل نیلی نگاه کن
      سیلی مزن به صورتت آرام گریه کن
      
      اینقدر خاک بر سر و روی خودت مریز
      قدری کنار این بدن آرام گریه کن
      
      دستم رسیده است به زخمی عمیق وای
      زینب بیا بگو به من آرام گریه کن
      
      حالا بیا به یاد حسین غریبمان
      بنشین و پای این کفن آرام گریه کن
      
      مصطفی متولی
       
      **********************
       
          
      زلال آينه ها را به گريه آوردي
      شكوه عرش علا را به گريه آوردي
      
      من الهزيز جهنم الي حظيظ بهشت
      تو از كجا به كجا را به گريه آوردي
      
      الا الهه ی خورشيد پشت ابر كبود
      تمام هفت سما را به گريه آوردي
      
      چرا قنوت شكسته گرفته اي، بانو
      چه كرده اي كه دعا را به گريه آوردي
      
      كنار بستر تو هيبت علي بشكست
      تو مرد هر دو سرا را به گريه آوردي
      
      ندا رسيد حسن را ... ، حسين را  بردار
      خداگواست خدا را به گريه آوردي
      
      یاسر حوتی
       
      **********************
       
             
      آن شب میان خانه مراسم گرفته بود
      پیوند اشکهای علی بود و خون رود
      
      بودند زینب و حسنین و زنی که داشت…
      …می ریخت آب و غیر همین ها کسی نبود
      
      محرم نداشتند بجز آستینشان
      گریه کنان روضه دستی که شد کبود
      
      آنقدر غسل او به نوازش شبیه بود
      انگار کن که فاطمه در خواب رفته بود
      
      تا اینکه دست کوه با بازی او رود خورد
      لرزید زانوانش و آتش فشان نمود
      
      پروانه ها دویده به بالین شمع و بعد
      می سوختند و باز به بالا رسید دود
      
      دودی که پلکهای خدایی به هم کشید
      یک قطره هم چکید و به آن خانه در فرود
      
      فرمود سجده های به تن را قیام کن
      دارد قیام عرش خدا می شود سجود
      
      حسین رستمی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شام غریبان حضرت زهرا(س)
[ 16 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(س)

      افتادن و پرپر زدنم دست خودم نیست
      شب تا به سحر سوختنم دست خودم نیست
      
      آخر چه کنم لاغریِ زود رَسَم را
      پیری و شکسته شدنم دست خودم نیست
      
      دستم دو سه ماه است نخورده است به کاری
      انگار کنار بدنم دست خودم نیست
      
      این موی سپید پسرم قلب مرا سوخت
      شرمندگی ام از حسنم دست خودم نیست
      
      اَسما کمکم کرد که آرام بیفتم
      افتادن و برخاستنم دست خودم نیست
      
      هر بازدَمی باز کند زخم تنم را
      خونی شدن پیروهنم دست خودم نیست
      
      از درد شدید است مرا ضعف گرفته
      اینقدر عرق ریختنم دست خودم نیست
      
      از عاطفه ی مادری ام خُرده مگیرید
      گریه به گلِ بی کفنم دست خودم نیست
      
      جواد پرچمی
     
       
      **********************
       
           
      نشسته ام به در خانه و سرای شما
      خدا نوشته مرا از ازل گدای شما
      
      نهاده ام سر خود را به خاک این کوچه
      میان کوچه به جا مانده ردّ پای شما
      
      جسارت است، مرا هم صدا کن، ای پسرم
      غریبه ام که شوم، مادر! آشنای شما
      
      رسیده ام به مدینه ولی کمی دیر است
      نمی شد اینکه مرا می زدند جای شما؟
      
      دلش چگونه می آمد به صورتت می زد؟
      مقابل علی و چشم بچه های شما
      
      مگر چه آمده بر حال و روز پهلویت
      که شانه حسنت می شود عصای شما
      
      گرفته راه نفس، خون تازه می ریزد
      شکسته در وسط سینه ات صدای شما
      
      برای رفتن خود گوئیا دعا کردی
      خدا کند که نگیرد فقط دعای شما
      
      کمی تبرّک، تربت ز کربلا دارم
      که شاید این بشود مرهم و دوای شما
      
      به بیت آخر عمرت تو را قسم مادر
       دعا نما که بمیرم به روضه های شما
      
      محسن حنیفی
    
       
      **********************

       
            
      با چشم های نیمه بازت گاه گاهی
      چشمان خیس و خسته ام را کن نگاهی
      
      وقتی تنور خانه روشن شد برایت
      گفتم خدا را شکر کم کم رو براهی
      
      دستاس را چرخاندی اما رنگ خون شد
      دستاس فهمید از نگاهت بی گناهی
      
      از بس به پای گریه هایت آب رفتی
      چیزی نمانده از وجودت مثل کاهی
      
      پهلو به پهلو میشوی و میچکد خون
      از زخم های پیکرت خواهی نخواهی
      
      از درد شانه، شانه می افتد ز دستت
      خون می نشیند کنج لبهایت ز آهی
      
      در خواب بودی چادرت را باز کردم
      شاید ببینم چهره ات را در پگاهی
      
      دیدم که پائین تر ز چشمان تو پیداست
      زخم عمیق پنج انگشت سیاهی
      
      این چند شب از سرنوشتم روضه خواندی
      از سر گذشتم از جدایی بی پناهی
      
      گفتی غروبی شعله می پیچد به بالم
      گفتی که می سوزم میان خیمه گاهی
      
      در حلقه ی نامحرمان و نیزه داران
      هرجا که می گردم ندارم تکیه گاهی
                    
      حسن لطفی
       
      **********************
       
            
      از بس که غصه بر جگرم پا گذاشته
      خون روی دیده های ترم پا گذاشته
      
      دیگر توان نمانده بیایم زیارتت
      انبوه درد دور و برم پا گذاشته
      
      تنهایی علی که از هرچه بیشتر
      بر زخم های مختصرم پا گذاشته
      
      با پای خود نیامده ام... لطف بچه هاست
      یک شهر روی بال و پرم پا گذاشته
      
      من هم قد حسن شده ام او نیز هم قدم
      ردی خمیده بر کمرم پا گذاشته
      
      گل بوسه های میخ در و تازیانه ها
      بر بوسه هایت ای پدرم پا گذاشته
      
      آنکس که پیش چشم علی میزند مرا
      روی غرور همسفرم پا گذاشته
      
      محسن فقط مدافع من گشت پشت در
      اما کسی بر سپرم پا گذاشته
      **
      اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید
       
     **********************

       
           
      مرهم گذار زخم کبود کبوترم
      کوچک ولی ستاره ی شبهای بسترم
      
      جای دعای نیمه شبش طعنه می زنند
      همسایگان به گریه ی بیمار مضطرم
      
      امروز هم گذشت و نشد شانه موی من
      امروز هم گذشت و نشد خوب مادرم
      
      گفتم میان شعله کم از فضه نیستم
      رفتم ولی از آتش در سوخت معجرم
      
      امشب میان خواب حسن بغض خود شکست
      برخیز مادرم که نمیرد برادرم
      
      چندی است نان تازه نخوردم از این تنور
      امشب هوای پخت تو افتاده در سرم
      
      چندی است جای غنچه ی لبخندت ای عزیز
      گل کرده زخم پهلوی تو در برابرم
      
      حسن لطفی
            
      **********************
       
           
      میخواست پا شود کمرش درد میگرفت
      مجروح خانه بال و پرش درد میگرفت
      
      شب زنده دار هر شب سجاده مدتی
      هنگام گریه پلک ترش درد میگرفت
      
      تا میگذاشت سر روی بالش-خدای من-
      از سوز گوش پاره سرش درد میگرفت
      
      فردی که سوخته مدتی آبش نمیدهند
      از شدت عطش جگرش درد میگرفت
      
      وقتی به یاد روی پدر صیحه میکشید
      نای همیشه نوحه گرش درد میگرفت
      
      هربار فضه پیرهنی تازه میگذاشت
      قلب حزین گل پسرش درد میگرفت
      
      علیرضا خاکساری


       **********************

                   
      دير است اي اجل به نجاتم شتاب كن
      جانم بگير و خانه ي غم را خراب كن
      
       چشم انتظار مرگ من اهل مدينه اند
      يارب دعاي شهر مرا مستجاب كن
      
       با التماس گفت بمان خوب ميشوي
      اي زخم سينه ام تو علي را جواب كن
      
       دست شكسته ام كه تكاني نميخورد
      زينب بيا و ظرف حسينم پر آب كن
      
       سر را نميشود كه گذاري به سينه ام
      جايي براي خفتن خود انتخاب كن
      
       سنگيني دري كه مرا پشت خود شكست
      از زخمهاي سرخ و كبودم حساب كن
      
      حسن لطفی
             
      **********************
       
             
      دلیلی هست اگر بی تاب و گریان کسی هستم
      که من عمری ست در این خانه مهمان کسی هستم
      
      برای گریه می میرم، به پای گریه می سوزم
      که شمع روضه ی شام غریبان کسی هستم
      
      در این قحطی کبوتر می شود گاهی نم اشکی
      به گریه سایه بان بیت الاحزان کسی هستم
      
      مریضی دارد این خانه، بهار امسال پاییز است
      پریشان حال داغ برگ ریزان کسی هستم
      
      کسی این جا دعا خوانده: خدایا، جان زهرا را...
      کنار بستری حیرانِ طفلان کسی هستم
      
      بیا ای عید! اما شادی من را نخواهی دید
      مریضی دارد این خانه، پریشان کسی هستم
      
      سید علی رکن الدین
             
     **********************

       
            
      روی دلها میشود غم بار بعضی وقتها
      زندگی هم میشود غمبار بعضی وقتها
      
      در هجوم دردها وقتیکه سینه بشکند
      میکشی حتی نفس دشوار بعضی وقتها
      
      شِکوه وقتی جای تشریک مساعی را گرفت
      گریه مشکل میشود انگار بعضی وقتها
      
      باورش سخت است اما میشود یک زن شود
      با چهل نامرد در پیکار بعضی وقتها
      
      منکر معروف را دیدند و همراهش شدند
      حقِّ حق هم میشود انکار بعضی وقتها
      
      عده ای در خانه ای هستند و بالا میرود
      دود و آتش از در و دیوار بعضی وقتها
      
      حال و روز بچه ها را سخت میریزد بهم
      مادری که میشود بیمار بعضی وقتها
      
      فضّه هم باشد کنارت باز هم بی فایده است
      کار وقتی بگذرد از کار بعضی وقتها
      
      بی هوا وقتیکه با شدت به پهلو میخورد
      کار خنجر میکند مسمار بعضی وقتها
      
      درد پهلوی شکسته ناله ای دارد که شب
      میکند همسایه را بیدار بعضی وقتها
      
      وای از این دنیا که زهرا بین کوچه میشود
      روبرو با یک جنایتکار بعضی وقتها
      
      وای از این دنیا که حتی حیدر از ناموس خود
      میشود شرمنده در انظار بعضی وقتها
      
      مصطفی متولی
       
     **********************

       
            
      روزی که قلبم داغ دار مادرم بود
      بابا دلم خوش بود دستت برسرم بود
      
      بابا دلم خوش بود هستی در بر من
      هستی همیشه هم پدر هم مادر من
      
      هجده بهار زندگانی ام تو بودی
      آری رسول مهربانی ام تو بودی
      
      از ماه و خورشید و ستاره رو گرفتم
      من سال ها با بودن تو خو گرفتم
      
      مهمان هر روز سرایم ، نازنینم
      باور نمی کردم که داغت را ببینم
      
      من ماندم و یک کوه غم با بی قراری
      باور نمی کردم که تنهایم گذاری
      
      سنگ صبور فاطمه، ای چاره سازم
      فکری نکردی باغم وغصه چه سازم
      
      بی مادری کافی نبود ای جان هستی؟
      بارفتنت یک باره قلبم را شکستی
      
      رفتی یتیمی شد نصیب دختر تو
      مشکی به تن کرد دختر غم پرور تو
      
      ما مدتی بابا عزادار تو بودیم
      در حسرت یک بار دیدار تو بودیم
      
      اما نمیدانم چه شد ماتم عوض شد
      تو رفتی و دیگر مدینه هم عوض شد
      
      بعد از تو بین عده ای از روی نفرت
      بالا گرفت دعوا سر حق خلافت
      
      بعد از تو حال و روز ما زار و حزین شد
      بعد از تو دیگر مرتضی خانه نشین شد
      
      روزی چهل بی بند و بار از ره رسیدند
      با بی حیایی خانه را آتش کشیدند
      
      گستاخی از روی عداوت حرف بد زد
      او بر در خانه رسید و با لگد زد
      
      بین در و دیوار من افتادم آن وقت
      در راه دین شش ماهه ام را دادم آن وقت
      
      افتادم و دیدم که پهلویم شکسته
      دیدم به سینه میخ داغ در نشسته
      
      دیدم که طفلم بین آتش جیغ میزد
      قنفذ به دستم با غلاف تیغ میزد
      
      از شدت درد کمر دیگر نگویم
      از کوچه و دست عمر دیگر نگویم
      
      خوردم به دیوار و گرفتم دردشانه
      گوشواره ام را مجتبی آورد خانه
      
      بعد از تو سهم مرتضی دربه دری شد
      زهرای تو سه ماه و اندی بستری شد
      
      علیرضا خاکساری
       
      **********************
       
            
      بارالها تو بگو زخم پرم را چه کنم
      این همه غصه ی پردردسرم را چه کنم
      
      بعد از آن واقعه ی تلخ و اسف باری که...
      تو بگو دختر خونین جگرم را چه کنم
      
      گیرم این دست ورم کرده مداوا کردم
      بعد از آن زخم عمیق کمرم را چه کنم
      
      متوجه نشدم من که ز گوشم افتاد...
      یادگاری قشنگ پدرم را چه کنم
      
      پابه پای من بیچاره علی جان میداد
      درد و دل های یل محتضرم را چه کنم
      
      به علی هم، در و همسایه شکایت کردند
      سوز و اشک و غم و حال سحرم را چه کنم
      
      من زمین خوردم و طفلم جگرش گشت کباب
      پاره های جگر گل پسرم را چه کنم
      
      علیرضا خاکساری



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(س)
[ 16 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(س)

      آتش زدند بال و پری را که داشتی
      زهرا؛ تمام برگ و بری را که داشتی
      
      از بعد ماجرای در، از دست داده ای
      دید ضعیف و مختصری را که داشتی
      
      از پیچ و تاب پشت در شاخه چیده اند
      با ضربه هایشان قمری را که داشتی
      
      از این به بعد فاطمه باید عوض کنی
      دیگر مسیر رهگذری را که داشتی
      
      از کوچه آمدم تو ز جا برنخواستی
      با همسرت بگو خبری را که داشتی
      
      طوری زدند پوشیه ات لاله گون شده
      طوری که بست چشم تری را که داشتی
      
      شرمنده ام ز روی تو؛ زهرا حلال کن
      این چند وقت درد سری را که داشتی
      
      وقت نماز طرز عبادت عوض شده
      دیدم عبادت سحری را که داشتی
      
      بازوی تو عجب سپری شد برای من
      افسوس که شکسته آن سپری را که داشتی
      
      جان علی به خاطر حیدر بمان نرو
      آلاله ی کبود پیمبر بمان نرو
      **
      اجرا شده توسط حاج منصور ارضی 
       
      **********************
       
           
      فضه در باز کن امروز نگارم خوب است
      باغبانم پشت در باغ و بهارم خوب است
      
      از چه با هول و ولا چشم به بستر داری
      با علی حرف بزن جان بسپارم خوب است؟
      
      چه کنم این همه از کوثر من خون نرود
      مرهم تازه به زخمش بگذارم خوب است؟
      
      فاطمه؛ فاطمه جان؟ همسر خوبم؟ پاشو
      این که من بی سپرم یار ندارم خوب است؟
      
      نگران من و این حالم و این خانه نباش
      تو که خوبی همه ی ایل و تبارم خوب است
      
      از خدا خواسته ام بعد تو و سوختنت
      درب این خانه شود سنگ مزارم؛ خوب است؟
      
      چه کنم فاطمه جان تا که دلت وا بشود
      مهر و سجاده و تسبیح بیارم خوب است؟
      
      قول دادم نکنم گریه؛ بخندی که نشد
      بزنم زیر همه قول و قرارم خوب است؟
      
      حسین قربانچه
      
       
       **********************     
       
      با حال و روز حيدرت اينگونه تا مكن
      اين خانه را به حالِ خودش تو رها مكن
      
      حرفت درون سينه يِ تو گير ميكند
      اين دنده ات شكسته، كسي را صدا مكن
      
      زحمت مكش كه فضه كمك حالِ زينب است
      دستت شكسته است به زور آسيا مكن
      
      پيچيده بين كوچه كه حال شما بد است
      اما شما به حرف زنان اعتنا مكن
      
      داري دوباره در بر ِ من كار ميكني؟
      حيدر نمرده فاطمه كاري شما مكن
      
      اين خانه ام كه بي تو به دردي نميخورد
      اينگونه در برم كفنت را سوا مكن
      
      حامد جولازاده
     
       
       **********************       
            
      هر چند نیمه جان، تو مسیحا تری هنوز
      پیچیده ای به خویش، معما تری هنوز
      
      جز با زبان اشک تکلم نمیکنی
      لب بسته ای ز صحبت و گویاتری هنوز
      
      با این پر شکسته، زمینی نمی شوی
      در آسمان، تو از همه بالاتر ی هنوز
      
      میچرخد آسیابِ همه، از دو چشم تو
      روزی رسان مردم رسوا تری هنوز
      
      سائل رسید از در و نان تو را گرفت
      بر اهل شهر از همه آقا تری هنوز
      
      پیش علی سفارش تابوت داده ای
      یعنی برای مرگ مهیا تری هنوز
      
      رویش، سیاه آنکه رخت را کبود کرد
      میدید چونکه زهره زهراتری هنوز
      
      با ضرب دست نور نگاه تو را گرفت
      با این وجود از همه بیناتری هنوز
      
      شکر خدا بلند شدی کار میکنی
      نسبت به روز قبل سر و پا تری هنوز
      
      از دست و رو و پهلوی تو لاله میدمد
      با زخم های باز شکوفا تری هنوز
      
      اجرا شده توسط حاج منصور ارضی
       
       **********************
       
            
      گل بودی اما بوی خاکستر گرفتی
      آه ای فرشته بین شعله پر گرفتی
      
      با این سرانگشتی که تاول زد در آتش
      امشب گره از موی این دختر گرفتی
      
      با من غریبی می کنی در خانه وقتی
      چشمت به من افتاده چادر سر گرفتی
      
      ای کاش می مردم نمی دیدم چه زخمی
      از ضربه های محکم این در گرفتی
      
      پروانه ها را با تب و تابت مسوزان
      با لاله هایی که بر این بستر گرفتی
      
      با دستمال بسته ی دور سر خود
      جان مرا ای جان من دیگر گرفتی
      
      دلواپس گلبرگهایت مانده ام من
      حالا که ای گل بوی خاکستر گرفتی
      
      علیرضا لک
       
       **********************       
             
      گرفت ابری از آه دور و برت را
      ببین غصه های دل دخترت را
      نیاید که خالی کنی بسترت را
      برای سفر وا مکن پس پرت را
      مرو! یا ببر با خودت حیدرت را
      
      مرا کشته رنگین کمانی که داری
      به صورت گل ارغوانی که داری
      در این سن و سالت خزانی که داری
      هوای پدر کرده جانی که داری
      به گریه سبک کن کمی ساغرت را
      
      اگرچه به نور تو شب ریشه کن شد
      نفس های بی حال تو بغض من شد
      عذاب شب و روزم اشک حسن شد
      ولی داغ من لاله ی پیرهن شد
      غمت می کشد عاقبت همسرت را
      
      بگو نور تا لامکان قد کشیده
      چرا پیش من می رسی قد خمیده
      بگو که حسن بین کوچه چه دیده
      و یا زینب از دور و بر چه شنیده
      که آتش زد این حرف ها دخترت را
      
      تو که یک سپاه از ملک یار داری
      چرا دست بر دوش دیوار داری؟
      چرا دیده ی نیمه بیدار داری؟
      چنان فکر مرگی که انگار داری
      ورق می زنی صفحه ی آخرت را
      
      محمد بختیاری
       
       **********************
       
            
      شایسته است اگر تو سر حرف وا کنی
      مثل قدیم، شوهر خود را صدا کنی
      
      اینگونه که نمی شود ای باوفا عروس
      در خانه ام برای وفاتت دعا کنی
      
      دیشب دوباره زینبت از من سوال کرد
      بابا چه می شود که طبیبی صدا کنی؟
      
      من از ضریح زلف تو حاجت گرفته ام
      باید دوباره آرزویم را روا کنی
      
      من آرزو نموده ام ای دختر رسول
      تو آرزوی خوب شدن از خدا کنی
      
      طرز قیام تو چو رکوع است در نماز
      وقت رکوع از چه قدت را دو تا کنی؟
      
      سائل سراغ نان تنور تو را گرفت
      وقتش رسیده فکر به حال گدا کنی
      
      از گودی دو چشم تو روزم سیاه شد
      زین کاسه ها تو خون به دل مرتضی کنی
      
      آیا شود که از سفر خود حذر کنی؟
      آیا شود که گوشه چشمی به ما کنی؟
      
      محمد سهرابی
      
       
       **********************       
             
      پوشیده است روت چرا پیش همسرت
      شاید کبودتر شده روی منورت
      
      دارم فدای شرم و حیای تو می شوم
      دیگر شکسته هیبت مرد تناورت
      
      هی آه می کشی نکند درد می کشی
      این دستمال چیست چرا بسته ای سرت؟
      
      فکر دلم نباش کمی درد و دل بکن
      این نیمه ی تو است نشسته برابرت
      
      انگار زخم هات دهن باز کرده اند
      چون سرخ تر شدند دو سه جای پیکرت
      
      غم خانه کرده اند پسرهات خانه را
      اما نپرس از دل و از حال دخترت
      
      دستان او به دسته ی دستاس کوچک است
      رحمی بکن به کوچکی اش جان مادرت
      
      حالا برات هر چه توان مانده جمع کن
      یک دفعه پا شو، پر بکش از کنج بسترت
      
      بگذار عطر و بوت بپیچد به خانه مان
      نگذار چاه باشد و نجوای حیدرت
      
      علی اصغر ذاکری 
      
       
       **********************       
           
      وقتی بگو بخندِ تو در خانه جا نشد
      لفظ بیا ببند، به زخمت روا نشد
      
      صبح دراز تو، سر مغرب شدن نداشت
      مویت سفید گشت و رفیق حنا نشد
      
      قدری غذا بخور جگرم ریش ریش شد
      شاید كه ماندی و سفرت از قضا نشد
      
      در خانه روسری به سرت، قاتل من است
      قتل كسی به پارچه ای نخ نما نشد
      
      قحط طبیب اشك علی را مضاف كرد
      قحطی چنین پر آب، عیان هیچ جا نشد
      
      جان خودم قسم، كه همین چند روز پیش
      گفتم كه كج كنم سر این میخ را نشد
      
      پهلوی و روی و موی و وضوی جبیره ات
      چون من بساط قتل كسی رو به را نشد
      
      محمد سهرابي
           
       **********************
       
             
      بی تو این شب، شبِ غم بار مرا می بیند
      درد این درد چه بسیار مرا می بیند
      جز تو یک شهر دلِ آزار مرا می بیند
      چشمت انگار که این بار مرا می بیند
      ولی انگار نه انگار مرا می بیند
      
      بازکن پلک که از خانه خجالت نکشم
      بی تو از آه یتیمانه خجالت نکشم
      شانه ای زن که از این شانه خجالب نکشم
      تو و پیراهن مردانه خجالت نکشم
      چشم بی جان تو ای یار مرا می بیند
      
      زحمتِ دخترِ تب کرده تو را خوب نکرد
      اشکش افسوس که سر دردِ تو را خوب نکرد
      روی نیلی شده ي زرد تو را خوب نکرد
      زخم های جگر مرد تو را خوب نکرد
      چه کنم دخترکت زار مرا می بیند
      
      با که گویم تن بیمار چرا خونین است
      سنگ غلست، در و دیوار چرا خونین است
      باز می شویم و هر بار چرا خونین است
      انحنای نوک مسمار چرا خونین است
      وای از آن میخ که خون بار مرا می بیند
      
      قاتلت گفت که دشمن شکنش را کشتیم
      خوب شد پای علی سینه زنش را کشتیم
      نه فقط فاطمه با او حسنش را کشتیم
      می زند داد به لبخند زنش را کشتیم
      تاکه در مسجد و بازار مرا می بیند
      
      آه از آن روز که کارم به تماشا افتاد
      رد پایی به روی چادرت آنجا افتاد
      من زمین خوردم و بانوی من از پا افتاد
      ضربه ای آمد و بر بازوی تو جا افتاد
      باز این روضه ي دشوار مرا می بیند
      
      قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد
      تازه می کرد نفس را و مجدد می زد
      وای از دست مغیره چقدر بد می زد
      جای هر کس که در آن روز نمیزد می زد
      باز با خنده در انظار مرا می بیند
      
      می روی زخمی و زخم ِدل من باقی ماند
      راز ِسر بسته یِ چشمانِ حسن باقی ماند
      کفنت می کنم اما دو کفن باقی ماند
      کهنه پیراهن و یك پاره بدن باقی ماند
      پسرت بي سر و دستار مرا ميبيند
      
      ترسم اين است بريزند بدنش را بكِشند
      جلوي دختر ِ من پيرهنش را بكِشند
      نيزه ها نقشه ي برهم زدنش را بكِشند
      دارد آن چشمه ي ديدار مرا ميبيند
      
      حسن لطفي
       
      **********************
       
            
      هرچند پهلویت شکسته ، ناتوانی
      دستم به دامانت، دعا کن تا بمانی
      
      بد جور آزردند قلبت را عزیزم
      شرمنده ام خیری ندیدی از جوانی
      
      با چشم هایت درد دل کن با نگاهم
      چون نا نداری تا بفرمایی زبانی
      
      این روزها اصلاً به جای بغض بانو
      انگار مانده در گلویم استخوانی
      
      زینب چه معصومانه می پرسد که: مادر
      کی باز من را روی زانو می نشانی؟
      
      با کودکانت التماسی از تو داریم
      روی زمین با ما بمان ای آسمانی
      
      علی اصغر ذاکری
       
       **********************       
            
      تویی که حرف دلم را نگفته می دانی
      خدا نکرده، بدی کرده ام نمی مانی
      
      دلت می آید از امشب به بعد گریه کنم
      همیشه دست بگیرم به روی پیشانی
      
      کمی به جزر و مد جان من مدارا کن
      سه ماه می گذرد پشت ابر پنهانی
      
      برای دلخوشی من کمی ز جا بر خیز
      چقدر نافله ات را نشسته می خوانی
      
      عصای پیری تو شانه های زینب شد
      تو  هم به شانه  کمی کم کن از پریشانی
      
      تلاطمی که تو از درد می کنی یعنی
      درون بستری اما هنوز طوفانی
      
      از این محیط غم آزاد کن مرا قدری
      بخند مژده بیاور برای زندانی
      
      حسین رستمی
       
      **********************
       
           
      لرزه نشسته است به دست دعای تو
      شد سر به زیر پیش همه مرتضای تو
      
      حال تو بست دست مرا آن طناب نه
      حالم گرفته است زحال و هوای تو
      
      از داغ های هم، من و تو پیر گشته ایم
      تو می شوی فدای من و من فدای تو
      
      دراین سه ماه زینبمان آب رفته است
      از بس گرفته روزه برای شفای تو
      
      گفتم بیا به خاطر من پشت در نرو
      رفتی شکست قلب من و دنده های تو
      
      بانوی من جوانی من زندگی من
      از خانه ام نرو که نیفتم به پای تو
      
      دارد ز آسمان ملک الموت می رسد
      کم می شود زشهر مدینه صفای تو
      
      محمد حسین رحیمیان
       
       **********************       
            
      بی تو برای حیدرکرار سخت است
      وقتی که درخانه نباشد یارسخت است
      
      تقسیم کارت را به من بسپار زهرا
      با این تن مجروح قطعاً کارسخت است
      
      از رفتنت حرفی نگو خیلی جوانی
      جان حسن دست از سرم بردار، سخت است
      
      باقی پیراهن بماند صبح فردا
      سوزن زدن باچشمهای تارسخت است
      
      خواهی که برخیزی خودم می دانم این را
      این بار هم بی شانه ی دیوار سخت است
      
      هر بار که رد می شوم از درب خانه
      جان تو زهرا دیدن مسمار سخت است
      
      این زخم بازو مثل بازو بند گشته
      شانه به موی زینبت هربار سخت است
      
      این شهردیگرجای ماندن نیست چونکه
      طعنه شنیدن ها سربازار سخت است
      
      با لرزش دست تو می لرزد تن من
      حرفی نمی گویی همین بسیار سخت است
      
      هرکس که آمد دیدنت بادخترت گفت:
      خیلی پرستاری از این بیمار سخت است
      
      مهدی نظری
       
      **********************
       
            
      سلام،آمده ام تاسفارشي بدهم
      دري بسازبرايم دوباره؛ اي نجار
      
      دري كه كنده نگردد به ضربه ي لگدي
      دري مقاوم ومحكم ز بهترين الوار
      
      دري كه رد نشود يك غلاف از لايش
      دري بساز بدون شيار و بي مسمار
      
      براي اينكه كسي مشت روي در نزند
      بيا سه چار كلون اضافه تر بگذار
      
      دري بساز برايم ز چوب هاي نسوز
      دري كه ديرتر آتش بگيرد اي نجار
      
      دري به عرض من و جبرئيل و يك تابوت
      دري به طول قد و قامت خم عمار
      
      درانتها، سر هر ميخ تيز را كج كن
      مهم ترازهمه اين است ! خاطرت بسپار
      
      وحید قاسمی
       
       **********************       
            
      محل دهيد جماعت،غريبه ام اينجا
      غبار پرده ي دل را كمي تكان بدهيد
      چرا جواب سلامم، نگاه سرد شماست؟
      كجاست خانه ي زهرا؟ به من نشان بدهيد
      **
      شنيده ام كه سه ماهي عجیب بيمار است
      گمان کنم که ز حالش کمی خبر داريد
      نرفته ايد چرا پس عيادتش مردم
      از اين لجاجت ديرينه دست برداريد
      **
      كجاست حجره ي يك گل فروش با انصاف؟
      كه چند شاخه ي ياس سپيد از او گيرم
      كجاست مسجد افلاكي پيمبرعشق؟
      كه من ز قبل عيادت در آن وضو گيرم
      **
      عبور مي كنم از كوچه هاي تنگ شما
      شبيه پير عصادار،كُند و آهسته
      خدا به داد زمين خورده هايتان برسد!
      هراس دارم ازاين سنگ هاي برجسته
      **
      سلام حضرت مولا،چه آمده به سرت؟
      بگو به جان حسينت سراب مي بينم
      دلم شكست چرا گريه كرده اي آقا؟
      به روي دست تو جاي طناب مي بينم
      **
      چقدر دوده نشسته به روي اين ديوار!
      چرا شكسته در خانه ات؟ بگو چه شده؟
      سكوت تان جگرم را به درد آورده
      چرا خميده شده شانه ات؟بگو چه شده؟
      
      وحید قاسمی
       
       **********************       
            
      دردهايم را اگر با تو بگويم بيشتر
      لحظه لحظه ميشود بغض گلويم بيشتر
      
      پشت پرچين نگاهت چين پيشاني من
      خوب معلوم است دقت كن به رويم بيشتر
      
      مانده ام آيينه ي از چند جا افتاده ام
      تكّه هايت را كجا بايد بجويم بيشتر
      
      با تو بودن خاطره ، روي تو ديدن آرزوست
      خاطراتم مُرد اما آرزويم بيشتر
      
      خوب شد مسجد نمي آيي ببيني قاتلت
      تازگي ها مينشيند روبه رويم بيشتر
      
      زير نور ماه ميفهمم كه پهلوي تورا
      از تمام عضوها بايد بشويم بيشتر
      
      مسعود اصلانی
       
      **********************
       
            
      با گفتن " ربنا..." دلم میگیرد
      با "حی علی العزا" دلم میگیرد
      تنها نه که فاطمیه ای مادر من
      هرهفته دوشنبه ها دلم میگیرد
      **
      هم سنگ صبور حیدری حق داری
      هم دل نگران دختری حق داری
      با دست شکسته شانه برداشته ای
      سخت است ولی تو مادری حق داری
      **
      بیچاره حسن که از درون می گرید
      بر ملحفه های لاله گون می گرید
      ای وای حسن وای حسن وای حسن
      با دیدن درب خانه خون می گرید
      **
      خوردی به زمین و من عزادار شدم
      با دیدن سینه ی تو بیمار شدم
      با هق هق گریه های خود خوابم برد
      با خس خس سینه ی تو بیدار شدم
      **
      نه گواه غم زهرای علی هاله ی اوست
      بلکه پیراهن او گلشن آلاله ی اوست
      در و دیوار و غلاف و لگد و میخ در و...
      ...بی کسی های علی آلت قتاله ی اوست
      **
      ما قدرت تهدید نداریم عزیزان
      ما فرصت تجدید نداریم عزیزان
      والله خرید دو کیلو پسته بهانه ست
      در فاطمیه عید نداریم عزیزان
      **
      امروزه فقط جنگ کلام است به قرآن
      نوروز هوس های عوام است به قرآن
      شیرینی و آجیل و لباس نو مگیرید
       در فاطمیه عید حرام است به قرآن
      
      علیرضا خاکساری
       
     **********************

       
            
      ای ماه چه کرده با دلم شيون تو
      مانده ‌ست هلالی از تمام تن تو
      ای هستی من کاش به من می گفتی
      تکليف علی چیست پس از رفتن تو؟
      **
      بی تاب، غریب، بی رمق، دل ‌ر‌یشم
      دلتنگ ‌تر ‌و شکسته ‌تر ا‌ز پيشم
      پهلوي شکسته می رود از یادم
      وقتي که به غربت تو مي انديشم
      **
      چندی ست اسیر اشک و آهی زهرا
      دلخسته از این شب سیاهی زهرا
      ای کاش غم از دل علی می بردی
      مانند گذشته با نگاهي زهرا
      **
      جز غربت و آه و ناله ‌سرد‌ی نیست
      جز دیده خون و چهره زردی نیست
      دیدی که کسی درد مرا درک نکرد
      ای مرگ بیا که جز تو همدردی نیست
      **
       قلبی پر از اندوه و جراحت دارد
      از غربت مرتضی مصيبت دارد
      آن روز خودش غسل ‌شهادت می ‌کرد
      می گفت که زخم کهنه زحمت دارد
      **
      دلخسته و بی قرار می خندیدی
      آشفته و داغدار می خندیدی
      اسباب سفر که شد مھیا دیدم
      با دیده‌ي اشکبار می خندیدی
      **
      با زینب خود سرّ ‌کفن ها را ‌گفت
      او روضه کهنه پيرهن ها را گفت
      می گفت «حسین من غریب مادر»
      سر ‌بند نوای سینه زن ها را گفت
      
      یوسف رحیمی
       
      **********************
       
            
      كس ندارد خبر از راز نهان من و تو
      آنچه بگذشت در این بین میان من و تو
      
      " آن زمانیكه زمان یاد ندارد چه زمان "
      آن زمانیكه فقط بود زمان من و تو
      
       نه زمین بود نه خورشید نه آدم نه حوا
      آسمان بود و خدا بود و نشان من و تو
      
       تا خدا درصدد ساختن آدم گشت
      خلقتش را نفسی داد ز جان من و تو
      
      همه ی عالم و آدم همه از روز ازل
      می نشستند سر سفره ی نان من و تو
      
      بانی خلقتشانیم و همین آدم ها
      چند روزیست بریدند امان من و تو
      
      یاد داری كه در این شهر در این خانه ی عشق
      شادی هر دو جهان بود از آن من و تو؟
      
      سرخی چشم غروب است كه خون می بارد
      آسمان نیز شده دل نگران من و تو
      
      گوشه ی خانه مزار من افسرده شده
      دست تقدیر شده فاتحه خوان من و تو
      
      دست تقدیر نگو ، پنجه ی یك گرگ صفت
      كه چنین فاصله انداخت میان من و تو
      
      امیر حسین الفت



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(س)
[ 16 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار روز شهادت حضرت زهرا(س)

      ای حضرت حوریه ای روح معانی
      ای خاستگاه جلوه های لن ترانی
      حالا نمیشد باز پیش ما بمانی؟
      ما را مبرّا کن از این دل نگرانی
      
      برخیز و بر اهل جهان پیغمبری کن
      بر عالم و آدم دوباره سروری کن
      
      امروز در دستان خود جارو گرفتی
      دیروز حتی از علی هم رو گرفتی
      امروز با شانه خم از گیسو گرفتی
      دیروز خون لخته از پهلو گرفتی
      
      نان می پزی اما دلم خوش نیست خانم
      جان دادنت شایع شده مابین مردم
      
      دیشب که خوابیدی تو را افسرده دیدم
      گلگبرگ هایت را خم و پژمرده دیدم
      رنگ کبودی که به رویت خورده دیدم
      کابوس میدیدی تو را آزرده دیدم
      
      این قصه ی تنهایی ات در کوچه ها چیست
      گفتی نزن؛ من باردارم؛ ماجرا چیست؟
      
      شهر مدینه زندگی ام را نظر زد
      گرگ سقیفه ناگهان از کوچه سر زد
      زهرا دم در رفت و او محکم به در زد
      زهرای من را پیش چشم چل نفر زد
      
      اهل مدینه عاقبت چه بد شدند آه
      با پا ز روی همسر من رد شدند آه
      
      پشت در ماتکمده اخگر که پیچید
      عمامه دور گردن حیدر که پیچید
      پشت تو دائم  چادر و معجر که پیچید
      سوی ضریح پیکر تو در که پیچید
      
      مسمار بین سینه ات جا باز کرد و
      رفت و به سرعت محسنت را ناز کرد و
      
      هر بار میگفتی نزن؛ یا مشت خوردی
      با پشت دستی با چهار انگشت خوردی
      شلاق از پیش و لگد از پشت خوردی
      این ضربه هایی که به قصد کشت خوردی...
      
      ...من خورده بودم زود تر افتاده بودم
      زیر دری که سوخته جان داده بودم
      
      حق نگذرد از قنفذ و جرم گزافش
      دیدم که در کوچه چه جوری با غلافش
      زد روی آرنج تو با آن انعطافش
      پاداش هم میگیرد از کار خلافش
      
      در بین آن کوچه چه کاری داد دستت
      از قسمت پهنا زد و افتاد دستت
      
      باید نخ و سوزن بگیری پر بدوزی
      یک پیرهن با چندتا معجر بدوزی
      پیراهنی ایمن ز یک لشگر بدوزی
      زیر گلو را بلکه محکم تر بدوزی
      
      شاید که روی این یقه، خنجر نیامد
      شاید ته گودال از تن در نیامد
      
      وقتی حسینت تشنه لب افتاده باشد
      در چنگ یک مرد عرب افتاده باشد
      ای کاش قتل او به شب افتاده باشد
      یا جای صورت به عقب افتاده باشد
      
      اینگونه نه از پشت گردن خون می آید
      نه؛ پیرهن از پیکرش بیرون می آید
      
      روزی ز فرق دخترت مو می کشند و
      از دست دخترها النگو می کشند و
      الواط ها در خیمه چاقو می کشند و
      ناموس زهرا را به هر سو می کشند و
      
      حسین قربانچه
      
       
      *********************
       
            
      باز هم ای دختر پیغمبر اکرم بمان
      مرهم درد علی ای درد بی مرهم بمان
      
      زندگیِ روبه راهی داشتم؛ چشمم زدند
      کوری چشم همه با شانه های خم بمان
      
      دست های تو شکسته ش هم پناه مرتضی ست
      تکیه گاه محکم من پشت من محکم بمان
      
      تو نباشی پیش من، این ها زمینم می زنند
      ای علمدار مدینه پای این پرچم بمان
      
      این نفس های شکسته قیمت جان من است
      زنده ام با یک دمت پس لطف کن یک دم بمان
      
      کم ببوس دست مرا دارم خجالت میکشم
      من حلالت میکنم اما تو هم یک کم بمان
      
      آب ها از آسیاب افتاد خوبت میکنم
      یار هجده ساله، هجده سال دیگر هم بمان
      
      رفته رفته کار من دارد به خواهش میکشد
      التماست میکنم، پیشم بمان پیشم بمان
      
      علی اکبر لطیفیان
       
        *********************
       
            
      سه ماهه منتظر این دقیقه ام
      مشغولِ کارِ خانه شوی خوش سلیقه ام
      
      زهرا مرا چه قَدَر بدهکار می کنی
      داری برای دلخوشی ام کار می کنی
      
      آئینه ی پُر از تَرَکم احتیاط کن
      رحمی به حال و روز دل کائنات کن
      
      بدون غنچه، گلی دلنواز نیست
      ویرانه به خانه تکانی نیاز نیست
      
      گیرم که گردگیری امروز هم گذشت
      فصل بهار آمد و این سوز هم گذشت
      
      آشفته خانه ی جگرم را چه می کنی
      خاکی که ریخت به روی سرم را چه می کنی
      
      زهرا به جای نان غم ما را درست کن
      حلوای ختم شیر خدا را درست کن
      
      با درد دنده های شکسته جدال کن
      تقصیر دست بسته من شد... حلال کن
       
             
        *********************
       
           
      ای دل خوشی خانه ام، ای بانوی حرم
      با خود مبر صفا ز سرای محقرم
      
      ای تازیانه خورده پرستوی من مرو
      چهره کبود پَر مکش از لانه، بی پرم
      
      شد فرصتی که خوب تماشا کنم تو را
      فهمیده ام که وای چه ها آمده سرم
      
      من التماس می کنم ای فاطمه بمان
      بگشا دو چشم زخمی خود ، بین که حیدرم
      
      مسجد نشسته بودم و گفتند...فاطمه...
      گفتم که وای خاک دو عالم شده سرم
      
      این راه را ببین که زمین خورده آمدم
      برخیز که به جز تو کسی نیست یاورم
      
      بر خیز با دو دست شکسته تو پاک کن
      یک بار دیگر اشک من از دیده ی ترم
      
      بر خیز یا مرا تو به همراه خود ببر
      برخیز یا بگو که چه سان از تو بگذرم
      
      کابوس زخم هات رهایم نمی کند
      تا مرگ ، یاد سرخی گل های بسترم
      
      رضا رسول زاده
       
       *********************
       
            
      از دست می روی همه دار وندار من
      گفتی تمام عمر تو هستی کنار من
      بی تو شود سیاه دگر روزگار من
      حالا چرا شکسته ای ای ذوالفقار من
      
      من بی سپاه می شوم ای لشکرم بمان
      خانه خراب می شوم ای همسرم بمان
      
      از حیدرت سه ماه چرا رو گرفته ای ؟
      با گریه های مخفی خود خو گرفته ای
      یک دست بر جراحت پهلو گرفته ای
      یک دست بر کبودی بازو گرفته ای
      
      صد پاره فاطمه ز غمت شد دل علی
      تو با همین سکوت شدی قاتل علی
      
      ای استخوان شکسته ی حیدر نفس مکش
      شعله کشد ز آه تو ، دیگر نفس مکش
      باشد برای زخم تو بهتر ، نفس مکش
      رنگین شده ز خون تو بستر ، نفس مکش
      
      از بعد کوچه ها تو سرت خم شده چرا ؟
      زهرای من بگو کمرت خم شده چرا ؟
      
      بانو بنفشه پیکر تو می کشد مرا
      جسم نحیف و لاغر تو می کشد مرا
      خون های روی معجر تو می کشد مرا
      این گریه های دختر تو می کشد مرا
      
      انگار درد بر همه عضوت رسیده است
      زهرا چه می کشی تو که رنگت پریده است
      
      تو کار می کنی ز تنت لاله می چکد
      از گوشه های پیرهنت لاله می چکد
      از زخم های بر بدنت لاله می چکد
      امشب چگونه از کفنت لاله می چکد ؟
      
      امشب بگو علی چه کند روبروی تو ؟
      با فضه من چگونه دهم شستشوی تو ؟
      
      رضا رسول زاده
       
        *********************
       
             
      شکسته قامتی ای یار نیمه جان علی
      چه بی فروغ شدی ماه آسمان علی
      
      مرا به خاک نشانده قد هلالی تو
      گرفته سوسوی چشمان تو توان علی
      
      نفس نفس زنی و ذره ذره آب شوی
      چه زود پیر شدی همسر جوان علی
      
      سه ماه شد که سخن با علی نمی گویی
      سه ماه شد که ندادی رخت نشان علی
      
      همیشه بسترت از برگ های لاله پر است
      گل خزان زده ی سرخ بوستان علی
      
      کسی سراغ تو را از علی نمی گیرد
      مدینه مرگ کند آرزو به جان علی
      
      گرفته ام ز غریبی بغل دو زانویم
      که تاب آورد این داغ بی کران علی ؟
      
      اگر چه بین خسوفی هنوز ماه منی
      بتاب بر من و بر این ستارگان علی
      
      بیا و این دم آخر برای دل خوشی ام
      بخند تا که نمردم ، بخند جان علی
      
      رضا رسول زاده



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار روز شهادت حضرت زهرا(س)
[ 16 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      سلام فاطمیه، سلام ماه ماتم
      سلام اشک و گریه، سلام ناله و غم
      
      سلام ای سیاهی، سلام ای کتیبه
      سلام بزم روضه، سلام نوحه و دم
      
      سلام سینه زن ها، سلام گریه کن ها
      سلام سوز سینه، سلام اشک نم نم
      
      سلام مادر ما، سؤال کَیفَ حالک؟
      سلام آتش و در، سلام زخم مرهم
      
      سلام عصمت الله، سلام عفّت الله
      سلام ای رشیده، سلام قامت خم
      
      سلام لطمه دیده، سؤال! محسنت کو؟
      کجاست غنچه ی تو، کجاست یار و همدم
      
      سلام بی نشانه، سلام درد شانه
      سلام خاک کوچه، سلام مسجد غم
      
      سلام ای مدافع، سلام دست رافع
      سلام دست مجروح، سلام روی مبهم
      
      سلام دل شکسته، سلام دست بسته
      سلام شیر خیبر، سلام مرد عالم
      
      سلام شاه مردان، سلام چشم گریان
      سلام مرد خانه، سلام چشم محرم
      
      سلام، کوثرت کو؟ کجاست یاور تو؟
      سلام غیرت الله، بگو که همسرت کو؟
      
      سعید توفیقی

  ***************

      مانند یک ابر بهاری یابن الزهرا
      حال و هوای گریه داری یابن الزهرا
      
      این روزها خیلی دلت را غم گرفته
      دلخسته از این روزگاری یابن الزهرا
      
      با واژه ی «مادر» شود آهت کشیده
      در لا به لای اشک و زاری یابن الزهرا
      
      ای وای مادر های تو می گوید آقا
      خیلی برایش بی قراری یابن الزهرا
      
      آقا مگر من مرده ام که مثل حیدر
      سر را به زانو می گذاری یابن الزهرا
      
      آقا! تنم، جانم، همه چیزم فدایت
      آماده ام بر جان نثاری یابن الزهرا
      
      گریه مکن که طفل اشک بی قرارم
      با گریه ات گردیده جاری یابن الزهرا
      
      جز اشک دیده مرهم دیگر ندارم
      با عرض پوزش از «نداری» یابن الزهرا
      
      از این که هستم دوستدار مادر تو
      حتماً مرا تو دوست داری یابن الزهرا
      
      تا این که باشم زائر قامت خمیده
      دنبال یک سنگ مزاری یابن الزهرا
         
  «زهرا» به «زهراها» شده تبدیل... یعنی :
      در کوچه شد آیینه کاری یابن الزهرا

       
  
   ********************


      بسترت را جمع کن از خانه، بیماری بس است
      زیر چشمت گود افتاده، پس زاری بس است
      
      از همان روزی که تو تب کرده ای؛ تب کرده ام
      خوب شد خوبم کنی دو ماهِ بیماری بس است
      
      تو به فکر گریه ای من هم به فکر گریه ام
      این تبسّم کردنِ از روی ناچاری بس است
      
      لاله لاله، لاله لاله، لاله لاله
      جای خالی در لباست نیست گلکاری بس است
      
      من مرتب می کنم این خانه ات را تو فقط
      لحظه ای هم دست از دیوار برداری بس است
      
      ای شکسته بال، پس کی استراحت میکنی
      هر زمان که پا شدم دیدم تو بیداری، بس است
      
      این طرفداریِ از من کار دستت داده است
      بعد از این کاری نکن، دیگر طرفداری بس است
      
      باشد امشب میروم پیش خدا رو می زنم
      بسترت را جمع کن از خانه، بیماری بس است
      
      وقت کردی یک کفن هم بعدِ پیراهن بباف
      زندگی کردن برای من بس است، آری بس است
      
      علی اکبر لطیفیان

   ********************


      گریه، گره گشای تو هفتاد و پنج روز
      رفتن، شده بنای تو هفتاد و پنج روز
      
      روح الامین برای تو روضه می آورد
      این خانه شد حرای تو هفتاد و پنج روز
      
      بانوی گریه! چشم حسن هم ز دست رفت
      با اشک پا به پای تو هفتاد و پنج روز
      
      شانه به شانه با پسرت راه می روی
      شد شانه اش عصای تو هفتاد و پنج روز
      
      آبت نموده بس که تنت زخم خورده است
      این آب و این غذای تو هفتاد و پنج روز
      
      مشغول کار پیرهنی کهنه می شوی
      این سهم کربلای تو هفتاد و پنج روز
      
      محسن حنیفی

     ********************   

      ناگفته ها دارد دل غم پرورت با من
      حرفی بزن از گوشۀ چشم ترت با من
      
      بانوی محجوبم بیا و در میان بگذار
      شرح بلایی را که آمد بر سرت با من
      
      از اتفاقاتی که پیش آمد در آن کوچه
      آن ماجراهایی که گفته دخترت با من
      
      ای کاش امکان داشت راز رو گرفتن را
      یکبار می گفتی به غیر از معجرت با من
      
      از تازیانه با اشاره شکوه ها دارد
      لرزیدن انگشت های لاغرت با من
      
      یک روز کارِ خانه، نان پختن، کمی لبخند
      اما چه کاری کرد روز دیگرت با من
      
      امروز از اول فقط گفتی"حلالم کن"
      ای وای اگر این است حرف آخرت با من
      
      قبل از تو من جان می دهم، احیاء من با تو
      بعدش عزیزم کار غسل پیکرت با من
      
      مصطفی متولی

   ********************


      در آن قبیله که یک عمر نوکری رسم است
      به اسم اعظم تو کیمیاگری رسم است
      
      غلام ایل و تبارت شدم ز کودکی ام
      که در قبیله ی تو ذره پروری رسم است
      
      حرم نداری و وقتی نمی شود بپرم
      شکسته بال شدن چون کبوتری رسم است
      
      سلام دادن ما بر قد شکسته ی تو
      در این حسینیه ها پای هر دری رسم است
      
      شبیه گریه ی تو گریه های مادرها
      زداغ کوچه فقط زیر روسری رسم است
      
      ز چشم زخمی خود کار میکشی بانو
      حسین و گریه بر او روز آخری رسم است
      
      مرا ز کوچه به گودال نیزه ها بردی
      گریز روضه زدن جای دیگری رسم است
      
      شکست پهلوی مردی میان یک گودال
      که سهم بردن از ارث مادری رسم است
      
      محسن حنیفی

     ********************


      جان علی! جانم فدایت کَلِّمینِی
      کُشتی مرا با گریه هایت کَلِّمینِی
      
      حرفی بزن، آهی بکش، بیچاره ام کرد
      این اشک های بی صدایت کَلِّمینِی
      
      بسته ست جان من به پلک نیمه جانت
      می میرد آخر مرتضایت کَلِّمینِی
      
      از غصه هایت با علی هم درد دل کن
      ای در صبوری بی نهایت کَلِّمینِی
      
      روضه بخوان امشب بخوان از داغ محسن
      با من بگو از آن حکایت کَلِّمینِی
      
      از ماجرای کوچه که چیزی نگفتی
      تا دق نکرده مجتبایت کَلِّمینِی
      
      پلکي بزن تا قلبهامان جان بگيرد
      جان شهید کربلایت کَلِّمینِی
      
      نيمه نگاهي کن به حال زينبين و
      بردار دست از این دعایت کَلِّمینِی
      
      ذکر شب و روزت شده «عَجِّل وَفاتِی»
      آوای جانسوزت شده «عَجِّل وَفاتِی»
      
      یوسف رحیمی

    ********************


      زهرا که رفت از خانه؛  اِبْکِ لِلیَتامَي
      با اشک دانه دانه اِبْکِ لِلیَتامَی
      
      تابوت من را نیمه‌ي شب مخفیانه
      بردی به روی شانه اِبْکِ لِلیَتامَی
      
      شمع تو دیگر رو به خاموشی‌ست امشب
      پس با گل و پروانه اِبْکِ لِلیَتامَی
      
      با گیسوی آشفته و بی‌تاب زینب
      همراه مو و شانه اِبْکِ لِلیَتامَی
      
      وقتی حسن از خواب کوچه می ‌هراسد
      بی تاب، بی صبرانه اِبْکِ لِلیَتامَی
      
      هر شب لب خشک حسینم را ببین و
      با آه مظلومانه اِبْکِ لِلیَتامَی
      
      تا زنده ام با اشک خود من را مسوزان
      زهرا که رفت از خانه اِبْکِ لِلیَتامَی
      
      یوسف رحیمی

    ********************


      زهرا گمان کنم که زمان سفر شده
      خواب و خوراک تو چه قدر مختصر شده
      
      داری برای مرگ خودت می کنی دعا
      امّا غروب عمر علی جلوه گر شده
      
      در زیر بار غم، بدنت آب رفته است
      حالت شبیه حال دل محتضر شده
      
      در خانه هم برای علی رو گرفته ای
      این صورت کبود تو هم دردسر شده
      
      حرفی بزن و گرنه که دق می کند حسن
      حرفی بزن ببین حسنم، جان به سر شده
      
      خیلی دلت برای حسین شور می زند
      « جانم حسین » های تو غرق شرر شده
      
      در پشت در چه بر سرت آمد که این دو ماه
      دارو دگر به زخم تنت بی اثر شده؟
      
      فهمیده ام که دست به پهلو گرفته ای
      هر چه که پیش آمده از « میخ در » شده
      
      کمتر نفس بکش به خدا می کشی مرا
      خونابه های پهلوی تو بیشتر شده
      
      محمد فردوسی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

       
      بهار و ياس خزاني به هم نمي‌آيند
      عصاي دست و جواني به هم نمي‌آيند
      
      تمام دلخوشي من بگو كه تابوت و…
      ...قدي كه گشته كمانی هم نمي‌آيند
      
      كنار بستر تو اشك و التماس از من
      تو و عذار نهاني به هم نمي‌آيند
      
      شفا ز پينه­ی دست تو آبرو دارد
      مگو، مگو نتواني به هم نمي‌آيند
      
      مرا كه خانه نشينم مخواه از اين پس
      به خاك تيره نشاني به هم نمي‌آيند
      
      اميد و آرزوي چار كودك معصوم
      عزا و فاتحه خواني به هم نمي‌آيند

       
      *********************
       
       
      به التماس نگاه یتیمهای خودت
      به دستهای کریمانه ی دعای خودت
      بیا دوباره دعاکن ولی برای خودت
      برای پهلو و بازو و دست و پای خودت
      
      فقط برای نرفتن دعا کنی؛ باشد؟
      برای بی کسی من دعا کنی؛ باشد؟
      
      همینکه دیدمت از صبح بهتری امروز
      به سفره نان خودت را می آوری امروز
      دوباره دست به پهلو نمی بری امروز
      نگو به فکر جدایی ز حیدری امروز
      
      که گفته پیرشدی یا جوانیت رفته
      خدای من نکند مهربانیت رفته
      
       تو بار رفتن بستی، علی حلال کند؟!
      تو بین بستر هستی، علی حلال کند؟!
      تو بین شعله نشستی، علی حلال کند؟!
      تو بین کوچه شکستی، علی حلال کند؟!
      
      تورا به جان حسینت نگو حلالم کن
      از این غریب بخر آبرو حلالم کن
      
      کمی مراقب خود باش... فکر جانت باش
      به فکر من نه... کمی فکر کودکانت باش
      تو باش! با تن زخم و قد کمانت باش
      بمان و قدرت زانوی پهلوانت باش
      
      همان که بست دراین خانه دست حیدر را
      مخواه باز ببیند شکست حیدر را
      
      خدانکرده به تابوت مرگ تن دادی؟
      که دست بی کسی ام را به دست من دادی
      اگر به دخترکت چندتا کفن دادی
      بگو برای حسین از چه پیرهن دادی
      
      چراکه بر بدنش پیرهن نمی ماند
      نه پیرهن که برایش بدن نمی ماند
      
      محمد علی بیابانی
       
       *********************

      
      سایه بالا سرم از سر من کم نشو
      روی نگیر از علی؛پیش علی خم نشو
      
      ای گل بیمار من چقدر تب کرده ای
      آب نشو پیش من اینهمه شبنم نشو
      
      پا نشو کاری نکن این همه زحمت نکش
      تازه زمین خورده ای باز مجسم نشو
      
      دست قنوتت چرا رو به علی می کند
      خجالتم می دهی کعبه دردم نشو
      
      زمزمه شهر را می شنوی ای فاطمه
      برو که راحت شوی اسیر این غم نشو
      
      گريه ات اين روزها كرببلا مي كند
      مادر كرببلا ماه محرم نشو
      
      رحمان نوازنی
       
      *********************

      
      همین که بهتری الحمدلله
      جدا از بستری الحمدلله
      همین که در زدم دیدم دوباره
      خودت پشت دری الحمدلله
      ***
      شنیدم بسترت را جمع کردی
      و با سختی پرت را جمع کردی
      شنیدم آب دادی به حسینم
      حواس دخترت را جمع کردی
      ***
      تو دیگر با حجابت خو گرفتی
      به چندین علت از من رو گرفتی
      گمان کردی ندیدم زیر چادر
      چطوری دست بر پهلو گرفتی
       **
      جواب حرف هایم شد همین! نه؟
      غریبه بودم اما این چنین نه!
      ببینم! قصد رفتن که نداری؟
      نرو! جان امیرالمومنین، نه!
      
      حسین رستمی
       
     *********************

      
      وقتی سرت را روی بالش می گذاری
      خونآبه می گردد ز پهلوی تو جاری
      
      دیشب عوض کردی لباس خونی ات را
      امّا دوباره شد لباست لاله کاری
      
      زهرا مگر میخ در خانه چقدر است
      هر دفعه باید پیرُهن را در بیاری
      
      پهلوی تو خواب و خوراکت را گرفته
      از درد پهلو تا سحرگه بی قراری
      
      با من نمی گویی چه آمد بر سر تو
      بانو شبیه مجتبایم راز داری
      
      اشک جگر دارت ز چشمانت روان است
      با خنده های بی شکیب زخم کاری
      
      درد کمر دیگر امانت را بریده!
      حتّی توانِ راه رفتن هم نداری
      
      دردانۀ من زیر لب آهسته گوید
      چادر نماز خاکیت شد یادگاری
      محمد فردوسی

       
       *********************
      

      
      چه روي نيلي و موي سپيده اي داري
      وجود خسته و قدّ خميده اي داري
      
      چه پيكري چه جمالي چه گوش مجروحي
      چه بازوان كبود و شهيده اي داري
      
      براي شستن تو آب ديده اي دارم
      براي كشتن من زخم ديده اي داري
      
      به روي شانه ي حيدر چه ميكني زهرا
      چه ديدگان به خون آرميده اي داري
      
      حجاب ناله ي من ، آستين پيرهن است
      ببين چه شوهر غربت كشيده اي داري
      
      الا مسافر حيدر ، ستاره ي لاهوت
      خدا كند كه بميرم به زير اين تابوت
      
      علي اكبر لطيفيان

       
     *********************

      
      بايد بري؛ نه ! محض رضاي خدا نگو
      دق مي كنم بدون تو، اين جمله را نگو
      
      زهرا بمان و زندگي ام را به هم نريز
      سنگ صبور من نرو از پيشم اي عزيز
      
      باور نمي كنم كه دلم را تو بشكني
      با رفتنت به زخم غرورم نمك زني
      
      زهرا شب عروسي مان خاطرت كه هست؟
      مهريه ي زلال و روان خاطرت كه هست؟
      
      يادت كه هست قول و قراري كه داشتيم!؟
      يك روح واحديم ؛ شعاري كه داشتيم
      
      اي دل خوشيِ زندگي ام ميشود نري؟
      از حال و روز من، كه شما با خبرتري
      
      گريه نكن محدثه ، غمگين نكن مرا
      با رفتنت غريب تر از اين نكن مرا
      
      خاتون من! قلندر خوبي نبوده ام
      من را ببخش؛ شوهر خوبي نبو ده ام
      
      با درد ِ دنده هاي ِ شكسته جدال كن
      تقصير دستِ بسته ي من شد حلال كن
      
      دلگرمي علي به نظر زود مي روي
      نه سال شد فقط ،چقدر زود مي روي
      
      بعد از تو فيض هاي خدايي نمي رسد
      فرياد مرتضي كه به جايي نمي رسد
      
      زهرا بمان و چهره ي غم را عبوس كن
      زهرا بمان و زينب مان را عروس كن
      
      غصه به كار دل گره ي كور مي زند
      خيلي دلم براي حسن شور مي زند
      
      زهرا نرو، كه بغض بدي در گلوي توست
      دامادي حسين و حسن آرزوي توست
      
      حالا كه اعتنا به قسم ها نمي كني
      فكر حسين تشنه لبت را نمي كني!؟
      
      ديدي كه رنگ از رخ مهتاب مي پرد
      شبها حسين تشنه لب از خواب مي پرد
      
      در باغ ميوه هاي دلت، سيب نوبر است
      اين كربلايي از همه شان مادري تر است
      
      حرف از سفر زدي و تبسم حرام شد
      پيراهن حسين شنيدم تمام شد
      
      باشد برو-قبول- علي بي پناه شد
      باشد قرار بعدي مان قتلگاه شد
      
      باشد برو كه كرببلا گريه مي كنيم
      با هم كنار طشت طلا گريه مي كنيم
      
      وحید قاسمی
       
       *********************
      

      
      اين روزها كه ديدنتان كيميا شده
      اين خانه بي نگاه تو دارالعزا شده
      
      باور نميكنم چقدر آب رفته اي
      حتي براي ناله لبت بي صدا شده
      
      من ميخ بر دلم نه به تابوت ميزدم
      هرچند خنده اي به لبت آشنا شده
      
      شرمنده ام كه بودم و پاي غريبه ها
      با شعله هاي سرخ به اين خانه وا شده
      
      شرمنده ام كه بودم و نامحرمان شهر
      آنگونه در زدند كه از هم جدا شده
      
      فهميده ام چه بر سرت آن روز آمده
      از وضع چادري كه پر از رد پا شده
      
      وقت نفس كشيدن تو اين صداي چيست
      اين استخوان سينه چرا جابه جا شده
      
      پيراهن حسين مرا دوختي ولي
      افسوس حرف روز و شبت بوريا شده
      
      با زينبم بگو سه كفن مانده پيش ما
      با زينبم بگو كه به غم مبتلا شده
      
      با او بگو كه بوسه زند بر گلوي خشك
      بر حنجري كه محمل سرنيزه ها شده
      
      با او بگو كه بوسه زند جاي مادرش
      بر پيكري كه خرد شده ، آسيا شده
      
      حسن لطفي

       
       *********************
      

      
      نشسته ديده به باران ، ولي بهاري نيست
      دلم شكسته گُلم گريه اختياري نيست
      
      تو را به جان علي اينقدر تلاش نكن
      كه از چنين بدني انتظار كاري نيست
      
      بيار بار دلت را به شانه‌هاي علي
      كه در مقابل پيراهن تو باري نيست
      
      براي دست تو اين شانه بار سنگيني است
      عزيز !حال تو كه حال خانه داري نيست
      
      تمام خانه و كوچه پراست از لاله
      خزان بستر تو جاي لاله‌كاري نيست
      
      ميان سينه‌ي مجروح من حرم داري
      چه فرق مي‌كند اين كه تو را مزاري نيست
      
      محمد بختیاری
       
       *********************      

      
      پر می زند به سمت خدا بال بی پرت
      رنگ پرستو  آمده جای کبوترت
      
      حالا که فصل لاله گذشته چرا هنوز….
      ....گل می دهد دوباره گلستان بسترت
      
      یا بین شعله های تبت آب می شوی
      یا اینکه آب می رود از دیده ی ترت
      
      سرگرم زخم داری و درد سرت شدی
      یعنی که سر نمی زنی دیگر به همسرت
      
      تقصیر تو نبوده عزیزم که مدتی . . .
      . . . افتاده است عکس من از چشم لاغرت
      
      اصلاً بیا و روسری ات را گره مزن
      من رد نمی شوم نظری از برابرت
      
      تو پا به پای چادر خود راه می روی
      خیلی مواظبی که نیفتاده از سرت
      
      این نیمه ی شکسته ی تو جوش می خورد
      وقتی کمی تکان نخورد  نیم دیگرت
      
      محمد امین سبکبار

       
     *********************
      

      
      قبل از آنیکه شرر بر جگر من باشی
      تو بنا بود بمانی سپر من باشی
      
      از من غمزده بعد از پدرت رکنی رفت
      تو بنا بود که رکن دگر من باشی
      
      حرف از رفتن خود میزنی و می میرم
      تو چرا زخم دل شعله ور من باشی
      
      آه خوش بود دلم فارغ از این شهر غریب
      فاطمه! تا به ابد دور و بر من باشی
      
      حال همراه شدی دست به دست اجلت
      کاش می شد که فقط همسفر من باشی
      
      تو دعای سفرت خواندی و من در عوضش
      از خدا خواستم ای محتضر من – باشی
      
      پر و بال تو شکستست ولی ممنونم
      با همین حال اگر بال و پر من باشی
      
      همه دیدند تو با سینه زخمت ماندی
      تا در آن موج بلا پشت سر من باشی
      
      کاش می شد که بمانی به برم تا اینکه
      رد جا مانده دیوار و در من باشی
      
      محمد بیابانی
       
       *********************

      
      این مرگ پله پله ی تو غصه خوردنی است
      این دنده ها ز روی لباست شمردنی است
      
      چشم تو خواب دارد و خوابت نمیبرد
      با سیل اشک، خواب ز چشم تو بردنی است
      
      بر استخوان نشست جمال جلالی ات
      این هیبت عظیم به خاطر سپردنی است
      
      این زخم بد قلق، قرق زینبت شکست
      بر سینه جای زخم تو، زینب فشردنی است
      
      فامیل من برای تو خرما خریده اند
      بعد از عیادت تو که گفتند مردنی است
      
      چشم تو گود رفت که عادت کند حسین
      طفلی حسین جانب گودال بردنی است
      
      مویت ربیع الاول بعد از محرم است
      غافل از اینکه گل به سر تو فسردنی است
      
      محمد سهرابی

       
     *********************      

      
       امشب ز فرط گریه صدایش گرفته است
       حتی دل مدینه برایش گرفته است
      
       با نوحه های زینب خود سینه می زند
       ذکر حزین « وااسفایش» گرفته است
      
       با این لباس خاکی و پاره؛ بدون شک
       پایش به گوشه های عبایش گرفته است
      
       هنگام غسل دادن زهرا به گریه گفت:
       این مو که سوخته! که حنایش گرفته است؟
      
       تا چشم او به چادر و سجاده خورد، گفت:
       زهرای من چه زود دعایش گرفته است!
      
       آبی بیاورید،حسینش ز حال رفت
       آقا دوباره هول و ولایش گرفته است
      
      وحید قاسمی
       
    *********************
      

      
      پیش از غروب ابری عمر خزانتان
      جان می دهم به زندگی نیمه جانتان
      
      از چه ز روز حادثه حرفی نمی زنید
      نامحرم است چاهِ دلم با زبانتان؟
      
      وقتی به اذنتان ملک الموت زنده است
      فکری کنید بر اجل ناگهانتان
      
      هر شب به گرد بسترتان دور می زنم
      تا پنجه های مرگ نیفتد به جانتان
      
      شاید به خواب امشبتان محسن آمده
      سوزد تبسّمی ز لب مهربانتان
      
      سجّاده و ستاره و تسبیح شاهدند
      بر گریه ی شبانه و درد نهانتان
      
      دستی که زانوی غمتان را بغل گرفت
      حسرت نهاده است به دل کودکانتان
      
      با هر تپش که قلب حسن تیر می کشید
      می میرد از کبودی قد کمانتان
      
      قلبم شکسته تر شده از دستتان که من
      پیرم ز روزگار غریب جوانتان
      
      چادر به زیر پای شما گیر می کند
      از بس که خم شده کمر ناتوانتان
      
      محض تبرّکی وسط سفره می برم
      آن تکه ای که مانده ز دست پخت نانتان
      
      از چه ردیف دنده ی تان نامنظّم است
      بانو چه آمده به سر استخوانتان
      
      این حال و روزتان پس از آن ضربه ی در است
      این ناله کرده است به احوال آنتان
      
      ای چشم پر ستاره ی آیینه ی علی
      خون می چکد ز قطره ی اشک روانتان
      
      مهمان کنید از لبتان یک علی مرا
      پیش از غروب ابری عمر خزانتان
      
      محمد امین سبکبار
       
       *********************      

      
      داغت که با سکوت سبکترنمي شود
      حرفي بزن جواب که باسرنمي شود
      
      تعريف کن ازاول تنهايي ات بگو
      از هيچکس براي تو مادرنمي شود
      
      از مردم از عيادتشان راستي بگو
      کي گفته بود فاطمه بهتر نمي شود؟
      
      ميخواهم ازغمت نخورم بر زمين ولي
      هربارميرسم جلوي درنمي شود
      
      دربسترت به چشم من انگار زينبي
      آدم سه ماهه اينهمه لاغر نمي شود
      
      حسين رستمی
       
       *********************
      

      
      دوباره سفره ی اشک مرا تو گستردی
       چرا محدثه تابوت خانه آوردی
      
       اثر نداشت مگر دستمال زرد نبی
       هنوز مثل گذشته دچار سر دردی
      
       تمام پنجره ها را گشوده ام زهرا
       کمی نسیم بیاید، چقدر تب کردی
      
       اگر چه دنده ی یک دنده با تو لج می کرد
       صبور بوده به روی خودت نیاوردی
      
       چه آمده به سر چشم هایت ای بانو
       که با دو دست پی جانماز می گردی
      
      وحید قاسمی
       
       *********************      

      
       دو پلک شب شکنت گریه می کند زهرا
        برای سوختنت گریه می کند زهرا
      
       چقدر آب شدی این دو هفته ی آخر
        لباس در بدنت گریه می کند زهرا
      
        کبود تر شده ای، پس نفس عمیق بکش
        تلاش کن؛ حسنت گریه می کند زهرا
      
       دوباره راز گل سرخ سینه افشا شد
       دوباره زخم تنت گریه می کند زهرا
      
       کفن سوا مکن از گنجه ی جهیزیه ات
       حسین بی کفنت گریه می کند زهرا
      
      وحید قاسمی
       
      *********************
      

      
      خونابه های زخم تو آب وضوی من
      لبخند کوچکی به لبت آرزوی من
      
      حرفی بزن عزیز دلم غصه می خورم
      این غصه عقده ایی شده بین گلوی من
      
      ناراحتی ز دست علی؟ پس چرا دگر
      پوشانده ای تو صورت خود پیش روی من
      
      مردم دگر جواب سلامم نمی دهند
      بر باد طعنه رفته همه آبروی من
      
      پیرم نموده ناله واشک شبانه ات
      دیگر نمانده تار سیاهی به موی من
      
      ای ذات آب روح طهارت زلال من
      خونابه های زخم تو آب وضوی من 
      
      وحید قاسمی
       
       *********************


      
      ای تکیه گاه شانه ی بی یاورم مرو
      ای بوسه گاه زخمی بال و پرم مرو
      
      بر زندگی ساده ی نه ساله رحم کن
      من التماس می کنمت همسرم مرو
      
      روز مرا چو چادر خاکی سیه مکن
      ای قبله گاه نور بیا از حرم مرو
      
      دستم به دامنت قسمم را قبول کن
      زهرا به حق اشک دو چشم ترم مرو
      
      خیبر شکن ببین که به زانو در آمده
      بی تو غریب می شوم ای همسرم مرو
      
      باور نمی کنی که بدون تو بی کسم
      کی می شود جدایی تو باورم مرو
      
      سنگ صبور من بروی بهر درد دل
      سر تا کمر به چاه فرو می برم مرو
      
      آنکه ز ساقه نو را شکست«تبت یداه»
      یاس کبود من گل نیلوفرم مرو
      
      زینب شبی لبش در گوشت نهاد و گفت
      کردم دعا که خوب شوی مادرم مرو
      
      قاسم نعمتی
       
      *********************
      

      
      چشمی شبیه چشم تو گریان نمی شود
      زهرا حریف چشم تو باران نمی شود
      
      گیرم که نان بعد خودت هم درست شد
      نان بدون فاطمه که نان نمی شود
      
      برخیز و باز مادری ات را شروع کن
      فضه حریف گریه ی طفلان نمی شود
      
      بدجور جلوه کرده کبودی چشم تو
      طوری که زیر دست تو پنهان نمی شود
      
      معجر بزن کنار و علی را نگاه کن
      خورشید زیر ابر که تابان نمی شود
      
      فهمیده ام ز سرفه ی سنگین سینه ات
      امشب نفس کشیدنت آسان نمی شود
      
      ای استخوان شکسته ی حیدر چه می کنی؟
      با کار خانه زخم تو درمان نمی شود
      
      من خواهشم شده ست که زهرای من بمان
      تو با اشاره گفتی علی جان نمی شود
      
      گفتم که روی خویش عیان کن ببینمت
      گفتی به یک نگاه به قرآن نمی شود
       

     *********************
      

      
      لاله وار از محنت داغ جگر فهمیدم
      تازه در معرکه معنای سپر فهمیدم
      
      خبر سوختن عود تماشایی نیست
      قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
      
      علت خم شدنت کوتهی جارو نیست
      تا که یک دست گرفتی به کمر فهمیدم
      
      وقت برداشتن شانه کمی شک کردم
      ولی آن لحظه که افتاد دگر فهمیدم...
      
      زحمت اینقدر مکش تا که بگویی چه شده است
      از همان «فضه بیا» داغ پسر فهمیدم
      
      با صدایی که در این خانه رسید از کوچه
      قبل از آنی که بیایم دم در فهمیدم
      
      حسين رستمي

       
     *********************      

      
      ای شهاب سرخ رنگ آسمانی صبر کن
      چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن
      
      با همین احوال، تنها دل خوشی من تویی
      راضی ام من به همین قدّ کمانی صبر کن
      
      کاش میمردم نمی دیدم مسافر میشوی
      تو برای این سفر خیلی جوانی صبر کن
      
      من بدون تو فقط یک جسم بی روحم مرو
      تا بمانم عشق من باید بمانی صبر کن
      
      خُب بگو بانو که قصد کشتنم را کرده ای؟
      می روی با خود مرا هم می کشانی صبر کن
      
      این ستون تا آن ستون شاید فرج باشد، مرو
      چند روزی بیشتر تا می توانی صبر کن...
      
      محمد ناصری

       
  *********************
       
       
      این شانه های خسته ی من ناتوان ترند
      تا زیر بار حادثه طاقت بیاورند
      
      در دست های خیبری ام جان نمانده است
      بی قوت تو راه به جایی نمی برند
      
      از مردمی که خنده به تنهایی ام کنند
      تا کوچه های شهر همه گریه آورند
      
      از احترام و عرض ارادت گذشته کار
      مردم دگر سلام مرا هم نمی خرند
      
      با زینبت حسین و حسن گریه می کنند
      این کودکان غمزده محتاج مادرند
      
      خانوم خانه صبح شد، از جا بلند شو
      تا در نگاه باز تو پر در بیاورند
      
      خورشید تابناک مدینه طلوع کن
      پای غروب چشم تو ارض و سما ترند
      
      بال و پرت شکسته شد اما هنوز هم
      این بال های زخمی تو سایه گسترند
      
      پشت دری شکسته زمین خوردی و بدان
      چشمان من همیشه به دیوار و آن درند
      
      فریاد می زدی و کسی اعتنا نکرد
      همسایه های ما همه هم کور و هم کرند
      
      دیگر برای زینبت از کربلا نگو
      از جسم های غرق به خونی که بی سرند
      
      از تیر و نیزه ها  که به رویای پیکرند
      از دشنه ها که در پی گودی حنجرند
      
      آوارگی و کوچه و بازار بعد از آن
      از مردمی که سنگ روی بام می برند
      
      از کودکی که دامنش آتش گرفته است
      از آن سواره ها که به دنبال دخترند
      
      از لشگری که در پی آن گوشواره ها
      در قحط زار عاطفه صد گوش میدرند
      
      از آن کنیز زاده که فکر کنیزکی است
      از مجلسی که شادی و غم برابرند
      
      از بزم عیش و آیه ی قرآن و ضرب چوب
      از آن نگاه ها که به طشت زر و سرند
      
      از قطره قطره های شراب شراب خوار
      کآمیخته به خون سر و روی دلبرند
      
      از کربلا مگو که ز بس گریه کرده است
      بال و پر ملائکه از اشک او ترند
      
      مسلم بشیری نیا
       
      *********************
      

      
      تنها نگاه ميكني و آه ميكشي
      روزم سياه ميكني و آه ميكشي
      
      رويت گرفته اي ز من و در جواب من
      رو سوي ماه ميكني و آه ميكشي
      
      همسايگان ز گريه ي تو شكوه ميكنند
      گويا گناه ميكني و آه ميكشي
      
      يا خانه را ز ماندن خود ميكني بهشت
      يا قتلگاه ميكني و آه ميكشي
      
      طاقت نداري آه كه بي كس ببيني ام
      عمرم تباه ميكني و آه ميكشي
      
      ديوار هم ز رفتن تو گريه ميكند
      تا عزم راه ميكني و آه ميكشي
      
      بر تو نگاه ميكنم و آه ميكشم
      بر من نگاه ميكني و آه ميكشي



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      امن یجیب خوانم و شب را سحر کنم
      با دانه های اشک لبان تو تر کنم
      
      خانه خراب می شوم آخر ز داغ تو
      پیچیده ام به خویش چه خاکی به سر کنم
      
      اما اگر قرار شد از پیش من روی
      ماندم چگونه این جگرم را خبر کنم
      
      بر روی دامنم بگذارم سر تو را
      تا سیر این جمال کبودت نظر کنم
      
      از بس نگفته ای که چرا سینه ات شکست
      آخر شکایت تو به نزد پدر کنم
      
      اصلا خودت بگو که من غیرتی چه سان
      از این مسیر قتلگه تو گذر کنم
      
      از درد ها برای تو حرفی نمی زنم
      از ترس این که غصه تو بیشتر کنم
      
      یادت که هست آن سپرت را فروختی
      تکلیف بود سینه خود را سپر کنم
      
      خود را زدم به شعله که سالم ببینمت
      قربان موی تو صدها پسر کنم
      
      فرصت نداد تا که خودم را عقب کشم
      پهلو تهی ز ضربه دیوار و در کنم
      
      قاسم نعمتی
       
      *********************
      

      
      خاری به چشمهای من انگار می کِشی
      وقتی که آه از آن دل خونبار می کشی
      
      با خرمنی سپید ز گیسوی خود مرا
      روزی هزار بار تو بر دار می کشی
      
      بر زانوان بی رمقت راه می روی
      بر شانه بار غصه ی بسیار می کشی
      
      انگار سوی چشم تو از بین رفته است
      که این گونه هی تو دست به دیوار می کشی!
      
      شانه به موی دختر دردانه می زنی
      دستی بر آن نگاه گهر بار می کشی
      
      جاروی خانه ... پخت غذا ... روز آخری ...
      داری چقدر از این بدنت کار می کشی...؟
      
      این رو گرفتن تو مرا کشت! ... از چه رو
      چادر به روی دیده و رخسار می کشی؟
      
      معلوم می شود زنفسهای سرخ تو
      دردی که از جراحت مسمار می کشی
      
      ای قبله ی کبود! که با هر نگاه خود
      طرحی ز آتش در و دیوار می کشی
      
      خود را درست لحظه ی پرواز از قفس
      من را شبیه مرغ گرفتار می کشی
      
      خانه خراب گشتم و با رفتنت مرا
      داری به زیر این همه آوار می کشی!
      
      دیگر به غیر مرگ دعایی نمی کنی
      حالا که آه از آن دل خونبار می کشی
      
      هادی ملک پور
       
       *********************
      

      
      این روزهای آخر عمرت بیا بخند
      اصلاً برای من نه برای خدا  بخند
      
      گفتی که گریه هات مرا میکشد علی
      یا گریه میکنم سر سجاده یا بخند
      
      گفتی بلند شو به سوی مسجدت برو
      اینگونه که نمیروم اول شما بخند
      
      باشد قبول رو زدن من قبول نیست
      پس لا اقل به خاطر این بچه ها بخند
      
      اصلاً بنا شد اگر خنده ای کنی
      این سینه ات شکسته فقط بی صدا بخند
      
      وقتی خداست منتظر خیر مقدمت
      خوشحال باش گریه چرا ؟غصه چرا ؟غم چرا؟ بخند
      
      علی اکبر لطیفیان

       
       *********************
      

      
      با سینه ی شکسته علی را صدا مکن
      این گونه پیش من کفنت را سوا مکن
      
      هفتاد و پنج روز، زمن رو گرفته ای
      امروز را بیا و از این کارها مکن
      
      من رو زدم تو خنده به تابوت می کنی؟
      اینگونه با دلی که شکسته است تا مکن
      
      پیراهن اضافه نداری عوض کنی
      پس بر لباس خونی خود اعتنا مکن
      
      از این طرف به آن طرف خانه پیش من
      پیراهن حسین مرا جا به جا مکن
      
      من بیشتر به فکر توأم درد می کشی
      پس زودتر برو، برو فکر مرا مکن
      
      هر قدر هم که باز بگویم نرو بمان
      بی فایده است پس برو و پا به پا مکن
      
      اصلا بیا بدون خداحافظی برو
      حتّی برای ماندن من هم دعا مکن
      
      علی اکبر لطیفیان
       
     *********************

      
      وقتش شده نگاه به دور و برت کنی
      فکری برای این همه خاکسترت کنی
      
      عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم
      تا مرهم کبودی چشم ترت کنی
      
      امشب خودم برای تو نان می پزم ولی
      با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی
      
      مجبور نیستی، که برای دل علی
      یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی
      
      من قبله و تو در شرف روبه قبله ای
      پس واجب است روی به این همسرت کنی
      
      زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم
      تو بهتر است، فکری برای پرت کنی
      
      ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین
      معجر ببافی و کفن دخترت کنی
      
      من، زینب، حسن، همه ناراحت توأیم
      وقتش شده نگاه به دورو برت کنی
      
      علی اکبر لطیفیان
       
    *********************
      

      
      زهراست ، یادگاری نور خدای من
      خورشید صبح و ظهر و غروبِ سرای من
      
      پرواز می کنیم از این خانه تا خدا
      من با دعای فاطمه او با دعای من
      
      ما نور واحدیم ، نه فرقی نمی کند
      من جای او بتابم و یا او به جای من
      
      مست تجلیات خداوندی همیم
      من با خدای اویم و او با خدای من
      
      یک طور حرف می زند انگار بوده است
      در ابتدای خلقت و در ابتدای من
      
      دنیا! تمام آنچه که داری برای تو
      یک تار موی خاکی زهرا برای من
      
      کاری که کرد فاطمه کار امام بود
      زهراست پس علی من و مرتضای من
      
      ما یک سپر برای جهازش فروختیم
      چیزی نبود تا که بمیرد به پای من
      
      هر شب دلم به گفتن یک فاطمه خوش است
      از من مگیر دلخوشی ام را خدای من
      
      علی اکبر لطیفیان
       
    *********************
      

      
      هر چند پر شکسته شدی و نمی پری
      اما هنوز، مثل همیشه کبوتری
      
      شکر خدا که پاشدی و راه می روی
      انگار فاطمه کمی امروز بهتری
      
      حتی برای دلخوشیِ ما... چه خوب شد
      مشغول کارِ خانه شدی روز آخری
      
      شانه زدی به موی پریشان دخترم
      می خواستی نشان بدهی باز مادری
      
      با این قنوت نا متعادل چه می کنی
      داری دعا به خانه ی همسایه می بری!؟
      
      هر چند خنده می کنی از دیدنم، ولی
      با طرز راه رفتن خود گریه آوری
      
      بانو! تو را قسم به دلم احتیاط کن
      وقتی که دست جانب دستاس می بری
      
      کم کم بساط زندگیم جمع می شود
      آخر نگاه می کنی ام جور دیگری ...
      
      علی اکبر لطیفیان
       
     *********************      

      
      زهرا ! چه کند می گذرد شستشوی تو
      نیمه شب است و تازه رسیدم به موی تو
      
      این گیسوی سپید به سنّت نمی خورد
      هجده بهاره ای و سپید است موی تو
      
      در من هزار بار تو تکثیر می شوی
      آیینه ام شکسته شدم روبروی تو
      
      ساقی کوثری من اصلا برای توست
      اما چگونه آب بریزم به روی تو
      
      گلبرگ های خشک تو را آب می زنم
      تا در مدینه پخش شود عطر و بوی تو
      
      ای در تمام مرحله ها پا به پای تو
      با خود مرا ببر که شوم کو به کوی تو
      
       علی اکبر لطیفیان
       
      ********************* 
      

      
      سپرده ام به کنیزان و هر چه نوکرتان
      که آینه نگذارند، در برابرتان
      
      که گیسوی تو یکی در میان پر از یاس است
      چه آمده است در این کنج خانه بر سرتان
      
      شکسته ای و همینکه به راه می افتی
      صدای آینه می آید از سراسرتان
      
      چه روی داده که حتی برای یک لحظه
      عقب نمی رود از روی چهره معجرتان
      
      نبیـنمت که به دیوار تکیه می آری
      کنار چشمهای غریب همسرتان
      
      کجاست شانه زدنها که کار هر شب بود
      به گیسوان همیشه نجیب دخترتان
      
      خدا به خیر کند این نفس زدنها را
      که سخت می رسد از سینه تا به حنجرتان
      
      ببین چگونه غرور شکسته ی مردی
      نشسته پای نفسهای رو به آخرتان
      
      علی اکبر لطیفیان



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

       
      دیگر در آسمان امیدم ستاره نیست
      انگار جز یتیم شدن راه چاره نیست
      
      حالا که عازم سفری پس مرا ببر
      درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
      
      معجر ز چهره باز کن امشب که بعد از این
      فرصت برای دیدن رویت دوباره نیست
      
      جای سلام پلک به هم میزنی چرا
      راهی برای حرف زدن جز اشاره نیست ؟
      
      این یادگارها که به من هدیه میدهی
      در بین شان چرا اثر از گوشواره نیست
      
      معلوم شد چرا ز کفن ها یکی کم است
      سهمی برای آن بدن پاره پاره نیست
      
      علی صالحی
       
      *******************
       
       
      لحظۀ گر گرفتن عشق است
      مادر هرچه عاشق است تويي
      کلبه اي از ملات اشک و غروب
      هرچه اينجا شقايق است تويي
      **
      روي بازوي تو گلي واشد
      که خدا بوسه مي زند برآن
      دور اين گل طواف واجب شد
      بر تمام فرشته هاي جهان
      **
      مادر درد ، مادر باران
      پاي چشمت چرا سياه شده
      يک نفر مرد توي دنيا بود
      او هم از غصه ات تباه شده
      **
      روي تو ماه بود مادرجان
      دستي آمد ، نشست ، سيلي شد
      ماه روي تو در خسوف نشست
      نقره ناب عشق نيلي شد
      **
      رنگ خون ، بوي دود و خاک گرفت
      دامنت را که سايۀ عرش است
      خانه ات سوخت گرچه اين خانه
      باز تحت الحمايۀ عرش است
      **
      تکه اي از تن تو را بردند
      تکه اي که اگر به جا مي ماند
      مثل عباس مي شد و روزي
      قبلۀ سرخ کربلا مي ماند
      **
      ملتمس ، بغض کرده مي سوزند
      روبرويت چهار تکه بهشت
      چارتا بغض که خدا غم را
      جز براي نگاهشان ننوشت
      **
      قلب يک مرد کورۀ درد است
      استخوان و گلوش در جنگند
      پيش دردي که در دلش دارد
      دردهاي زمانه مي لنگند
      **
      هرچه من گريه مي کنم امشب
      قلمم بغض مي کند اما
      با دوتا چشم خيس با دل تنگ
      مي نويسم دوباره يازهرا
      
      علی زارعی رضایی
       
        *******************      

      
      مثل هرروز، روز خانه ما
      با قنوت تو می‌شود آغاز
      بعد آغوش می‌گشایی و ما
      به هوای بهشت در پرواز
      **
      جدّمان گفته بود بوی بهشت
      از پَر چادرت گرفته وجود
      راست می‌گفت، صبح‌ها پیداست
      که بهشت برین نگاه تو بود
      **
      دل مظلوم حضرت مولا
      شور می‌زد در این مدینه تو
      یادمان هست جدّمان احمد
      بوسه می‌زد به دست و سینه تو
      **
      مثل هر روز زندگی جاری است
      تو و دستان نازک و دستاس
      با سرانگشت خود بیا و شانه بزن
      به سر دختران پراحساس
      **
      ناگهان در سکوت خانه ما
      با صدای مهیبِ دقُ الباب
      به خودم آمدم ... و ترسیدم ...
      مادرم رفت سمت در بی‌تاب
      **
      کیست آن سوی در ... نمی‌داند
      خانه مرتضی است این خانه
      با غلاف غضب که می‌کوبد؟
      بر شکوه و جلال کاشانه
      **
      نعره می‌زد که تازیانه کجاست؟
      مادرم پشت در سپر شده بود
      آتش از خانه‌مان زبانه گرفت
      باز هم مادرم پدر شده بود
      **
      ناگهان لحظه در سکوت شکست
      چشم‌ها را به سمت ماه کشید
      میخ آتش گرفته و پهلو
      رنگ مادر پرید و آه کشید
      **
      فضه! آغوش درد را بگشا
      رفت انگار مادرم از دست
      فضه!... آرام‌تر ... تو را به خدا
      به گمانم که پهلویش بشکست
      **
      کاش آتش گرفته بود تنم
      تا نمی‌دیدم ماجرای تو را
      ریسمان بر دو دست بابا بود
      تازه می‌فهمم دردهای تو را
      **
      مثل هر روز نیست امروزم
      تا همیشه پُر است از هجران
      با دو دستش قنوت ... نه یک دست
      آه در بازویش نمانده توان
      **
      رنگ توفان گرفت بغض پدر
      اشک می‌آمد از دو چشم ترم
      تا کبودی صورتت را دید
      رو گرفتی دوباره از پدرم
      **
      گفته بودی که داغ تو تلخ است
      قصه‌ام هرم و دود دارد و من
      مخزن‌العشق فاطمه انگار
      داغ‌های کبود دارد و من
      **
      عطر چادر نماز مادر من
      بوی پس کوچه‌های بارانی است
      این نماز نشسته‌ات مادر
      چقدر بی‌قرار توفانی است
      **
      آستین در دهان گرفته‌ام و
      گریه‌هایم امان نمی‌دهد امشب
      بعد این چند سال می‌فهمم
      که چرا زود پیر شد زینب
      **
      ارث بردم من از تو داغت را
      کربلا انتهای کوچه توست
      آه آتش گرفته پهلویم
      روی نی کربلای کوچه توست
      **
      کربلا داغ‌ها مکرر شد
      آمدم کربلا شهید شدم
      روی نیزه بلند می‌گویم
      پیش داغ تو رو سپید شدم
      
      حامد حجتی
       
       *******************
      

      
      تا سر زند خورشید او از صبح بامش
      یک آسمان مست از تماشای مدامش
      
      تا گردباد شوق او در دشت پیچید
      صدها رمه آهو نشسته بین دامش
      
      در خطبه زار روح بخش او نشستم
      دارد عسل می ریزد از شهد کلامش
      
      او علت پیدایش نور پدر بود
      آری پیمبر غبطه خورده بر مقامش
      
      هر کس که زانو می زند در مکتب او
      باید بگیرد درس مردی از مرامش
      
      اصلا فدک ارزانی دنیایتان باد
      وقتی خدا کرده بهشتی را به نامش
      
      تا با دل و جان پاسدار کعبه باشد
      احرام آتش بسته در بیت الحرامش
      
      یک روز آه آینه باید بگیرد
      هر قلب سنگی که شکسته احترامش
      
      سر تا به پایش ذوالفقار است و رشادت
      آمد برون شمشیر مولا از نیامش
      
      باید علی را یک نفر پاسخ بگوید
      بغض گلوگیری شده زخم سلامش
      
      در باغ زخمش کربلایی ریشه کرده است
      تصویر زینب مانده در قاب قیامش
      
      در انتظارم یک نفر یک روز از راه
      شاید بیاید تا بگیرد انتقامش
      
      سید مسیح شاه چراغی
       
       *******************
       
       
      دستی زمخت راه نگاه مرا گرفت
      قلب خدا ز دیدن این ماجرا گرفت
      
      دیدم سپاه غصه حسن را احاطه کرد
      در صحن چشم های ترش غم عزا گرفت
      
      با رعدو برق سیلی کوبنده ی غضب
      ابری سیاه دیده ی من را فرا گرفت
      
      نامرد بابت همه ی کشته های بدر
      از دختر رسول خدا خونبها گرفت
      
      بر نقش یاس گوشه ی پایین معجرم
      از خون سرخ لاله ی گوشم حنا گرفت
      
      دیدم زمان بوسه ی آجر به معجرم
      در کوچه رقص بشکن ابلیس پا گرفت
      
       وحید قاسمی
        
        *******************       
       
      بلبل ز آشیانه خود دست می کشید
      گل بر سر جوانه ی خود دست می کشید
      
      چون ابر کز تمام خودش دست شسته بود
      از اشک دانه دانه ی خود دست می کشید
      
      حس کرد عمق کاری زخم غلاف را
      وقتی که روی شانه ی خود دست می کشید
      
      با مسیح سر برای وضوی جبیره اش
      بر جای تازیانه ی خود دست می کشید
      
      این آخرین سلام نمازش فقط نبود
      از آخرین بهانه ی خود دست می کشید
      
      رضا جعفری
       
    *******************
       
       
       
      خلافت ننگ مطلق بود ‌٬ تو تمکین نمیکردی
      و عصمت را فدای بیعتی ننگین نمیکردی
      
      از آوار ستم شاید قد توحید خم میشد
      اگر تو دستهایت را ستون دین نمیکردی
      
      تو را بی اخم میبینیم ٬ زخم مهربانیها
      که از اندوه پر بودی ولی نفرین نمیکردی
      
      سفر پایان سختیهاست این را خوب میفهمم
      ولی ای کاش وقتش را خودت تعیین نمیکردی
      
      یقینا باد عالم را به سمت نیستی میبرد
      اگر تو با وجودت خاک را سنگین نمیکردی
      
      و من از شعرهایم مصرعی جایی نمیخواندم
      اگر بانو خودت هر بیت را گلچین نمیکردی...
      
      هادی جانفدا
       
   *******************

      
      باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد
      تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد
      
      بابا که رفت دختر خود را بغل کند
      بغضش گرفت و عشق همانجا شروع شد
      
      صف بسته بود جمع ملائک در انتظار
      پرده کنار رفت و تماشا شروع شد
      
      کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد
      جشن و  سرور عالم بالا شروع شد
      
      چشمش به چشمهای پدر خورد و بعد از آن
      لبخندهای ام ابیها شروع شد
      
      تا سالها برای پدر، مادری کند
      همراه او بماند و پیغمبری کند
      
      تا عشق را نفس بکشد در هوای او
      بابا برای او شود و او برای او
      
      هی دور او بچرخد و پروانه ای شود
      دستش برای موی پدر شانه ای شود
      
      خیره شود به صورت او تا به ماه خود
      بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود
      
      تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش
      آئینه ای مقابل شکل و شمایلش
      
      تا سالها همین بشود ماجرای او:
      بابا برای او شود و او برای او
      
      بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد
      احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد
      
      **
      
      خورشید او غروب خودش را بغل گرفت
      یخ بست قلب عالم  و گرما تمام شد
      
      آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد
      آئین مهربانی دنیا تمام شد
      
      تنها بهانه بود برای وجود او
      راهی شد و بهانه ی  زهرا تمام شد
      
      **
      
      این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در
      باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!
      
      مشعل گرفته است که آتش به پا کند
      یا با طناب دست شما را جدا کند
      
      شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...
      از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!
      
      یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها
      نامش نیفتد از دهنت تا به انتها
      
      یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است
      یعنی به او نشان بده تنها نمانده است
      
      **
      
      اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟
      تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!
      
      اینجا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!
      آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!
      
      دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها
      بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟
      
      این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!
      هی دست مشت کرده به دیوار می زند
      
      ***
      
      حق دارد او که طاقت این روز را نداشت
      روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت
      
      روزی که از صدای غمت شهر خسته شد
      روزی که چشمهای تو یکباره بسته شد
      
      روزی که زخمهای عمیقت دوا نداشت
      روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت
      
      ای کاش بر زمین اثری از فدک نبود
      ای کاش دست شوهر تو بی نمک نبود
      
      ***
      
      توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد
      خون گریه های عالم بالا شروع شد...
      
      حسن اسحاقی
       
        *******************
      

      
      اين روزها مسير حياتش عوض شده
      شهر مدينه اي که صراطش عوض شده
      
      از ياد رفت «آل محمد» به راحتي
      بعد از پيامبر، صلواتش عوض شده
      
      هيزم کنار خانه‌ی زهرا براي چيست؟
      ترحيم مصطفاست، بساطش عوض شده
      
      بر آستانه‌ی در «جنت» دخيل بست
      حتي مرام شعله‌ی آتش عوض شده
      
      باران تازيانه و گلبرگ هاي ياس؟
      اين شهر، بارش حسناتش عوض شده
      
      اما چرا نشسته به پهلوي فاطمه
      انگار ميخ در ثمراتش عوض شده
      
      اين فاطمه ‌ست که ز علي رو گرفته است؟
      يا آفتاب خانه صفاتش عوض شده
      
      عطري کبود مي وزد از سمت معجرش
      در بين کوچه ها نفحاتش عوض شده
      
      او رفتني است، اين در و ديوار شاهدند
      اين روزها اگر حرکاتش عوض شده
      
      نه سنگ قبر و گنبد و گلدسته و ضريح
      حتي شمايل عتباتش عوض شده
      
      یوسف رحیمی
       
    *******************
       
       
      بانو سلام ! نام تو را بوسه مي زنم
      چون زخم ، التيام تو را بوسه مي زنم
      
      با شعر آمدم به تماشاي نام تو
      آيينه بوي ماه گرفت از کلام تو
      
      حس مي کنم به غربت خود خو گرفته اي
      اي کشتي نجات ! که پهلو گرفته اي
      
      در پشت در هجوم خطر را چه مي کني ؟
      با آتشي که سوخته در را چه مي کني؟
      
      در مي زنند و پشت در آتش به پا شده ست
      يکباره کوهِ زمزمه ها بي صدا شده ست
      
      انگار زخم و کينه دهان باز کرده است
      حجم هجوم ، ممتد بي منتها شده ست
      
      با تکّه تکّه هاي دري که شکسته اند!
      ارکان خاک يکسره از هم جدا شده ست
      
      تکليف يک کبوتر پهلو شکسته چيست؟
      وقتي در آشيانه اش آتش به پا شده ست
      
      با خود به کوچه هاي عزا مي کشي مرا
      بانوي بي نشان ! به کجا مي کشي مرا ؟
      
      هرچند شهر، يکسره بيگانگي کند !
      آتش به گرد شمع تو پروانگي کند
      
      در شام تيره ، قصّه ماه کبود بود
      باران شعله شعله و رگبار دود بود
      
      در متن شعله قصد خليلي نداشتي
      سيلي زدند و طاقت سيلي نداشتي
      
      خورشيد ماه در تب و تاب محاق تو
      غم ماجراي کوچکي از اتفاق تو
      
      بانو سلام ! زمزمه تازه ات کجاست؟
      داغي ز داغ هاي بي اندازه ات کجاست؟
      
      آرام و سرد مي گذرم از هواي تو
      چون خاک سر گذاشته ام روي  پاي تو
      
      شبگرد کوچه هاي جهانم گذاشتي
      با داغ تازه اي که به جانم گذاشتي
      
      در باغ شب ، شکفتن زهرايي ات چه شد؟
      دستان گرم ام ابيهايي ات چه شد؟
      
      دستت کبود مي شود و تار مي شوم
      هر سال با عزاي تو تکرار مي شوم
      
      با خود به کوچه هاي عزا مي کشي مرا
      بانوي بي نشان ! به کجا مي کشي مرا ؟...
      
      ابراهیم قبله آرباطان
       
       *******************
       
       
      حرفي نداشت چشم ترم جز رثاي تو
      جاري ست بين هر غزلم رد پاي تو
      
      هر سال فاطميه دلم شور مي زند
      در کوچه هاي غربت و اشک و عزاي تو
      
      بگذار ما به جای تو خون گريه مي کنيم
      ديگر توان گريه نمانده براي تو
      
      ديدم چقدر قلب تو بی صبر می شود
      با شکوه های بی کسی مرتضای تو:
      
      اين قدر رو گرفتنت از من براي چيست
      حالا دگر غريبه شده آشناي تو؟
      
      از گريه ی شبانه و نجواي كودكان
      بايد به گوش من برسد ماجراي تو
      
      بانو كمي به حال حسينت نظاره كن
      حرفي بزن كه دق نكند مجتباي تو
      
      حالا ببين که روضه گرفتند كودكان
      در پشت درب خانه براي شفاي تو
      
      برخيز و با نگاه ترت يا علی بگو
      جان می دهد به قلب شکسته صدای تو
      
      ديدم تو را که آرزوي مرگ مي کني
      بانو بس است! کشته علي را دعاي تو
      
      هم ناله با وصيت تو ضجّه می زنم
      با روضه های بی کفن کربلای تو
      
      یوسف رحیمی
       
       *******************
       
      بیمار خسته است بیا و ثواب کن
      جز مرگ هر که خواست عیادت جواب کن
      
      آتش به جان من زند آب دو دیده ات
      کمتر مرا ز غصه از این بیش آب کن
      
      نه سال خاطرات عجب زود سر رسید
      بدرود باورق ورق این کتاب کن
      
      گر باز هم عدو به در خانه حمله کرد
      تا زنده است فاطمه رویش حساب کن
      
      از نقش صورتم اثری روی در بجاست
      پس بعد من نظاره عکسم به قاب کن
      
      دیگر توان روی گرفتن نمانده است
      ای سیل سرخ اشک تو کار نقاب کن
      
      پیراهنی که دوختم بهر محسنم
      زینب بگیر بر تن طفل رباب کن
      

       
  *******************       
       
      آن که باخلقت تو هرچه که بود آورده
      جبرییلش به سجود تو سجود آورده
      
      نه...غلط گفتم از آغاز خدا با نورت
      نه فقط آنچه که بود آنچه نبود آورده
      
      سر سجاده شب ماه شب اول ماه
      سرتعظیم به پیش تو فرود آورده
      
      باد از خاک سر کوی تو سوغات سفر
      یک بغل رایحه عنبر و عود آورده
      
      مادرآب تویی و پدرخاک علی
      آب و خاکی که گلم را به وجود آورده
      
      چند قرنی ست که مضمون بلند عمرت
      شاعران را به سرگفت و شنود آورده
      
      هیزم آورد درخانه تو کینه ولی
      آتش فاجعه راچشم حسود آورده
      
      ای که همرنگ بلالت شده دیوارحرم
      چه بلایی به سرت آتش و دود آورده
      
      آه...خورشید علی باد مخالف چندی ست
      درحوالی رخت ابر کبود آورده
      
      باعث سجده به دامان تو در علقمه شد
      آنکه بر فرق علمدار عمود آورده
      
      محسن عرب خالقی
       
        *******************
      

      
      من بودم ودیوارهای کوچه ی بن بست      
      با کودکم در انتهای کوچه ی بن بست
      
      طوفان گرفت و هردومان از ترس لرزیدیم
      لعنت براین آب وهوای کوچه ی بن بست
      
      پایم به سنگی گیر کرد و کوزه ام افتاد
      من ماندم و هول و ولای کوچه ی بن بست
      
       در گودی زیر دو چشمم می توانی دید
       گودال سرخ کربلای کوچه ی بن بست
      
       زد زیر گریه، خشت خشتِ خانه ی حیدر
      از ناله ی واغربتای کوچه ی بن بست
      
      دیدم حسن خیلی پی آن گوشواره گشت
      با چشم گریان هر کجای کوچه ی بن بست
      
      از قعر دریای بلا طفلی نجاتم داد
      می خوانم او را ناخدای کوچه ی بن بست
      
      تا روز محشر هیئتی ها اشک می ریزند
      با شعرهای ماجرای کوچه ی بن بست
      
      بر چهره ی سینه زنانم بین هر روضه
      حک می شود جغرافیای کوچه ی بن بست
      
      وحید قاسمی
       
        *******************
       
      
       
      صحبت از فاطمه سر فصل غزل خوانی ماست
      گریه در روضۀ او مسلک عرفانی ماست
      
      ما پریشان غم مادرمان فاطمه ایم
      غربتش علت این گریۀ طولانی ماست
      
      هر کسی در پی دارو و دوا می گردد
      نمک روضۀ او نسخۀ درمانی ماست
      
      هرکسی رخت عزا کرده به تن می داند
      که چنین پیرهنی علّت سلطانی ماست
      
      لعن بر قاتل صدیقۀ کبری بی شک
      مُهر تأیید و قبولی مسلمانی ماست
      
      روضه خوان ، روضۀ دیوار و در و کوچه نخوان
      سر شکستن سند غیرت ایرانی ماست
      
      محسن مهدوی
       
        *******************
       
       
      عکس مدینه را که به دیوار می زنم
      پشت بقیع می روم و زار می زنم
      
      حالا که شعر آمد و بغض مرا شکست
      حرف از نگفته های تو بسیار می زنم
      
      شکرانه ی نفس زدن بین روضه ها
      هر لحظه نام فاطمه را جار می زنم
      
      هرجاکه، مادری به زمین می خورد فقط
      با دست چاره بر سر ناچار می زنم
      
      وقتی که صحبت از در و دیوار می شود
      دیوانه وار بر در و دیوار می زنم
      
      حس می کنم شکستگی سینه تورا
      سینه میان کوچه که هر بار می زنم
      
      حجم تمام سینه من تیر می کشد
      وقتی گریز روضه به مسمار می زنم
      
      گاهی کبوترانه به قم پرکشیده و
      از دوری مزار شما زار می زنم
      
      علی اشتری 
       
       *******************
       
       
      ای مه و ماه فدایت مادر
      عشق دربان سرایت مادر
      
      کوثر رحمتی و در قرآن
      کرده تمجید خدایت مادر
      
      تو به حدی به پدر نزدیکی
      به تو می گفت: فدایت مادر
      
      مثل خورشیدی و هی می بارد
      نور حق از سر و پایت مادر
      
      هر کسی خواست به جایی برسد
      چشم دارد به دعایت مادر
      
      برسد بر همه ی عالمیان
      رزق و روزی ز عطایت مادر
      
      چادر خاکی تو خیمه ی عشق
      ما غلامان سرایت مادر
      
      آرزوی همه ی ما این است
      که بمیریم برایت مادر
      
      بعد ده قرن هنوز از کوچه
      می رسد سوز صدایت مادر
      
      کاش وقتی که زمین می خوردی
      عرش می ریخت به پایت مادر
      
      تو سرآغاز شهادت بودی
      کوچه شد کرببلایت مادر
      
      کاشکی یک نفر از سینه زنان
      پشت در بود بجایت مادر
      
      کاشکی صورت ما نیلی بود....
      ما بمیریم برایت مادر
      
      درد پهلوی تو ما را کشته......
      سینه زن هات فدایت مادر
      
      مهدی صفی یاری
       
      *******************       
       
      در اتاق بدنش غنچه ی بی تاب شده
      همچو یک عکس که با میخ درش قاب شده
      
      تق تق پای کسی بر سر مسمار در است
      به گمانم که به لالای همان خواب شده
      
      یک گل یاس که با غنچه در آتش می سوخت
      همچو یک شمع که در شعله ی خود آب شده
      
      به کدامین گنه آتش زده اندش شاید
      جرمش این بود که مهریه ی او آب شده
      
      آسمان در حق شب شد و بر صفحه ی آن
      محسن و فاطمه چون اختر و مهتاب شده
      
      از زمانی که فرو رفت به پهلویش میخ
      چیدن غنچه ی شش ماهه دگر باب شده
      
      فاطمه کو که ببیند گل شش ماه رباب
      روی دستان پدر بوده و سیراب شده
      
      مرقد محسن او در بدنش بود ولی
      مرقد طفل رباب سینه ی ارباب شده
      
      محمد مهدی حبیبی کرمانی
       
        *******************      

      
      امشب، مدینه در دلش درد است، بانو
      حال و هوای کوچه‏ها سرد است، بانو
      
      پشت دری، یاس سپیدی، سخت پژمرد
      یاس عزیز من، چرا زرد است، بانو
      
      آیینه‏ها، حتی حضورت را ندیدند
      سنگی به دستی ناجوان‏مرد است، بانو
      
      امشب، دلم پرواز را از یاد، بُرده‏ست
      «پهلو به پهلو در دلم، دَرد است، بانو!»
      
      دیشب، غروب غربتت، مولا چه می‏گفت
      انگار او هم با تو همدرد است، بانو!...
      
      امشب، مدینه در دلش دَرد است، بانو!
      حال و هوای کوچه‏ها سرد است، بانو!
      
      زینب مسرور
       
        *******************
       
                      
      بنویسید این چنین بوده ست
      رسمِ تاریخ، رسمِ کین بوده ست
      
      بنویسید شب سحر نشده
       زود، حتی علی خبر نشده
      
       تا سلیمان شبی ز پا افتاد
       حلقه در دستِ دیوها افتاد
      
       ماه از هر طرف محاصره شد
       در دل هر ستاره دلهره شد
      
       بین آتش وجودِ ماه گم است
       ماه در این شبِ سیاه گم است
      
       رقصِ آتش، دری که میسوزد
       سوره ی کوثری که میسوزد
      
       نفسش صد بهار می ارزد
       این گلِ پرپری که میسوزد
      
       در دلِ کودکان چه میگذرد؟
       مهربان مادری که میسوزد
      
       یادگاری فقط همین مانده
       تکه ی چادری که میسوزد
      
       چه شده ست ای خدایِ ابراهیم؟
       می رسد های های ابراهیم
      
      در طوافند گردِ چادر او
       انبیا پا به پایِ ابراهیم
      
       شمع گشتن جزای هر کس نیست
       نیست آتش برای ابراهیم
      
       تا نگیرد تبر به دستش باز
       شد قلم دست های ابراهیم
      
       بنویسید نیمه شب پنهان
       بنویسید آستین به دهان
      
       ماه گمنام روی شانه ی کوه
       کوهِ قامت شکسته لرزان
      
       خاک شد ماه در سیاهی شب
       این هلال خمیده ی بی جان
      
       جای باران ستاره می ریزد
       ابرها بی قرار و بی سامان
      
      خط به خط، صفحهِ صفحه ی تاریخ
      این کتابِ قطور بی پایان
      
       هم چنان مثل شمع می بارد
       هم چنان فاطمیه ها دارد
      
      محمد مهدی خانمحمدی
       
        *******************       
       
      مرا به خانه زهرای مهربان ببرید
      به خاک بوسی آن قبر بی نشان ببرید
      
      اگر نشانی شهر مدینه را بلدید
      کبوتر دل ما را به آشیان ببرید
      
      مرا اگر شَوَم از دست برنگردانید
      به روی دست بگیرید و بی امان ببرید
      
      کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا
      به سوی سنگ مزارش ، کشان کشان ببرید
      
      مراکه مِهر بقیع است در دلم چه شود
      اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید
      
      نه اشتیاق به گل دارم و نه میل بهار
      مرا به غربت آن هیجده خزان ببرید
      
      کسی صدای مرا در زمین نمی شنود
      فرشته ها ! سخنم را به آسمان ببرید
      
      افشین علاء



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

     تا آيه آيه سورة كوثر مقدس است
      شان تو اي مليكة محشر مقدس است
      
      بال بهشت فرش قدمهات مي شود
      يعني مقام عصمت مادر مقدس است
      
      قلبي كه فاطميه ی غمهات مي شود
      نذر نگاه تو شده ، ديگر مقدس است
      
      تا روضه روضة تو و گريه براي توست
      اين اشكهاي پاك و مطهر ، مقدس است
      
      بانو به احترام تو و عطر نام تو
      گلهاي ياس سبز و معطر مقدس است
      
      وقتي كه ريخت پال و پرت بين كوچه ها
      ديگر گل بنفشة پرپر مقدس است
      
      دور و بر بقيع تو بانوي بي نشان
      حتي غبار بال كبوتر مقدس است
      
      خونت نوشت بر تن تاريخ تا ابد
      هر كس شود فدايي رهبر مقدس است
      
      یوسف رحیمی       

  *********************
       
      در مدينه مي زنند اين خانه را در بيشتر
      رفت و آمدها شده بعد از پيمبر بيشتر
      
      گل که پرپر شد شميمش را همه حس مي‌کنند
      مي رسد از کوچه عطر ياس پرپر بيشتر
      
      اجر پيغمبر ادا با شعله های کینه شد
      بین آن دیوار و در شد سهم کوثر بيشتر
      
      چوب مي‌سوزد ولي آهن ز جنس ديگري‌ست
      داغ شد در بين آتش ميخ آن در بيشتر
      
      آه سيلي بي هوا سخت است از نامحرمان
      پيش چشم غيرت اللّهي شوهر بيشتر
      
      کاش جای دست مولا چشم او را بسته بود
      پیش چشمان علی می‌ زد به مادر بیشتر
      
      داغ محسن، هجر بابا، زخمهای بی‌شمار
      از نفس انداخت او را فکر حیدر بیشتر
      
      با عمویش حمزه از دوران غربت گفته است
      از دو دست بسته‌ي سردار خیبر بیشتر
      
      خواست تا روي کبودش را نبيند مرتضي
      ياري‌اش کرده ست بين خانه معجر بيشتر
      
      قلب زينب خون شده از حرف هاي مادرش
      از وصيت هاي او در روز آخر بيشتر
      
      کهنه پيراهن براي کشتن زينب بس است
      مي‌کشد او را ولي گودال و خنجر بيشتر
      
      در هجوم سنگ ها لب مي‌شود پرپر ولي
      بر فراز نيزه اي باشد اگر سر بيشتر
      
      آه جانسوز است چوب خیزران و زخم لب
      پیش چشم خسته و خونبار خواهر بیشتر
      
      باز سیلی التیام داغ بابایی شده
      ارث مادر می رسد بی شک به دختر بیشتر
      
      یوسف رحیمی
       
       *********************      

      
      آتش افروخته و مادری افتاده زمین
      در بر دیده از خون تری افتاد زمین
      
      پشت در بود ولی پشت ولی بود یقین
      ناگهان مادر و بعدش دری افتاد زمین
      
      هیچکس فکر نمیکرد که سیلی بخورد
      گوئیا حیدر و پیغمبری افتاد زمین
      
      تا که آتش به سر چادر او پنجه کشید
      با دو تا ضربه پر آخری افتاد زمین
      
      بی حیا دید علی را و به طعنه میگفت:
      خوب شد فاطمه آخر سری افتاد زمین
      
      روزها طی شد و مسمار چونان تیری شد
      خورد بر حنجره و پیکری افتاد زمین
      
      کاش میشد که دگر قصه به پایان برسد
      از فراز سر یک نی سری افتاد زمین
      
      اینکه عباس سر نیزه سرش می افتاد
      از سر دخترکی روسری افتاد زمین
      
      دختری از سر یک ناقه زمین خورد ولی
      گوئیا پشت دری مادری افتاد زمین
      
      مهدی نظری
       
      *********************
      

       بگذار ببینیم همه، پا شدنت را
      آغاز کنی حرف مداوا شدنت را
      
      نورانیتم بسته به نورانیت توست
      پنهان مکن ای فاطمه زهرا شدنت را
      
      زهرا گره ام باز شد اما گره ات نه
      پیچیده نوشتند معما شدنت را
      
      طفلان تو با گریه به سجاده نشستند
      امروز که دیدند مهیا شدنت را
      
      دیروز تمام بدن تو سپرم شد
      امروز تماشا شده ام تا شدنت را
      
      نزدیک سه ماه است که یک گوشه می افتی
      بگذار ببینیم همه ، پا شدنت را
      
      علی اکبر لطیفیان

       
       *********************      

      
       السلام ای ثمر عمر پیمبر زهرا
      داده طاها لقبت حضرت مادر زهرا
      کفو و همتای علی فاتح خیبر زهرا
      به ائمه شده ای حجت اکبر زهرا
      
      التماسیم و به الطاف شما محتاجیم
      با همان دست ، دعا کن به خدا محتاجیم
      
      وقت آن است که از خاک تو زر جمع کنیم
      چادرت را بتکانی و قمر جمع کنیم
      باید از بین کلام تو نظر جمع کنیم 
      باز هم خطبه بخوانی و گهر جمع کنیم
      
      آن کسانی که به آئین خدا محتاجند
      به بیانات تو در دین خدا محتاجند
      
      بگو از راه خدایی که فراموش شده
      بگو از راهنمایی که فراموش شده
      از رسول دوسرایی که فراموش شده
      بگو از حق ولایی که فراموش شده
      
      پهلویت گر چه شکسته است ولی حرف بزن
      باز هم فاطمه ! از حق علی حرف بزن
      
      تو همان جمع فضائل، تو همان جمع صفات
      تو همان جلو هی توحید  و همان جلو ی ذات
      احتجاجات تو لبریز دلیل و آیات
      راه بیراهه شود ! دم نزنی تو...! هیهات
      
      بگو این فتنه ی با رایت اسلام از چیست ؟
      بی تفاوت شدن امت اسلام از چیست ؟
      
      با ولای تو نوشتند نجات ما را
      با تو امروز نداریم غم فردا را
      پس مگیر از لب ما خواهش "یا زهرا" را
      انقلاب تو گرفته است همه دنیا را
      
      امت واحده محتاج تو یاری توست
      شور بیداری اسلام ز بیداری توست
      
      از تو ما یاد گرفتیم که رحمت باشیم
      اهل بنده شدن و اهل عبادت باشیم
      در خوشی های زمان یاد قیامت باشیم
      همه جا گوش به فرمان ولایت باشیم
      
      چیست فرمان ولایت ؟ همه باهم بودن
      همه در دایره ی فاطمه با هم بودن
      
      ای به زخم رخ و پهلوی تو اکرام و سلام
      ای که خون پسرت گشته قوام اسلام
      فرصت گفتن از تو شده در این ایام
      کربلا شرح غم توست به معنای تمام
      
      از علی و غم او تو سخن آغاز نما
      سفره ی درد غریبانه خود باز نما :
      
      غم علی ، غصه علی ، ناله علی ، آه علی
      نور الله علی ، شمس علی ، ماه علی
      اول و آخر معراج علی ، راه علی
      پهلویم داد شهادت : ولی الله علی
      
      خوش ترین درد علی ، خسته ترین مرد علی
      به زمین خوردن من نیز صدا کرد علی
      
      چند وقتیست سرم روی تنم می افتد
      دست من نیست که گاهی بدنم می افتد
      نقش لاله به روی پیرهنم می افتد
      دست من کار کند ، مطئنم می افتد
      
      من چگونه بپرم بال و پرم سوخته است
      به خدا بیشتر از تو جگرم سوخته است
      
      من ز تب کردن و بیمار شدن خسته شدم
      بر سر خادمه سربار شدن خسته شدم
      با تن سوخته تب دار شدن خسته شدم
      من از این دست به دیوار شدن خسته شدم
      
      شانه از دست من افتاد ، دل زینب سوخت
      چشم من بر حسن افتاد ، دل زینب سوخت
      
      آنقدر آب شدم من که تنی نیست که نیست
      مثل تصویر شدم من، بدنی نیست که نیست
      جز "حلالم کن علی جان " سخنی نیست که نیست
      هر چه گشتم به خدا یک کفنی نیست که نیست
      
      کاشکی زوتر این پیرهن آماده شود
      بهر فردای حسینم کفن آماده شود
      
      علی اکبر لطیفیان

       
     *********************
      

      
      موجی رسید هیبت دریا تکان نخورد
      آتش گرفت دامنش اما تکان نخورد
      
      او قول داده بود فدای علی شود
      در پشت در به خاطر مولا تکان نخورد
      
      زهرا خودش علیست چرا کم بیاورد
      چون کوه از مقابل آنها تکان نخورد
      
      با هیبت از حریم ولایت دفاع کرد
      طوری که آب در دل مولا تکان نخورد
      
      مسمار لعنتی به پرش گیر کرده بود
      این بود علتش اگر از جا تکان نخورد
      
      وقتی نیاز داشت نیازش زنانه بود
      وقتی دوید خادمه آقا تکان نخورد
      
      آن ضربه ی غلاف مگر که چه کرده بود
      ازآن به بعد بازوی زهرا تکان نخورد
      
       علی اکبر لطیفیان

       
       *********************
       
       
      یکبار نفس کوته و صد بار کشیده
      حتما شده این سینه به مسمار کشیده
      
      تصویر تو مبهم شده ی دست کسی نیست
      تحلیل من این است به دیوار کشیده
      
      از مرگ طلب کردن تو لحظه به لحظه
      پیداست که خیلی دلت آزار کشیده
      
      جارو مزن آنقدر، کمی فکر خودت باش
      از دست شکسته چه کسی کار کشیده؟
      
      از قرمزی رخت تو پیداست که راحت
      بالا نرسیده آه به اجبار کشیده
      
      نه سال؟ همین؟ ماندن تو راه ندارد
      کار تو به انگار و نه انگار کشیده
      
      یک بار علی گفتی صد بار علی جان
      یک بار نفس کوته و صد بار کشیده
      
      علی اکبر لطیفیان

      *********************
       
       
      دربسترم و خسته ام و تاب ندارم
      شبها من ازآن ضربه در خواب ندارم
      
      انگار بعید است دگر زنده بمانم
      برگونه به جز گریه وسیلاب ندارم
      
      با بازوی بشکسته قنوتم شده ناقص
      غیر از دل پر آه به محراب ندارم
      
      از شعله چو شمعی شدم و رو به زوالم
      جز خون که زسینه رودم آب ندارم
      
      از روی علی بسکه رخ خویش گرفتم
      خجلت زده ام چهره شاداب ندارم
      
      در صورت من نقش زپستی و بلندی است
      جز روی ورم کرده در این قاب ندارم
      
      از ضربه آن دست نشست ابر به رویم
      خاموش شدم هاله مهتاب ندارم
      
      چندی ست نشُسته م تن و قامت طفلان
      آخر چه کنم دست بدن ساب ندارم
      
      مجتبی صمدی شهاب
       
      *********************
       
       
      بیتوته کرده درد به هر عضو جسم من
      گشته است معدنی ز جراحات این بدن
      
      دیگر کسی به خانه من سر نمی زند
      ای مرگ لا اقل تو به من یک سری بزن
      
      از من نمانده است به جز استخوان و پوست
      گم گشته است پیکر من بین پیرهن
      
      تعظیم من به پیش علی شد همیشگی
      دیگر مرا نیاز نباشد به خم شدن
      
      آتش به جان خسته و پر درد می زند
      این گریه های مخفی و بی هق هق حسن
      
      لرزه نشانده بر بدنم وقت احتضار
      آینده پر از غم این طفل بی کفن
      
      محمد حسین رحیمیان
       
     *********************
       
       
      افتاده شانه باز هم از دست لاغرت
      شرمنده اي دوباره ز گيسوي دخترت
      
      در گوشه اي نشسته فقط آه ميكشد
      مادر ، ز دست مي رود آخر كبوترت
      
      آبي نخورده است ، غذايي نخورده است
      دارد حسين ميشكند مثل شوهرت
      
      چيزي بگو گمان كنم امروز بهتري
      ساكت نباش فاطمه جان ، جان مادرت
      
      زهرا، براي دلخوشي حيدرت بمان
      اين مرد خيبر است ، شكسته برابرت
      
      وقتي نفس ميكشي اي زخمي علي
      آلاله ميچكد دل شبها به بسرت
      
      دارد سه ماه ميشود اي مادر بهشت
      پنهان نشسته چهره ي تو زير معجرت
      
      بانو ببين براي شما شعر گفته ام
      دنيا ، بدون فاطمه ام خاك بر سرت
      
      سيد محمد جوادي
 
       *********************
       
       
      السلام ای طلیعه ی انوار
      مادر طیّبات و پاکی ها
      اعتبار قنوت اهل زمین!
      آسمانی ترین خاکی ها
      **
      با نفس های خویش آوردی
      عطری از یاس و سیب را در باد
      آن قدر اوج عرش رفتی که
      روی خورشید سایه ات افتاد
      **
      نور چشمانت ای ولایت محض
      معرفت داده هر وجودی را
      تو خودت نه! که جای خود بانو
      چادر خاکی ات یهودی را
      **
      یک مسلمان نمود و جان بخشید
      تن بی روح اعتقادش را
      مثل این که به تازگی پیدا
      کرده گم کرده و مرادش را
      **
      رفته دل های ما به روزی که
      از غم و درد پیکرت گفتی
      درد دل کردی و به آهی سرد
      حرف هایت به دخترت گفتی:
      **
      زینبم ای عصای کوچک من
      کمکم کن زجای برخیزم
      من که طوبای سبز بودم آه...
      لیک حالا شبیه پاییزم
      **
      با همین دست لرزه افتاده
      کفنی دوختم برای خویش
      نه فقط من،مدینه هم دارد
      انتظار غروب من از پیش
      **
      حرف آخر...ببخش دخترکم
      گر که تنها گذارمت زینب!
      وعده ی ما کنار نهر فرات
      به خدا می سپارمت زینب!
      
      توحید شالچیان ناظر
       
     *********************

      
      امروز كه جز عشق تو پندار ندارم
      جز جان به قدوم تو سزاوار ندارم
      اى دلبر من غير تو دلدار ندارم
      با غير تو اى شير خدا كار ندارم
      
      من فاطمه‏ام واهمه از نار ندارم
      
      امروز به سر چون كه تو دستار ندارى
      با حكم نبى فرصت گفتار ندارى
      ليكن تو مپندار كه يك يار ندارى
      يا اينكه غريب استى و دلدار نداري
      
      من فاطمه‏ام مانع گفتار ندارم
      
      فرياد كه بردند ز من بوالحسنم را
      گم كرده‏ام امروز خدايا وطنم را
      پامال نمودند الهى چمنم را
      وا مى‏كنم امروز به نفرين دهنم را
      
      در راه تو از نعره زدن عار ندارم
      
      خون در دلم از داغ تو اندوخته بهتر
      در محفل من شمع تو افروخته بهتر
      آن سينه كه شد محرم تو دوخته بهتر
      مويى كه به كارم نخورد سوخته بهتر
      
      من حوصله ي اين همه آزار ندارم
      
      چون پاى تو آيد به ميان مادّه ي شيرم
      گردست دهد در وسط كوچه بميرم
      عالم همه فهميد به عشق تو اسيرم
      با نام تو در نار بگويم كه مجيرم
      
      من خود شررم واهمه از نار ندارم
      
      جان مى‏دهم امروز كه دلدار بماند
      بر صفحه جان نقش تو اى يار بماند
      زهراى تو بين در و ديوار بماند
      قدرى ز لباسم نوك مسمار بماند
      
      من وحشتى از لطمه ي مسمار ندارم
      
      تبدار شده در تب و تاب تو تن من
      بيمار شده از غم عشقت بدن من
      
      بشنو تو در اين لحظه على جان سخن من
      اينگونه مبين سرخ شده پيرهن من
      
      و اللَّه كه من جامه ي گل‏دار ندارم
      
      اكنون كه عدو دست يداللهى توبست
      اينگونه مپندار كه زهراى تو بنشست
      بر معجر خود گر بنهد فاطمه‏ات دست
      از جاى درآرد به خدا هر چه ستون است
      
      صد حيف كه من رخصت پيكار ندارم
      
      رفتند بنى هاشم و درد است به سينه
      تكذيب شده فاطمه از فرقه ي كينه
      حيدر شده محزون چو من زار و حزينه
      امّيد مدد در همه ي شهر مدينه
      
      جز حمزه و جز جعفر طيار ندارم
      
      محمد سهرابي

       
*********************       
       
      چه شده شکر خدایا تو توان داری که
      سر پا گشته ای و دست به دیواری که
      
      دلخوشی بر دل حیدر  شب آخر باشی
      آن قدر فکر دل حیدر کراری که
      
      چرخ دستاس بچرخانی و جو آرد کنی
      با وجودی که شما زخمی مسماری که
      
      نود و چند شبی کرده زمین گیر تو را
      نود و چند شبی هست عزاداری که
      
      سوگوار غم ششماهه ی خود می گویی:
      بشکند،نیست شود، دست تبهکاری که
      
      به زمین زد من و این باغچه ی یاس مرا
      آن قدر آمد و میکرد لگد کاری که ...
      
      توحید شالچیان ناظر
       
      *********************
       
       
      زندگي در دل اين شهر حرام است علي
      به خدا كار من خسته تمام است علي
      
      طاير عشق تو را بال و پري نيست دگر
      مرغ عمرم بنگر بر سر بام است علي
      
      غم مخور هيچ ، كه در شهر سلامت نكنند
      به لب بسته ي من باغ سلام است علي
      
      با اشاره غم دل با پسرم ميگويم
      ذوالفقار حسن من به نيام است علي
      
      تو طبيبانه به بهبود من زار نكوش
      عمر بيمار تو امروز تمام است علي
      
      تو و اين شهر بگوييد به حالم پس از اين
      به دل قاتل من عيش مدام است علي
      
      شب تشييع ، تنم را تو از آن كوچه مبر
      آخرين خواهشم و ختم كلام است علي
      
      جواد محمد زماني

     *********************
       
       
      سال ها گریه کنِ حضرت زهرا هستم
      از ازل معتکف هیئت زهرا هستم
      
      چشم بارانی من هدیه شده از مادر
      مورد مغفرت و رحمت زهرا هستم
      
      با همه بار گناهی که به گردن دارم
      باعث درد و غم و زحمت زهرا هستم
      
      این عزاداری ما رفع بلا خواهد کرد
      چون که تحت نظر دولت زهرا هستم
      
      فاطمیه شب و روزش غم و اندوه من است
      نوحه خوانِ همه ی غربت زهرا هستم
      
      کوچه و پنجه ی زهرا و کمربند علی
      جذبه ی حیدری قدرت زهرا هستم
      
      وای از پشت در و میخ در و آتش و دود
      زخمی جلوه ی یک همت زهرا هستم
      
      از علی گفت و فدای دو ید حیدر شد
      متعجب شده ی غیرت زهرا هستم
      
      آن قدر سخت قدم زد که علی می گوید
      غصه دار کمر و قامت زهرا هستم
      
      علی از چادر خاکی گلش می نالد
      که زمین خورده ی این عفت زهرا هستم
      
      محسن نصر اللهی
       
      *********************
      

      
      من بيشتر براي شما گريه ميكنم
      ديگر نپرس اينكه چرا گريه ميكنم
      
      آقا تمام فاطمه نذر نگاه توست
      آري امير ، داغ تو را گريه ميكنم
      
      از دست مهرباني همسايه ها دگر
      از اين به بعد پيش خدا گريه ميكنم
      
      جاني نمانده است كه ريزم به پايتان
      بي جانم و بدون صدا گريه ميكنم
       
       *********************

       
      گفتم براي فاطمه جاني نمانده است
      حتي براي اشك تواني نمانده است
      
      گفتي بمان ، امان بده با حيدرت برو
      وقت سفر رسيده اماني نمانده است
      
      بعد از سه ماه ، ماه به تو سرزده بيا
      سيرم نگاه كن كه زماني نمانده است
      
      اين پير زن جوانِ دو سه ماه قبل توست
      در پيكرم اثر ز جواني نمانده است
      
      ماهه شكسته ي نود و پنج روزه ام
      تا لحظه ي غروب زماني نمانده است
      
      او رفت و هر چه بود خدا برد با خودش
      حتي ز قبر يار نشاني نمانده است
      
      محمد ناصري

       *********************
      

      
      رفتی شکست دست و دل آسمانی ام
      رفتی رسید نوبت قامت کمانی ام
      
      رفتی و باز شد همه دست های پست
      بابا حکایتی شده بی تو جوانی ام
      
      «شرمنده ام حمایت من بی نتیجه ماند »
      خانه نشین شده همه زندگانی ام
      
      خانه به جای یاس پر از بوی دود شد
      تاول زده تمام تن ارغوانی ام
      
      پهلو شکسته ، پیر ،زمین گیر و محتضر
      رفتی و شد تمامی اینها نشانی ام
      
      لعنت به آن که طفل مرا پیر کرده است
      کار حسن شده همه شب روضه خوانی ام
      
      محمد حسین رحیمیان
       
       *********************
      

      
      امشب بساط عشق به نامت فراهم است
      تصویر قامت خمتان هم مجسم است
      
      انگار فاطمیه شده ، نه فکر می کنم
      ماه عزای شیعه شده ، یا محرم است
      
      از فاطمیه فقط غصه می چکد ولی
      جانم اگر برون رود از غصه ها کم است
      
      رخساره ای به ضربه ی دستی سیاه شد
      من مانده ام که ضربه اش اینقدر محکم است
      
      سهم علی و فاطمه هر یک جدا جدا
      یک پهلوی شکسته و یک آسمان غم است
      
      باز این چه شورش است دوباره به پا کنید
      قامت دو تا شد است و قیامت همین دم است
      
      محمد رضا ناصری
       
       *********************       
       
      من بی قرار روضه ی زهرای اطهرم
      خدمتگزار روضه ی زهرای اطهرم
      
      روزی که روزی همه را داد ذوالمنن
      بر من ولای فاطمه را داد ذوالمنن
      
      با مهر او حوالی عشق خدا شدم
      دیوانه ی ولای علی مرتضی شدم
      
      با مهر او حیات مجدد گرفته ام
      اسلام واقعی ز محمد گرفته ام
      
      یک شب که خواب آمد و هست مرا گرفت
      دیدم نگار آمد و دست مرا گرفت
      
      فارغ دلم ز فکر غم انتظار کرد
      آمد قرار سینه مرا بی قرار کرد
      
      روح مرا به وادی عشق خدا کشید
      در مجلس منوری از انبیا کشید
      
      دیدم تمام در بر آدم نشسته اند
      با احترام محضر خاتم نشسته اند
      
      آنجا خلیل خادم و جبرئیل سینه زن
      موسی کلیم همره او مانده از سخن
      
      عیسی مسیح گوشه ای از مجلس خدا
      در زمزمه بیا قمر نرگس خدا
      
      ناگه نگار بر سر منبر نهاد پا
      این گونه گفت مدحت زهرای مصطفی
      
      بسم اللهش سلام به زهرای عشق بود
      روضه نبود جنت اعلای عشق بود
      
      بعد از سپاس خالق یکتا امیر عشق
      گفتا سلام مادر خیر کثیر عشق
      
      اول سلام بر سکنات الهی ت
      دوم سلام بر وجنات الهی ت
      
      سوم سلام بر دل پر از خدای تو
      بر دست های زخمی و مشکل گشای تو
      
      چهارم سلام بر همه ی جلوه های تو
      بر گریه های نیمه شب و ربنای تو
      
      پنجم سلام بر تو و بابات مصطفی
      بر همسر غیور و صبور تو مرتضی
      
      مادر سلام بر تو و اولاد پاک تو
      مانده هنوز مخفی از خلق خاک تو
      
      مادر سلام بر همه ی غصه های تو
      بر غربت مدینه ی کرب و بلای تو
      
      مادر سلام بر خم ابروی زخمیت
      بر پهلوی شکسته و بازوی زخمیت
      
      مادر سلام بر تو و تابوت چوبیت
      بر آفتاب دیده ی پاک و غروبیت
      
      مادر سلام بر همه ی ناله های تو
      آتش گرفت خاک زمین زیر پای تو
      
      اینجای روضه یار گریبان درید و گفت
      آه از درون سینه ی خسته کشید و گفت
      
      مادر سلام بر تو و حیدر که شب نخفت
      بر غنچه ای که در وسط شعله ها شکفت
      
      فریاد وای از همه ی انبیاء بلند
      آواز آه از دل عرش خدا بلند
      
      اما سخن میان زبانها ادامه داشت
      او می سرود روضه و غوغا ادامه داشت
      
      ناگه کلام رنگ خدایی تری گرفت
      شوری عجیب مجلس پیغمبری گرفت
      
      زهرا اگر نبود خدا عالمی نداشت
      زهرا اگر نبود علی پرچمی نداشت
      
      زهرا اگر نبود تکامل فسانه بود
      حتی خدا بدون دلیل و نشانه بود
      
      زهرا اگر نبود سعادت سراب بود
      فریاد وا خدا به خدا بی جواب بود
      
      زهرا اگر نبود هدایت ضلال بود
      فهمیدن نجات و تعالی محال بود
      
      زهرا اگر نبود شفاعت خرافه بود
      حتی قلم ز جرم خلایق کلافه بود
      
      زهرا اگر نبود ولایت هلاک بود
      دین خدا و عشق علی زیر خاک بود
      
      زهرا اگر نبود کسی سینه زن نبود
      از شور و عشق و نغمه ی مستی سخن نبود
      
      کم کم اذان صبح شد و حرف ناتمام
      مولا نمود بهر نماز شبش قیام
      
      ناگه به خویش آمدم و غرق التهاب
      دیدم که خواب بودم و با چشم پر ز آب
      
      روی لبم نوای غریبانه ای نشست
      بغضم به یاد خواب خوش دیشبم شکست
      
      گفتم سلام مادر اعجاز فاطمه
      سوز مرا به گریه نما ساز فاطمه
      
      محمدرضا نجفی

       
      *********************
       
       
      شکر می گویم خدا را چون که خوان فاطمه
      باز هم گسترده شد بر شیعیان فاطمه
      
      فاطمیّه آمد و دست مرا زهرا گرفت
      تا که باشم چند روزی میهمان فاطمه
      
      در میان مصحفش نام مرا هم او نوشت
      روزی ام شد نوکری آستان فاطمه
      
      با همه روی سیاهم آبرویم را نبرد
      شد نصیبم موج عفو بی کران فاطمه
      
      بر تنم رخت سیاه نوکری پوشیده ام
      تا کمی باشم شبیه کاروان فاطمه
      
      ما همه فرزند و او هم مادر ما شیعه هاست
      شکر حق هستیم ما از دودمان فاطمه
      
      آمدم هیئت برای مادرم گریه کنم
      گریه بر عمر کم و قدّ کمان فاطمه
      
      بسته ام احرام اشکم را که باشم مرهمش
      در طوافم من به دور آشیان فاطمه
      
      چند روزی می شود که مادرم در بستر است
      بوی آتش می دهد باغ جنان فاطمه
      
      انتقام او به دست ذوالفقار مهدی است
      مهدی زهرا بیا... آقا... به جان فاطمه
      
      با ظهور تو گره از کار شیعه وا شود
      می شود پیدا مزار بی نشان فاطمه
      
      محمد فردوسی
       
       *********************       
       
      باید برای فاطمه مشکی به تن کنیم
      باید  ز داغ او دل خود پر محن کنیم
      
      باید که جان دهیم در این فاطمیه ها
      باید که یک دهه فقط از او سخن کنیم
      
      ای کاش بین سینه ی من تیر می کشید
      شاید که درک غصه ی قلب حسن کنیم
      
      از دست داده ایم مادر تازه جوانمان
      خرده مگیر گریه اگر مثل زن کنیم
      
      وقتی گریز روضه ی ما کربلایی است
      باید کمی اشاره به آن پیرهن کنیم
      
      در انتهای روضه ی زهرا نشسته ایم
      گریه برای آن پسر بی کفن کنیم
      
      یاسر مسافر



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      شدی شهید که غربت عیار داشته باشد
      مدینه بعد تو شب های تار داشته باشد
      
      سه آیه ات حسن و زینب و حسین شد اما ...
      ...نشد که آخر "کوثر" چهار داشته باشد
      
      چهل نفر وسط کوچه... آه فکر نکردند
      علی به خانه زنی باردار داشته باشد؟
      
      چهل نفر همه مست سقیفه و مولا ...
      ...به یاری از چه کسی انتظار داشته باشد؟
      
      گمان نمی کنم این سان که در شکسته به دیوار ...
      ...به کوچه فاطمه راه فرار داشته باشد
      
      شفاعتم نکنی درحضورمرگ خوشم که ...
      ...به احترام تو قبرم فشار داشته باشد
      
      نه درحدود مدینه ست نه به سینه... نگردید
      مگر که می شود این زن مزار داشته باشد؟
      
      مهدی رحیمی
       
      *******************

      
      لب بسته ای و چشم ترت حرف می زند
      «در» جای قلب شعله ورت حرف می زند
      
      هر چند مدّتی ست که در خانه ساکتی
      اما سکوت دور و برت حرف می زند
      
      حتّی نسیـــم از لب دیوارهـــای شهر
      کوچه به کوچه از سفرت حرف می زند
      
      هر بار حرف کوچه و دیوار می شود
      آرام با خودش پسرت حرف می زند
      
      دستی کشیده ای به سر و روی خانه ات
      ای پر شکسته بال و پرت حرف می زند
      
      امروز شهر از خبر رفـتنـت پر است
      دارد مدینه پشت سرت حرف می زند
      
      یک سوره کوثر است که تعداد نقطه هاش
      از طول عمر مختصرت حرف می زند
      
      حامد تجری
       
       *******************      

      
      حتی بهشت بی تو معطر نمی شود
      خورشید و ماه بی تو منور نمی شود
      
      بی بی ! اگرکه روزقیامت نیامدی
      این را بدان بدون تو محشرنمی شود
      
      عالم اگربرای دل من دعاکنند
      قطعا دعای ویژه مادر نمی شود
      
      کوثرتویی و شیر خدا ساقی شماست
      حتی علی بدون تو حیدر نمی شود
      
      این در کتاب شیعه و سنی نوشته است
      بی خود مقام فاطمه کوثر نمی شود
      
      صد ها هزار ضربه شمشیر و تیرو سنگ
      باضرب دست کوچه برابر نمی شود
      
      آثار سوختن پس در جای زخم میخ
      با کار خانه فاطمه بهتر نمی شود
      
      بدتر از این همه به خدا زخم بستر است
      این تن دگر برای تو پیکر نمی شود
      
      مهدی نظری
       
     *******************

      
      پروانه شدم شعله به پای تو نگیرد
      این حادثه بر هیچ کجای تو نگیرد
      
      بین نفس سینه ی من فاصله افتاد
      تا اینکه در این شهر صدای تو نگیرد
      
      تا این سپر تا شده ات فایده دارد
      ای کاش مرا از تو خدای تو نگیرد
      
      پهلو زدم آنقدر که مسمار بیفتد
      تا موقع رفتن به عبای تو نگیرد
      
      افتادن من در وسط کوچه صدا کرد
      آری خبری نیست برای تو نگیرد
      
      من شیشه سپر میکنم امروز برایت
      تا سنگ سر کوچه به پای تو نگیرد
      
      تو خواستی اینبار فدایم شوی اما
      من خواستم اینبار دعای تو نگیرد
      
      علی اکبر لطیفیان

       
*******************
      

      
      از بارگاه قدسی و افلاکی خدا
      آمد به گوش اهل سماوات این ندا :
      
      فرمود کردگار که ای آسمانیان
      آمد عزای فاطمه « حی علی العزا »
      
      مویه كنان ناله كنان جبرئیل گفت :
      برتن كنید رخت عزا ای فرشته ها
      
      واعظ نبی اكرم و مداح مرتضی
      چشم زمانه ندیده چنین روضه هیچ جا
      
      جاروكشی نصیب بزرگان دین شده
      سینه زنان هیئتشان خیل انبیا
      
      بال ملائکه شده فرش حسینیه
      خدام هیئتند شهیدان و اولیاء
      
      شیر خدا چه روضه ی سختی بیان نمود
      طفلی برای  مادر خود می شود عصا
      
      ختم رسل به گریه فقط داد می زند                 
      ای مردمان شهر مدینه چرا چرا؟
      
      این رسم هیئت است که مداح می زند
      از روضه های کوچه گریزی به کربلا
      
      وحید قاسمی
       
*******************
      

      
      سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود
      باران اشك دور و برش را گرفته بود
      
      حسي شبيه غربت و دلتنگي غروب
      حال و هواي هر سحرش را گرفته بود
      
      مي ريخت لخته هاي دل از بغض هر شبش
      انبوه زخمها ، جگرش را گرفته بود
      
      از آتشي كه دور و برش شعله مي كشيد
      اجر رسالت پدرش را گرفته بود ؟!
      
      اين تند باد هاي پيايي كه مي وزيد
      ديگر توان بال و پرش را گرفته بود
      
      خاكي شده ست چادر بانوي بوتراب ؟
      آخر مگر كسي گذرش را گرفته بود ؟
      
      وقت غروب در وسط كوچه ناگهان
      ابري كبود چشم ترش را گرفته بود
      
      خشنود بود از اينكه به هنگام حادثه
      چشمان خستة پسرش را گرفته بود
      
      يك دست او به شانة ديوار بي كسي
      با دست ديگرش كمرش را گرفته بود
      
      آلاله هاي دم به دم  زخم بسترش
      خواب و قرار مختصرش را گرفته بود
      
      معلوم بود فاطمه هم رفتني شده
      تابوت اين همه نظرش را گرفته بود
      
      لبخندهاي تلخ و غريبش دليل داشت
      انگار رخصت سفرش را گرفته بود
      
      مولا براي دفن خودش رفت و روي دوش
      تابوت نيمة دگرش را گرفته بود
      
      در بين قبر دست پدر از امام صبر
      ياس كبود شعله ورش را گرفته بود
      
      حالا علي و غربتِ يك قبر بي نشان
      سر درد داشت ، باز سرش را گرفته بود
      
      یوسف رحیمی
       
*******************
      

      
      هم پلكهاي بي رمق و نيمه بسته ات
      هم چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات
      
      كم كم بساط قتل مرا جور مي كنند
      با زخمهاي پهلوي درهم شكسته ات
      
      فهميده ام چه آمده در كوچه بر سرت
      از تار و پود معجر از هم گسسته ات
      
      دستاس هم كنار غمت آب مي شود
      با روضه هاي دم به دم دست خسته ات
      
      مرثيّه خوان غربت ديرينة من است
      اين چشمهاي نيلي و در خون نشسته ات
      
      يك روز مي رسم به تماشاي مرقدت
      با زائران سينه زن دسته دسته ات
      
      یوسف رحیمی
       
*******************
       
       
      بانو دوباره ذکر تو و فاطمیه شد
      من مانده ام که با چه برابر بخوانمت
      
      بانو خدا یکی،تو یکی،اصلا از چه رو
      باید که مریم،آسیه،هاجر بخوانمت؟
      
      دخت نبی و همسر مولا گمان کنم
      زیباترست امّ پیمبر بخوانمت
      
      تا ادعای ابتر این قوم رو کنم
      با آیه آیه سوره ی کوثر بخوانمت
      
      رنگ رخت کبودیِ یک یاس حک کنم
      یا بال و پر شکسته کبوتر بخوانمت؟
      
      کوچه...فدک...اراذل و اوباش...مادرم!
      با اشک های چشم حسن،تر بخوانمت
      
      "بازو"ی مرتضی،"درِ"خیبر شکن بُدی
      حالا فتاده "دست"،پسِ "در" بخوانمت
      
      محسن سپر برای تو و تو به پشت در
      اینجا سزاست فاطمه سنگر بخوانمت
      
      تنها به پشت در،لگد و میخ وبعد از آن...
      من ناگزیر لاله ی بستر بخوانمت
      
      بانوی آب و آینه بگذار بگذرم
      با یک اشاره بانوی "آذر" بخوانمت
      
      امروز "رهگذر" دگر از پا،نفس فتاد
      بانو مدد بده که مکرر بخوانمت
      
      بانو اجازه هست که مادر بخوانمت؟!
      این فاطمیه با دل مضطر بخوانمت؟!
      
      رهگذر
       
*******************

      
      بابا چه بي وفا شده دنياي بعد تو
      من ماندم و مصائب عظماي بعد تو
      
      چشم انتظار رفتن تو بود امتت
      شعله کشيد فتنه ز فرداي بعد تو
      
      داغت براي فاطمه سنگين تمام شد
      پشت مرا شکسته قضاياي بعد تو
      
      اصحاب تو چه زود به ما پشت پا زدند
      آري گواه فاطمه شبهاي بعد تو
      
      دارد به قتل حجت حق حکم مي کند
      اجماع اين سقيفه و فتواي بعد تو
      
      در کوچه ها ادا شده اجر رسالتت
      يعني شکست حرمت مولاي بعد تو
      
      در تنگناي اين در و ديوار عاقبت
      از دست رفت ام ابيهاي بعد تو
      
      آتش ، هجوم ، کوچه ، قباله ، فدک ! ببين
      چيزي نمانده از تن زهراي بعد تو
      
      قنفذ معاف مي شود از ماليات ها !
      سيلي به دخترت شده سرمايه بعد تو
      
      ديگر ببر مرا که زمانش رسيده است
      نه ! نيست جاي فاطمه دنياي بعد تو
      
      یوسف رحیمی
       
*******************       
       
      ابریست کوچه کوچه، دل من ، خدا کند
      نم نم، غزل ببارد و توفان به پا کند
      
      حسّی غریب در قلَمَم بغض کرده است
      چیزی نمانده پشت غزل را دوتا کند
      
      مضمون داغ و واژه و مقتل بیاورید
      شاید که بغض شعر مرا گریه وا کند
      
      با واژه های از رمق افتاده آمدم
      می خواست این غزل به شما اقتدا کند
      
      حالا اجازه هست شما را از این به بعد
      این شعر سینه سوخته، مادر صدا کند؟
      
      مادر! دوباره کودک بی تاب قصه ات ...
      تا اینکه لای لای تو با او چه ها کند
      
      یادش بخیر مادرم از کودکی مرا
      می برد تکیه، تکیه که نذر شما کند
      
      یادم نمی رود که مرا فاطمیه ها
      می برد با حسین شما آشنا کند
      
      در کوچه های سینه زنی نوحه خوان شدم
      تا داغ سینه ی تو مرا مبتلا کند
      
      مادر ! دوباره زخم شما را سروده ام
      باید غزل دوباره به عهدش وفا کند:
      
      یک شهر ، خشم و کینه ، در آن کوچه – مانده بود
      دست تو را چگونه ز مولا جدا کند
      
      باور نمی کنم که رمق داشت دست تو
      مجبور شد که دست علی را رها کند...
      
      تو روی خاک بودی و درگیر خار بود
      چشمی که خاک را به نظر کیمیا کند
      
      نفرین نکن ، اجازه بده اشک دیده ات
      این خاک معصیت زده را کربلا کند
      
      زخمی که تو نشان علی هم نداده ای
      چیزی نمانده سر به روی نیزه وا کند
      
      باید شبانه داغ علی را به خاک برد
      نگذار روز ، راز تو را برملا کند...
      
      گفتند فاطمیه کدام است ؟ کوچه چیست؟
      افسانه باشد این همه ؛ گفتم خدا کند
      
      با بغض، مردی آمد از این کوچه ها گذشت
      می رفت تا برای ظهورش دعا کند
      
      از کوچه ها گذشت ... و باران شروع شد
      پایان شعر بود که توفان شروع شد
      
      حسن بیاتانی
       
       *******************
      

      
      امشب بیا بدون تمنا بلند شو
      دیوار را بگیر و تنها بلند شو
      
      قدری برای دلخوشی همسرت علی
      شمع شکسته، یک نفس از جا بلند شو
      
      خم شد احد، کنار تو از پا نشست کوه
      وقتش رسیده است، تو حالا بلند شو
      
      قدری بخند، چهره ی خود را نشان بده
      یا که بخند مادر من یا بلند شو
      
      در زیر چادرت که فقط گریه می کنی
      هر کار می کنی بکن اما بلند شو
      
      بابا بخاطر تو فقط گریه می کند
      مادر؛ تو هم بخاطر بابا بلند شو
      
      پهلو نگیر، ساحل این شهر خونی است
      پهلو نگیر مادر دریا، بلند شو
      
      جای تو نیست روی زمین، توی کوچه ها
      از روی خاک ام ابیها بلند شو
      
      چندی گذشت، گوشه ی خاموش علقمه
      مردی صداش حک شده: سقا بلند شو
      
      مجتبی حاذق
       
*******************
      

      
      چه شد ای مادر محزون که زمین گیرشدی
      چه شده دستخوش این همه تغییر شدی
      
      دو دهه نیست ز عمر تو گذشته اما
      باورش سخت بود زود چرا پیر شدی
      
      زودتر از همه کس مزد رسالت دیدی
      کار دنیاست تو مظلومه تکفیر شدی
      
      بین قدخم و گیسوی سفید و تن زخمی
      گوشه خانه ی آتش زده زنجیر شدی
      
      کوثری صاف تر و پاکتر از شبنم ها
      شعله نزدیک تو گردیده که تبخیرشدی ؟
      
      قاب چشم علی از دیدن تو خالی ماند
      بعد کوچه زچه رو حالت تصویر شدی ؟
      
      خون پهلوی تو هم بند نیاید عشق است
      به خدا تو سند آیه تطهیر شدی
      
      بهر آن مردم نا اهل زیادی  بودی
      چه کشیدی تو که از زندگی ات سیر شدی
      
      عشق این بود که از دست تو برمی آمد
      پیش روبه صفتان حامی یک شیر شدی
      
      بهرحیدر کشی از راه تو وارد گشتند
      خوابشان لطمه به تو بود که تعبیر شدی
      
      مجتبی صمدی
       
*******************
      

      
      چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
      دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد
      
      هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
      که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد
      
      چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
      به نام تو در و دیوار خانه می لرزد
      
      چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
      چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟
      
      هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
      به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد
      
      دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
      که در جواب، زمین و زمانه می لرزد
      
       ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
      همین که نام تو آرند شانه می لرزد
      
      میلاد عرفان پور
       
     *******************
      

      
      شرح این حادثه یک لنگه ی در می خواهد
      کوچه ای تنگ و یک راهگذر می خواهد
      
      مادری با پسرش داشت که می رفت،ولی
      کوچه ی هاشمی انگار خبر می خواهد
      
      ناگهان چند نفر راه بر عابر بستند
      عابر کوچه ولی راه گذر می خواهد
      
      دست از قبضه ی یک فاجعه بیرون آمد
      ضربت سیلی نامرد حذر می خواهد
      
      تا مجسم بشود ضربه ی سیلی در ذهن
      کوچه پیداست که یک مرد قدر می خواهد
      
      گاه می افتد و گهگاه که بر می خیزد
      رفتنش تا به در خانه هنر می خواهد
      
      بود این گوشه ای از آنچه که در کوچه گذشت
      در و دیوار ولی شرح دگر می خواهد
      
      نادر حسینی
       
    *******************
      

      
      آهسته  می شوید یگانه همسرش را
      با آب زمزم آیه های کوثرش را
      
      آهسته میشوید غریب شهر یثرب
      پشت و پناه وتکیه گاه و یاورش را
      
      تنها کنار نیمه های پیکر خود
      می شوید امشب نیمه های دیگرش را
      
      آهسته می شوید مبادا خون بیاید
      آن یادگاریهای دیوار و درش را
      
      پی می برد آن دستهای مهربانش
      بی گوشواره بودن نیلوفرش را
      
      می گوید اما باز مخفی می نماید
       با آستینی بغضهای حنجرش را
      
      در خانه‌ی او پهلوی زهرا ورم کرد
      حق دارد او بالا نمی گیرد سرش را
      
      با گریه های دخترانه زینب آمد
      بوسد کبودی های روی مادرش را
      
      برشانه های آفتابی اش گرفته
      مهتاب هجده ساله‌ی پیغمبرش را
      
      دور از نگاه آسمانها دفن میکرد
      در سرزمینهای سؤالی همسرش را
      
      علی اکبر لطیفیان
       
*******************
      

      
      در غیبت کبراست بانو مدفن تو
      جانم فدای مخفیانه رفتن تو
      
      ای ماجرای سیب ای باغ بهشتی
      بوی خدا می آید از پیراهن تو
      
      جبریل می آید برای دست بوسی
      هر روز وقت آسیا چرخاندن تو
      
      رنگت اگر مانند گلهای بنفشه است
      این هم بود یک جلوه-ای از گلشن تو
      
      سر تا به پای جا نمازت لاله خیز است
      آلاله میریزد مگر از دامن تو
      
      هر چند بیزارم ولی باید ببینم
      دنیا چه رنگی میشود با رفتن تو؟!
      
      علی اکبر لطیفیان
       
*******************
      

      
      حرفي كلامي مطلبي چيزي جوابي
      ساكت تر از هر دفعه اي مثل كتابي
      
      از چه نمي خواهي شفايت را بگيري ؟
      تو خود مفاتيح الجنان مستجابي
      
      يك دست تر از رنگ نيلي ات نديدم
      در زير اين چرخ كبود و سقف آبي
      
      امروز با ديروز خيلي فرق كردي
      ديروز آئينه ولي امروز قابي
      
      اين خانه محتاج كمي نور است ور نه
      تو رو بگيري يا نگيري آفتابي
      
      با دست پخت تو سر سفره نشستيم
      وقتي نباشي تو چه آبي و چه ناني
      
      پروانه ها را گفته ام دورت نگردند
      شايد شب آخر كمي راحت بخوابي
      
      علی اکبر لطیفیان
       
    *******************
      

      
      دم آخر وصیتی دارم
      ای علی جان به خاطرت بسپار
      
      نیمه شبها حسین دلبندم
      با لب تشنه می شود بیدار
      
      بار سنگین این وصیت را
      از سر شانه ها ی من بردار
      
      قبل خوابیدنش عزیز دلم
      ظرف آبی برای او بگذار
      
      گریه کردم ز غربتش دیشب
      تا سحر سوختم برای حسین
      
      با همین دست ناتوان امروز
      پیرهن دوختم برای حسین
      
      کفنش را به زینبم دادم
      حرف های نگفته را گفتم
      
      چند ساعت برای دختر خود
      فقط از رنج کربلا گفتم
      
      گفتمش میوه دلم زینب
      کربلا باش یار و یاور او
      
      ظهر روز دهم به نیت من
      بوسه ای زن به زیر حنجر او
      
      وقت افتادنش به روی زمین
      چشم خود را ببند مثل خدا
      
      صبر کن دختر عقیله ی من
      قهرمان بزرگ کرببلا
      
      وحید قاسمی

       
*******************
      

      
      تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است
      تشريح حادثات مكرر نگفتني است
      
      مبناي روضه خواندن ما بر كنايه است
      باور كنيد روضة مادر نگفتني است
      
      وقتي كه با اشاره اي از دست مي رويم
      شرح تمام روضه كه ديگر نگفتني است
      
      حالا بماند آن همه غربت نشيني اش
      دلتنگيِ فراق پيمبر نگفتني است
      
      آري سه ماه خون جگر خورد و دم نزد
      از قصه اي كه سخت تر از هر نگفتني است
      
      بهتر كه حرف كوچة دلواپسي نشد
      اصلاً حكايت گل پرپر نگفتني است
      
      جريان گوشوار شكسته براي بعد
      مرثيه هاي خاكي معجر نگفتني است
      
      او رفت و درد هاي دلش نا شنيده ماند
      تفسير رنجنامة كوثر نگفتني است
      
      ...با بال اشك سمت حرم پر كشيده ايم
      شوق طواف مرقدش آخر نگفتني است !
      
      یوسف رحیمی
       
*******************
      

      
      عمريست با عنايت تو گريه مي كنم
      تنها به قصد قربت تو گريه مي كنم
      
      عمريست پاي بيرق مشكي روضه ها
      در سايه سار رحمت تو گريه مي كنم
      
      گاهي ستاره مي شوم و تا سپيده دم
      در آسمان غربت تو گريه مي كنم
      
      قبرت كه نيست دلخوشم از اينكه لاأقل
      پايين پاي هيئت تو گريه مي كنم
      
      آه اي ضريح گمشده ! بانوي بي نشان !
      در حسرت زيارت تو گريه مي كنم
      
      تا صبح در حوالي دلتنگي بقيع
      با بوي ياس تربت تو گريه مي كنم
      
      تا تربت شهید اُحد پا به پاي اشك
      هرشب به رسم عادت تو گريه مي كنم
      
      گاهي به ياد هق هق آن پلك نيمه جان
      در سوگ بي نهايت تو گريه مي كنم
      
      گاهي كنار روضه ات از دست مي روم
      از بسكه در مصيبت تو گريه مي كنم
      
      از ابتداي مرثيه هايت قدم قدم
      تا كوچة شهادت تو گريه مي كنم
      
      یوسف رحیمی
       
  

 

       
 



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

     
      وقتی سرت را روی بالش می گذاری
      آنقدر میترسم مبادا بر نداری
      
      تو آفتاب روشنی در خانه ی ما
      تو آفتاب روشنی هر چند تاری
      
      فردا کنار سفره با هم می نشینیم
      امروز را مادر اگر طاقت بیاری
      
      تو آنچنان فرقی نکردی غیر از این که
      آیینه بودی شدی آیینه کاری
      
      آلاله می کاری و باران می رسانی
      چه بستر پر لاله ای ؟ چه کشت و کاری
      
      آنقدر تمرین می کنی با دستهایت
      تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری
      
      بگذار گیسویم به حال خویش باشد
      اصلاً بیا و فرض کن دختر نداری ...
      
      علی اکبر لطیفیان
       
      *******************
       
       
      دوباره شب شد و سر درد دارد
      بمیرم باز مادر درد دارد
      
      پس از فصل پر از غم یک سخن گفت:
      عزیزم زخم بستر درد دارد
      
      نباید دست زد بر عضوهایش
      که آیه آیه کوثر درد دارد
      
      شبی آهی کشید و زیر لب گفت:
      خدایا مرگ کمتر درد دارد
      
      من از گودی چشمانش گرفتم
      که زخم دیده ی تر درد دارد
      
      حسن تب دارد و در خواب گوید:
      نزن سیلی ستمگر درد دارد
      
      پریشان باش ای گیسو چو بختم
      که دیگر دست مادر درد دارد
      
      محسن عرب خالقی
       
      *******************
      

      
      جز مشت پر، زِ بال کبوتر نمانده است
      یعنی برای پر زدنش پر نمانده است
      
      در پشت میله های قفس می رود ز دست
      چندی دگر ز عمر کبوتر نمانده است
      
      این مادر است نه ، نه همان مادر قدیم
      غیر از کبودی از تن مادر نمانده است
      
      زانوی خود گرفته بغل خوب روشن است
      چیزی دگر به مردن حیدر نمانده است
      
      صورت کبود و بازو و پهلو شکسته است
      یک عضو سالم از همه پیکر نمانده است
      
      یارب چه آمده سر پهلوی مادرم
      جایی که جای سالمی از در نمانده است
      
      آخر دعای اهل محل مستجاب شد
      دیگر دلی به کوچه مکدر نمانده است
      
      سید محمد جوادی
       
      *******************

      
      جز با غم و درد و غریبی خو ندارم
      افتاده ام از پا علی نیرو ندارم
      
      با تو امام بی کسِ خانه نشینم
      دیگر هوای جنت و مینو ندارم
      
      سیلی چنان نور نگاهم را گرفته
      در چشم خیس و زخمی خود، سو ندارم
      
      گفتم که اشک از چشم های تو بگیرم
      شرمنده ام ای دست حق، بازو ندارم
      
      گفتم که برخیزم به پایت عفو فرما
      آخر دگر ای پهلوان، پهلو ندارم
      
      محسن همان که چهره اش را هم ندیدم
      دیگر تمنایی به غیر او ندارم
      
      سید محمد جواد محمدی
       
      *******************

      

      
      زهرا همان کسی است که بیت محقرش
      طعنه زده به عرش و تمامی گوهرش
      
      او را خدا برای خودش آفریده است
      تا اینکه هر سحر بنشیند برابرش
      
      شرط پیمبری به پسر داشتن که نیست
      مردی پیمبر است که زهراست دخترش
      
      مانند احترام خداوند واجب است
      حفظ مقام فاطمه حتی به مادرش
      
      یک نیمه اش نبوت و نیمش ولایت است
      حالا علی صداش کنم یا پیمبرش
      
      دست توسل همه انبیاء بود
      بر رشته های چادری فردای محشرش
      
      ما بچه های فاطمه ممنون فضه ایم
      از اینکه وا نشد، پس در پای دخترش
      
      مسمار در اگر چه برایش مزاحم است
      اما مجال نیست که بیرون بیاورش
      
      علی اکبر لطیفیان
       
      *******************

      
      رنگِ پاییز به دیوارِ بهاری افتاد
      بر درِ خانه ی خورشید شراری افتاد
      
      فاطمه ظرفیت کل ولایت را داشت
      وقت افتادن او ،ايل و تباري افتاد
      
      آنقدر ضربه ي پا خورد به در تا كه شكست
      آنقدر شاخه تكان خورد كه باري افتاد
      
      تکیه بر در زدنش درد سرش شد به خدا
      او کنارِ در و در نیز کناری افتاد
      
      بعدِ یک عمر مراعاتِ کنیزانِ حرم
      فضه ی خادمه آخر به چه کاری افتاد
      
      خواست تا زود خودش را برساند به علی
      سرِ این خواستنِ خود دو سه باری افتاد
      
      ناله ای زد که ستون های حرم لرزیدند
      به روی مسجدیان گرد و غباری افتاد
      
      غیرتِ معجرِ او دستِ علی را وا کرد
      همه دیدند سقیفه به چه خاری افتاد
      
      وقت برگشت به خانه همه جا خونی بود
      چشمِ یاری به قد و قامتِ یاری افتاد
      
      آنقدَر فاطمه از دست علی بوسه گرفت
      بعد ازان روز دگر رفت و کناری افتاد
      
      علی اکبر لطيفيان 

      *******************
       
       
      زهراست چراغ شب ظلمانی حیدر
      زهراست طبیب تب طوفانی حیدر
      زهراست پریشانِ پریشانی حیدر
      زهراست به هر معرکه قربانی حیدر
      
      یک جمله بُوَد ذکر لب حضرت زهرا
      مَن ماتَ علی حُبِ علی ماتَ شهیدا
      
      گوید به علی نور تو را ماه ندارد
      دل جز تو دگر دلبر دلخواه ندارد
      بی تو دو جهان ارزش یک کاه ندارد
      من بی تو بمانم بخدا راه ندارد
      
      هرجا که تویی فاطمه هم هست در آنجا
      مَن ماتَ علی حُبِ علی ماتَ شهیدا
      
      می‌گفت همیشه به همان حالت مضطر
      مردم همه کارست علی بعد پیامبر
      والله که من گفته‌ام این جمله مکرر
      حیدر همه‌ی دین من و دین همه حیدر
      
      با خون شده حک روی در خانه‌ی مولا
      مَن ماتَ علی حُبِ علی ماتَ شهیدا
      
      من محو علی گشته ندانم که خطر چیست
      دل سوخته کی حس کند این آتش در چیست
      حالا که علی هست دگر داغ پسر چیست
      سرگشته‌ی عشقش شده‌ام ضربه به سر چیست
      
      در پشتِ در این است کلام من شیدا
      مَن ماتَ علی حُبِ علی ماتَ شهیدا
      
      جانم به فدای علی و قلب صبورش
      بر عهد خودش بود و ننازید به زورش
      دادند از آن کوچه غریبانه عبورش
      در کوچه شکستند تمامی غرورش
      
      جانم به لب آمد علی و خنده‌ی اعداء
      مَن ماتَ علی حُبِ علی ماتَ شهیدا
      
      مجتبی شکریان همدانی
       
      *******************
      

      
      ز دست اهل مدینه چه خون جگر شده ام
      زتیشه های خزان نخل بی ثمر شده ام
      
      کسی غریبی من را چرا نمی فهمد
      شکسته بال ترین مرغ خون جگر شده ام
      
      یه غیر فضه کسی حال من نمی داند
      که دید پشت در خانه بی پسر شده ام
      
      من و فراق پدر باورم نمی آید
      خمیده خسته شکسته پس از پدر شده ام
      
      دو روز  پیش زنی آمد و نگاهم کرد
      گرفت گریه اش از بس که مختصر شده ام
      
      سید محمد جوادی
       
      *******************
      

      
      چند روزي است سرم روي تنم مي افتد
      دست من نيست كه گاهي بدنم مي افتد
      
      گاهي اوقات كه راه نفسم مي گيرد
      چند تا لكه روي پيرهنم مي افتد
      
      بايد اين دست مرا خادمه بالا ببرد
      من كه بالا ببرم مطمئنم مي افتد
      
      دست من سر زده كافيست تكانش بدهم
      مثل يك شاخه كنار بدنم مي افتد
      
      دست من نيست اگر دست به ديوار شدم
      من اگر تكيه به زينب بزنم مي افتد
      
      سر اين سفره محال است خجالت نكشم
      تا كه چشمم به دو چشم حسنم مي افتد
      
      هر كه امروز ببيند گره مويم را
      ياد ديروز من و سوختنم مي افتد
      
      چند روزي ست كه من در دل خود غم دارم
      دو پسر دارم و اما كفني كم دارم
      
      علي اكبر لطيفيان

      *******************

      

      
      ازخانه چارچوب درت راشکسته اند
      باب الحوائج پدرت را شکسته اند
      
      عمداً مقابل پسر ارشدت زدند
      یعنی غرور گل پسرت راشکسته اند
      
      بازو  و سینه ـ کتف و سرت درد می کند
      هرجا که بوسه زد پدرت ، را شکسته اند
      
      ای مرغ عشق خانه حیدر کمی بــپـر
      باورنمی کنم که پرت را شکسته اند
      
      از طرز راه رفتن و قد هلالی ات
      احساس میکنم کمرت را شکسته اند
      
      ابری ضخیم سرزد و ماهت خسوف شد
      بی شک فروغ چشم ترت را شکسته اند
      
      دندانه های شانه  پرازخون تازه شد
      اصلاً بعیدنیست  ، سرت راشکسته اند
      
      با بستری کبود و پر از لاله های سرخ
      آئینه های دور وبرت را شکسته اند
      
      زان آتشی که بر شجرطیبــه زدند
      ثلثی زشاخ و برگ وبرت را شکسته اند
      
      یاسر حوتی
       
      *******************

      
      بر ساحل شكافته پهلو گرفته بود
      ماهی كه از ادامه شب رو گرفته بود
      
      آرامشی عجیب در اندام سرو بود
      گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
      
      دستی به دستگیره دروازه بهشت
      دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود
      
      برخاست تا رسد به بهاری كه رفته بود
      آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود
      
      آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
      او كه همیشه اذن ز بانو گرفته بود
      
      از كوچه‌های شهر صدایی نشد بلند
      نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود
      
      پشت زمین شكست، خدا گریه‌اش گرفت
      وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود
      
      امید مهدی‌نژاد
       
    *******************

      
      در می زنند فکر کنم مادر آمده
      از کوچه ها بنفشه ترین مادر آمده
      
       او رفته بود حق خودش را بیاورد
       دیگر زمان خونجگری ها سر آمده
      
      وقتی رسید اول مسجد صدا زدند:
       بیرون روید دختر پیغمبر آمده
      
       سوگند بر بلاغت پیغمبرانه اش
       با خطبه هاش از پس آنها بر آمده
      
       سوگند بر دلایل پشت دلایلش
       در پیش او مدینه به زانو در آمده
      
       مردم حریف تیغ کلامش نمی شوند
       انگار حیدر است که در خیبر آمده
      
      وقتی که رفت از قدمش یاس می چکید
       یعنی چه دیده است که نیلوفر آمده ؟
      
       گنجینه های عرش الهی برای اوست
       هرچند گوشواره اش از جا در آمده
      
       در کنج خانه بستری آماده می کنم
       در می زنند فکر کنم مادر آمده
      
      علی اکبر لطیفیان
       
   *******************
 
       
       
      شمـع وجود فاطمـه سوسو گرفتـه است
      شب با سکوت بغض علی خو گرفته است
      
      آتـش گـرفت جـان علی با شرار آه
      وقتی که از ولی خدا رو گرفته است
      
      در دست ناتوان خودش بعد ماجرا
      اين بار چندم است كه جارو گرفته است
      
      قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش
      یک جـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است
      
      حـتی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها
      عطر و مشام از گل شب بو گرفته است
      
      بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین
      کشتی عمر فاطمه پهلو گرفته است
      
      مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت
      سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است
      
      مجيد لشكري 
       
      *******************

       
       
      كاش می شد بنویسند مرا سینه زنت
      كاش می شد بنویسند به نام حسنت
      
      كاش در اول پرونده ی دنیائیمان
      بنویسند غلام پسر بی كفنت
      
      كاش می شد كه مرا دست كرامات شما
      بنویسد اسیر غم و در د و محنت
      
      غزل مرثیه ی روضه ی ما هستی تو
      من همان شمع برافروخته ی انجمنت
      
      راستی مادر مظلومه ی غربت زده ام
      در سوالم . جرم تو چیست ؟ چرا هی زدنت ؟
      
      از هجوم در و دیوار و دستی سنگین
      درد می كرد نگفتی ....همه جای بدنت
      
      پیرهن بافته ای بهر حسین اما حیف
      گفت زینب كه غارت شده آن پیرهنت
      
      یاسر مسافر
       
 *******************

       
       
      از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه
      از آن طرف ها كه بامش هرگـز ندارد كرانه
      
      اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم
      در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه
      
      نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي
      يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه
      
      مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم
      بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه
      
      كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه
      سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه
      
      هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد
      تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه
      
      بالم اگر پر بگيرد پـرواز از سر بگيـرد
      ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه
      
      من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم
      از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه
      
      علی اکبر لطیفیان
       
*******************
       
       
      ابر کبود پلک تو در حال بارش است
      وضعیت هوا و همین یک گزارش است
      
      آئینه ات کجاست؟ نگاهی به خود کنی
      تصویر تو در آینه هم رو به کاهش است
      
      جارو مکن که سرفه بگیرد تو را مگر
      من مرده ام ، بخواب ، نه یک امر ، خواهش است
      
      تو جلوه کن به عرش که در رشدش این گیاه
      هرروز پنج ثانیه محتاج تابش است
      
      وقت نماز با تو خدا حرف میزند؟
      یا فاطمه مقابل خود در نیایش است؟
      
      تو ناز کن که ناز تو را میخرد خدا
      کوری چشم خیره سر هر چه عایشه است
      
      رضا جعفری
       
  *******************
      

      
      دیگر از این همه تکرار دلم میگیرد
      از در و کوچه و دیوار دلم میگیرد
      
      ای که دور از همه گان دست به پهلو بردی
      درد خود را مکن انکار دلم میگیرد
      
      مادر از شوری چشمان همه مردم شهر
      سر مکن چادر گلدار دلم میگیرد
      
      و شبی شکوه کنان چاه به نخلی میگفت:
      که ز سوز دل سردار دلم میگیرد
      
      بعد تو زینب و کلثوم و حسن بود و حسین..
      و نوک خونی مسمار؛ دلم میگیرد
      **
      در پی خاک تو میگردم و باز از فکر
      اینکه نا محرمم انگار دلم میگیرد
      
      علی آمره
       
     *******************

      
      خاکستر این لانه اصلا دیدنی نیست
      آتش در این کاشانه اصلا دیدنی نیست
      
      در پیش چشمان ترِ یک شمع خاموش
      افتادن پروانه اصلا دیدنی نیست
      
      وا می‌شد این در رو به اقیانوس و امروز
      پشت در این خانه اصلا دیدنی نیست
      
      دستان ساقی بسته و ساغر شکسته
      خون بر درِ میخانه اصلا دیدنی نیست
      
      وقتی بیفتد چادر خاکی، خدایا!
      هم از سر و هم شانه اصلا دیدنی نیست
      
      بر صورت معصوم یک زن جای یک دست
      ـ یک دست نامردانه ـ اصلا دیدنی نیست
      
      باور کنید افتادن یک مرغ زخمی
      بین چهل دیوانه اصلا دیدنی نیست
      
      «من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم...»
      نه رفتن جانانه اصلا دیدنی نیست
      
      قاسم صرافان
       
    *******************

      
      ما طایفه ی درد شفا را زتو خواهیم
      مجروح دلانیم دوا را زتو خواهیم
      
      افسرده شدیم از اثر کثرت غفلت
      ای خاطره سبز صفا را زتو خواهیم
      
      از فرط فراموشی مرگ اشک نداریم
      ای کوثر جوشنده بکا را زتو خواهیم
      
      ای خانه ی ذکر تو خرابات محبان
      ما باده ی جان بخش بقا را زتو خواهیم
      
      پا بست کویریم عطش هم سخن ماست
      باران عنایات خدا را زتو خواهیم
      
      بال و پر ما سوخته ای یاس شهیده
      پرواز به سوی شهدا را زتو خواهیم
      
      جانبازترین مادر عالم نظری کن
      جان دادن در کرببلا را زتو خواهیم
      
      دنیا چه بها دارد اگر اهل نباشیم؟
      اهلیت و ایمان و ولا را زتو خواهیم
      
      همراهی سادات یقین فیض عظیمی است
      این اُنس به اولاد شما را زتو خواهیم
      
      ما منتظر آمدن مصلح کُلّیم
      دیگر فرج آل عبا را زتو خواهیم
      
      از جلوه ی آن منتقم چهره ی نیلی
      پایان غم و درد و عزا را زتو خواهیم
      
      سید محمد میر هاشمی
       
      *******************

       
       
      دست خدا در خلقت زهرا چه ها کرد
      سر تا به پا اعجاز را بر او عطا کرد
      
      تا این که گنج مخفی اش پنهان نمانَد
      طرح جدیدی از خداوندی به پا کرد
      
      نوری سرشت و مدتی بعد از سرشتن
      او را به نام حضرت زهرا صدا کرد
      
      وقتی برای بار اول، فاطمه گفت
      آنجا حساب "فاطمیون" را جدا کرد
      
      او جای خود دارد، کنیز خانه ی او
      با یک نگاهی خاک را مثل طلا کرد
      
      حوریه بود و دستهایش پینه می بست
      از بس که در این خانه گندم آسیا کرد
      
      نان شبش در دست مسکین مدینه...
      می رفت، یعنی روزه را با آب وا کرد
      
      امشب دخیل چادری پر وصله هستم
      آن چادری که بی خدا را با خدا کرد
      
      این هم یکی از معجزات درب خانه است
      در سینه چندین استخوان را جا به جا کرد
      
       علی اکبر لطیفیان
       
     *******************

           
      شب است و بغض سکوت و صدای گریه آب
       تـمــام غـصــه عـالم نشسته در محراب
      
       نگـــاه کــن کــه بـبـیـنـی چگـــونه مــی‌بارد
       مـصـیـبــت از در و دیــوار خـــانــه اربــاب
      
       بــرای غسل شــب قـــدر آمــده امـــشب
       فـقـط خــدا و رسولـش به منـزل مهتاب
      
       بــنــای زنــدگـیــش را بــه آب مــی‌شــوید
       الهی صبــر علـــی را بـه فاطمـه دریاب
      
       بـه قـطره قـطره سرشکش دخیل می‌بندد
       بر آن ضریح کبود و شکسته و بــی‌تاب
      
       چـه آبــها کــه سراسیمه غسل می‌کردند
       بـرای آن کـه نـمانـد در آن بـدن خـوناب
      
       چــه مــی‌رسد بــه علی از مرور خاطره‌ها
       که ناله‌های صبورش ندارد امشب تاب
      
      رحمان نوازنی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      دست نوازشش دگر از کار مانده است
      بر بازویش مدال غم یار مانده است
      
      با اینکه نا ندارد و قامت کمان شده
      چون کوه پشت حیدر کرار مانده است
      
      هر شب برای غربت و مظلومی علی
      تا صبح گریه کرده و بیدار مانده است
      
      حالش وخیم تر شده از حرص و جوشها
      غصه زیاد خورده که بیمار مانده است
      
      زینب حریف آن همه خونریزی اش نشد
      در کار این مریضه پرستار مانده است
      
      از نحوه قدم زدنش حدس میزنم
      چشمان ضرب دیده او تار مانده است
      
      کمتر شده تورم پلکش ولی هنوز
      بر پیکرش جراحت بسیار مانده است
      
      هر ثانیه تنفس او کند میشود
      بد جور در میان در انگار مانده است
      
      از پارگی پیرهنش چند رشته نخ
      با رنگ سرخ بر نوک مسمار مانده است
      
      ای فضه لا اقل تو جواب مرا بده
      این جای پای کیست به دیوار مانده است؟
      
      علی صالحی
       
      *******************
       
       
      صبح زود است و رها از همه غم ها شده زهرا
      و آماده ی رفتن شده است ام ابیها
      بنشینید ، ببینید
      که این آخر روزی ، نشسته است کمی نان ، بپزد بهر یتیمان
      شده است دست به زانو ، به این سو و به آن سو ، زده جارو همه ی خانه ی خود را
      و عوض کرده لباس های حسین و حسنش را ، گل پر محنش را ،
       و می داد به زینب کفنش را ، همان پیروهنش را ، که با زحمت بسیار به اتمام
      رسانده
      صدا کرده کنون دختر خود را ، همان زینب کبری ، همان زینت بابا ، همان ثانی
      زهرا ، خدا ختم به خیرش کند این قصه ی اورا
      عزیزم ، امیدم ، ببین دختر من ، دلبر من
      مادر تو بار سفر بسته و حالا اگر اینجا بنشسته ، بدان امر مهمی است
      بدان مادر تو ، مادر غمزده ی خونجگر پرپر تو آخر راه است ، بدان مارد تو
      رفتنی است لیک
      تو می مانی و بابا ، تو می مانی و غم های علی شیر خدا ، حضرت مولا
      تو می مانی و حیدر ، تو ای مونس مادر ، تو ای دختر مضظر ،
      حواست به علی باشد هرگز نکنی گریه کنارش ، که بس باشد و بابای تو را آن دل
      زارش
      که از دست بداده همه دارو ندارش ، همه باغ و بهارش ، و سعی کن که نیفتد گذارش
      ،به آن کوچه ای که ماردت افتاد .
      ***
      تو می مانی بغض حسن و چشم پر از اشک و ستاره ، همان چشم که بسیار ، شده خیره
      به دیوار ، به دیوار و در و کوچه و مسمار
      عزیز دل من آه
      تو می مانی و آن تشنه لب خانه ی ما ، پسر کوچک کاشانه ی ما ، آه
      تو می مانی و غم های حسینم
      برسان هر شب بی مادریش آب به لبهای حسینم
      مادری کن پسرم را و اگر رفت حسین کرببلا همره او باش
      در آن وادی غم بار ، در آن عرصه ی خون بار ، در آنجا که حسین بی کس و بی یار
      ، گرفتار گرفتار ، میان همه اغیار ، همه کافر و اشرار
      تویی تو فقط ای زینب من یار و مددکار
      تو هم مادر و هم خواهر و هم دلبر و هم لشگر اویی
      در آن موقع که شد عازم میدان
      اگر آب نداری ، به اشک پشت سرش آب ، به بالای سرش آیه ی قرآن ، به زیر گلویش
      بوسه بکاری ، نگذاری
      نگذاری برود تا به تن او کنی این پیرهن بافته ام را
      تو در بالای آن تل ، حسینت هم به مقتل ، نگه کن به گودال ، شده بی پر و بی
      بال ، به زیر چکمه ی پست ترینی ، تنش آه  چه پامال ، تنش آه  شده چال ، تنش
      پخش به صحرا ... سرش بر روی نی ها .... خدا یا خدایا
      ***
      و آنگاه صدا می رسد از عرش،  زنی ناله کان ، مویه کنان  ، موی کنان ، دل
      نگران ، ناله زد ای وای 
      بنی قتلوک ، بنی قتلوک بنی قتلوک .....
      
      یاسر مسافر
       
      *******************

       
       
      مِن بعد انیس آسمان باش ای خاک
      با شیون و اشک همزبان باش ای خاک
      پهلوش شکسته، بازویش مجروح است
      با یاس بهشت مھربان باش ای خاک
      **
      افسوس خزان شده بهارم ، عید‌م
      گفتم که فراق را نبينم ديدم
      تابوت تو را به روی دوشم بردم
      آمد به سرم از آنچه می ترسیدم
      **
      در شیون و ناله و خروشم زهرا
      خونبار، دو چشم گریه پوشم زهرا
      دیدی که گذاشت جور این قوم آخر
      تابوت تو را به روی دوشم زهرا
      **
      اندوه ‌فراق ، غربتي ديرين است
      پيشاني صبر بعد تو پُر چين است
      از قد شکسته علي روشن شد
      تابوت سبک ولی ‌غمت سنگين ا‌ست
      **
      این تربت بی نشانه راز من و توست
      هم ناله‌ي این سوز و گداز من و توست
      بر دوش ببر شبانه زهرا را ، این
      فریاد بلند ا‌عتر‌ا‌ض ‌من و توست
      **
      ای قوم ‌مرامتان ریا و حسد ‌ا‌ست
      بیداد و عداوت ‌شما ‌بی عدد است
      در محکمه عدل الهی بي شک
      این روی کبود روز ‌محشر سند است
      
      یوسف رحیمی
       
      *******************
      

      
      ای مرتضای خسته فراموش چشمهات
      از من فرار میکند آغوش چشمهات
      
      دلتنگم آنقدر که به یک پلک قانعم
      پلکی بزن ز صفحه ی گلپوش چشمهات
      
      سرد است این فضای غم انگیز پر شرار
      دور از فروغ پرتو خاموش چشمهات
      
      افتاده بار گریه ی بر غربت علی
      ای یار خسته پلک ؛روی دوش چشمهات
      
      زهرا منم ، همان که به من خیره میشدی
      بودم همیشه واله و مدهوش چشمهات
      
      حاجت روا شده ست دلم سالهای سال
      بانوی من ز مرحمت گوشه چشمهات
      
      افتاده پیش بسترت امشب جنازه ام
      پلکی بزن که باز دهی جان تازه ام
      
      ای سایه ی نگاه تو بر روی چشم هام
      دلتنگ توست پرتو کم سوی چشم هام
      
      از دامِ  بی وفاییِ دنیا گریخته
      صیاد دلربای من آهوی چشم هام
      
      در گیرودار چشم تو لبریز می شوم
      وقف نگاه توست هیاهوی چشم هام
      
      ای جان من بلند شو جانم به لب رسید
      زانو بغل نگیر تو پهلوی چشم هام
      
      مهمان بیقراریِ درد دلم شدی
      خوش آمدی علی قدمت روی چشم هام
      
      این روزها فقط به هوای تو زنده ام
      ور نه تمام گشته تکاپوی چشم هام
      
      کی می شود برای تو خود را فدا کنم
      جانی نمانده جان علی پلک وا کنم
      
      سید مصطفی فهری
       
      *******************

      

      
      از سینه دگر آه شرر بار نکش
      برخیز ولی منت دیوار نکش
      من شانه نخواستم به جان بابا
      از دست شکسته این قدر کار نکش
      **
      با اشک دلیل اشک مهتاب شدی
      هر نیمه ی شب همین که بیتاب شدی
      از بس که غذا نمیخوری مادر من
      در عرض سه ماه این همه آب شدی
      **
      ای کاش که درد سینه غوغا نکند
      خیلی نفست فاصله پیدا نکند
      پهلوی تو را همین که دیدم گفتم
      این زخم خدا کند دهن وا نکند
      **
      امروز یکی دو رنج مبهم داریم
      از چیست که ناخواسته ماتم داریم
      در بقچه روبرویمان دقت کن
      من فکر کنم که یک کفن کم داریم
      **
      بیتاب حسین آمده تابش بدهی
      انگار بنا نیست جوابش بدهی
      اصلاً تو خودت بگو دلت می آید
      او تشنه شود نباشی آبش بدهی
      
      علی زمانیان
       
     *******************

      
      اینچنین بعد از تو "غربت" نیز معنا میشود
      چاه،تنها محرم یک مرد تنها میشود
      
      هیچکس در پشت حیدر نیست دیگر،فاطمه!
      بعد تو حتی نماز او فرادی میشود
      
      قطره قطره اشک از چشمان حیدر میچکد
      سهم او وقتی فقط رنج تماشا میشود
      
      آب میریزد ولی گاهی توقف میکند
      زخم های پیکرت دارد معما میشود
      
      هر قَدَر شب باشد و چیزی نبیند همسرت
      هر ورم زیر لباست زود پیدا میشود
      
      آخرش این چوبها گهواره ی محسن نشد
      حداقل قسمت تابوت زهرا میشود...
      
      سینا نژاد سلامتی
       
      *******************
      

         وقتی که آسمان و زمین تار میشود
      دست سیاه فتنه پدیدار میشود
      
      یارب ببین چگونه علمدار لافتی
      در حلقه طناب گرفتار میشود
      
      در خانه ای که مجلس ترحیم مصطفی ست
      کوثر کتیبه در و دیوار میشود
      
      هنگام ثبت واقعه غربت علی
      خون جوهر و قلم نوک مسمار میشود
      
      بر بازویم نوشته که در کوچه شوهرم
      با یک غلاف تیغ عزادار میشود
      
      وقتی که می دوم سوی حیدر؛نفس زدن...
      ...با سینه شکسته چه دشوار میشود
      
      زینب مریز اشک که این تازیانه ها
      در کربلا برای تو تکرار میشود
      
      علی صالحی
       
*******************
     
      مثل هر شب نگاه مادر من ، خیره بر چارچوب در شده است
      آن قدر خیره مانده یک نقطه ، که نگاهش دوباره تر شده است
      
      مادرم از گلایه ها سیر است ، مادرم نوجوان ولی پیر است
      مادرم بستری - زمین گیر است ، مادرم دست بر کمر شده است
      
      زخم بستر برید امانش را ، سوخت آن قامت کمانش را
      طاقتش هرچه قدر کم شده است درد پهلوش بیشتر شده است
      
      زن همسایه چند روزی پیش ، با گروهی عیادتش آمد
      با همین گوش خود شنیدم گفت: « فاطمه مثل محتضر شده است »
      
      جامه ای کرد بر تن حسنش ، کفنی هم گذاشت دست حسین
      زینبش را فقط سفارش کرد نکند عازم سفر شده است:
      
      « دخترم! کربلا برای حسین ، مثل خواهر نه! مثل مادر باش
      چون شنیدم که از مصیبت او سعد وقّاص با خبر شده است »
      
      کربلا هیزم تر آوردند ، اشک از دیده ها در آوردند
      دامن خیمه های آل الله با همان شعله شعله ور شده است
      
      بگذارید نوحه خوان بشوم بگذارید نیمه جان بشوم
      بگذارید قدکمان بشوم حرفی از کربلا اگر شده است
      
      چهارده قرن مادرم زنده است نور او تا همیشه پاینده است
      شرح او بی نهایتی ابدی است قصه اش گرچه مختصر شده است
      
      مجید لشگری
       
      *******************
       
    
      در راه علی درد همان درمان است
      این درد غریب هدیه جانان است
      
      این روح بزرگ ضربه گیر است هنوز
      تا روی کبود از علی پنهان است
      
      در هر ستمی بلا کشیدن سخت است
      در راه علی درد و بلا آسان است
      
      یاری علی هیبت کوثر می خواست
      اینکار نه حدّ بوذر و سلمان است
      
      هر چند گل لاله گوشم پاچید
      غم نیست مرا که فصل گلریزان است
      
      رویی که شفق ز پرتوش وا ماند
      در کوچه تنگ طعمه طوفان است
      
      با یا ابتای خویش گفتم به نبی
      این شهر پس از تو شهر نامردان است
      
      این امت مرحومه چه بی درد شدند
      این اجر رسالت است یا تاوان است
      
      تنها سپر علی شکسته اما
      شمشیر زبان هنوز در میدان است
      
      از پا ننشست هر که زهرایی شد
      اسلام مگر که بی سر و سامان است
      
      روزی که ز کعبه منتقم می آید
      با یار محب و شیعه هم پیمان است
      **

       
      *******************
       
       
      هی بال بال می زند این روز آخری
      گشته هوای خانه مادر کبوتری
      
      آغوش باز کرده به دنبال بچه هاست
      گل کرده باز در دلش احساس مادری
      
      دست شکسته اش به قنوت دعا شده
      مشغول بچه ها شده با دست دیگری
      
      پا شد که باغ پیرهنش را بشوید از
      گل های زخم خورده ی ایام بستری
      
      گاهی میان گریه ی خود حرف می زد و
      می گفت آه ای پدر آیا دم دری؟
      
      اسپند دود می کند اسما برای او
      کوری زخم چشم مدینه که بهتری
      
      اسما غروب شد دل خانم گرفته است
      باید لباس رفتن او را بیاوری
      
      رحمان نوازنی

       
      *******************
      
      تا بيايد اجلش ذكر هوالهو دارد
      بانويي كه همه شب دست به پهلو دارد
      
      چند وقتي ست كه پنهان شده زير چادر
      تا نفهميم چه رازي به گُل رو دارد
      
      اصلا انگار نه انگار تنش خرد شده
      بسکه این یار فداکار علی تو دارد
      
      اين سوالي است كه زينب ز حسن ميپرسد
      دستش آيا رمق بافتن مو دارد؟
      
      اشتباه است گمان کردی اگر رفته رکوع
      کار پیری است چنین دست به زانو دارد
      
      قاتل محسنش امروز عيادت آمد
      اي خدا كافر ملعون چقدر رو دارد
      
      آمده بود بفهمد كه چه شد ؟ آيا مُرد؟
      بي حيا نيت دق دادن بانو دارد
      
      پر و پا قرص ترين يار ولايت زهراست
      سندش هست مدالي كه به بازو دارد
      
      باز اگر پاش بيفتد به خدا آماده است
      قدر مردن به ره يار كه نيرو دارد؟
      
      آخرين روز هم از زندگيش غافل نيست
      با همان حال بدش دست به جارو دارد
      
      دست زینب شب اسرار کفن ها را داد
      ولی اینکه سه کفن بود کمی بو دارد
      
      علي صالحي
       
     *******************

      
      در روضه های آل عبا قد کشیده ام
      این خانواده را ز ازل برگزیده ام
      
      همچون کبوتری که به دنبال دانه است
      هرجا که روضه ای شده بر پا پریده ام
      
      این جا گدا شدن به خدا اوج عزت است
      این را من از کلام سلیمان شنیده ام
      
      من اهل روضه ام به دعاهای مادرم
      گفته تو را برای همین پروریده ام
      
      دست خودم نبوده که اینجا نشسته ام
      ممنون لطف بانوی قامت خمیده ام
      
      لبخند من به عرش خدا میرسد اگر
      زهرا بگویدم که تو را من خریده ام
      
      یا فاطمه به چادر تو میدهم قسم
      با گریه بر شماست به جایی رسیده ام
      
      از برکت همین دهۀ فاطمیه است
      عمری به زیر بیرقتان آرمیده ام
      
      انّ القلوب حرم الله یک کلام   
      بشنو ز دل که فاطمه عشق است  والسلام
      

       
      *******************

          این فتنه ها زداغ پیمبرشروع شد
      از صحنه ی شکستن یک در شروع شد
      
      وقتی چهل نفر به درخانه می زدند
      درد شدید پهلوی مادر شروع شد
      
      می خواست تا دفاع کند از علی،ولی
      باران تازیانه به کوثر شروع شد
      
      پا در میان گذاشت غلاف و بهانه شد
      تا خون سرخ بال کبوتر شروع شد
      
      افتاد کنج بستر و دیگر مریض شد
      ازاین به بعد،روضه ی دخترشروع شد
      
      دستی رسید و صورت مادرکبودشد
      اینبار روضه از سوی دیگر شروع شد
      
      چندیست روی مادرخود را ندیده ام!
      دیگر بهانه های برادر شروع شد
      
      کم بود داغ محسن و ازهرکجای شهر
      زخم زبان وطعنه به حیدر شروع شد
      
      وقتی امان فاطمه را زخم هابرید
      دیگر وصیت شب آخر شروع شد
      
      جای کفن به بی کفنی پیرهن رسید
      تا درد روضه ها دو برابرشروع شد
      
      درقتلگاه سینه زنان دید مادری
      سرمی بُرند و خنده لشگر شروع شد
      
      چشم طمع به پیرهن پادشاه خورد
      در اوج روضه غارت پیکر شروع شد
      
      این روضه ها تمام شد و روضه ای جدید
      اینبار با اسیری خواهر شروع شد
      
      مهدی نظری
       
    *******************

      
    
       فدای گریه ی خونین چشم بیمارت
      چه سخت میگذرد لحظه های تبدارت
      
      تمام شهر دعا می کنند جان بدهی
      تمام شهر ندارند چشم دیدارت
      
      کسی به خانه ما سرنمی زند دیگر
      مگر به نیت سوزاندن دلِ زارت
      
      پدر رسیده و در می زند ولی تنها
      چگونه می روی این راه را پیِ یارت
      
      دو دست روی زمین می کشی به جای نگاه
      تو می روی و به سر می زند پرستارت
      
      دوباره پهلوی تو درد میکند مادر؟
      که سرخ تر شده امشب لباس گل دارت
      
      برای نیم نفس هم نمیشوی آرام
      که می دهد ترک کنج سینه آزارت
      
      حسن لطفی

       
      *******************
      

         می آمد از آن دور و به دستش تبری بود
      انگار در آن كوچه خاكی خبری بود
      
      دیری نگذشت از غم خاتم كه زمانه
      آبستن پیشامد جانسوز تری بود
      
      ای كاش مسیرت سر آن كوچه نمی خورد
      آن كوچه كمین كرده كفتار نری بود
      
      از سرخی سیمای شما فال گرفتم
      در فال شما شعله و دیوار و دری بود
      
      بین در و دیوار...علی... گفتی و تاریخ
      خود شاهد ترتیب عروج پسری بود
      
      هر لحظه هلالی تر و هر لحظه مدینه
      مبهوت تماشای افول قمری بود
      
      مجروح به دیدار پدر رفتی و آن شب..
      فرخنده شبی بود و مبارك سحری بود
      
      بادی به در ختی زد و برگی به هوا برد
      بادی كه پی یافتن همسفری بود
      
      علی آمره
       
    *******************

    
     
      در سینه ناله ای ست شرر بار ای پدر
      هر ناله ای ست حاوی اسرار ای پدر
      
      از رازهای من احدی با خبر نشد
      نه بچه ها نه حیدر کرار ای پدر
      
      باز آمدم که با تو کمی درد دل کنم
      از روزگار و مردم بی عار ای پدر
      
      یادت که هست از همه بودم عزیزتر
      حالا ببین چگونه شدم خار ای پدر
      
      دیگر کسی سری به یتیمت نمیزند
      از یاد رفته دخترت انگار ای پدر
      
      داماد تو ،وصیّ تو خانه نشین شده
      اصلاً وصیتت شده انکار ای پدر
      
      حتی جواب هم به سلامش نمیدهند
      افتاده مثل اشک ز انظار ای پدر
      
      آن مهر و رأفتی که تو گفتی حقوق ماست
      تبدیل شد پس از تو به آزار ای پدر
      
      شهری که تا تو بودی امان داشت کافرش
      یکباره شد به فرق من آوار ای پدر
      
      هیزم رسید و در غم از دست دادنت
      شد جای گل نثار عزادار ای پدر
      
      راه نجاتی از وسط شعله ها نبود
      من بودم و حرارت بسیار ای پدر
      
      با اینکه زود هجمه آتش فرو نشست
      اما به جا گذاشته آثار ای پدر
      
      سر بسته گویمت پس از آن روز تا کنون
      پوشانده ام من از همه رخسار ای پدر
      
      از صبح تا غروب فقط اشک ،آه،درد
      این است حال و روز من زار ای پدر
      
      یاسی که کاشتی تو در این باغ خشک شد
      پرپر شد از هجوم چهل خار ای پدر
      
      گلبرگ های یاس تو نیلوفری که نه
      با رنگ لاله ماند به دیوار ای پدر
      
       با تازیانه قاب گرفتند و سوره ای
      آویز در شد از نوک مسمار ای پدر
      
      هنگام راه رفتن خود میخورم زمین
      هستم نیازمند پرستار ای پدر
      
      حتی زیارت آمدنم مشکلم شده
      آه از دو دیده ای که شده تار ای پدر
      
      از ضربه غلاف همین نکته کافی است
      افتاده دست فاطمه از کار ای پدر
      
      این رنج ها مرا که جوانم ز پا نشاند
      وای از سه ساله کودک بی یار ای پدر
      
      موی سفید و قد خم و روی نیلی ام
      گردد برای او همه تکرار ای پدر
      
      دنبال نیزه ی سر بابا دویدنش
      در بین سلسه ست چه دشوار ای پدر
      
      تنها پناه معجرش عباس میشود
      ای داد از نبود علمدار ای پدر
      
      علی صالحی
       
     *******************

      

        چشمم ز گريه حسرت درياست مادر
      قلبم به سينه گرم واويلاست مادر
      
      بي مادري سخت است سنگين است آري
      مادر كه باشد زندگي زيباست مادر
      
      هرچند از كوچه به من چيزي نگفتي
      اين چشم هاي بسته خود گوياست مادر
      
      يعني كه دستي بر رخت كرده جسارت
      آثار سيلي بر رخت پيداست مادر
      
      اين كه نهاده سر به زانوي غريبي
      ميگريد اما بي صدا باباست مادر
      
      از گريه چشمان حسينت ارغواني است
      يك كربلا غم در دلش پيداست مادر
      
      تا فرصتي باقيست چون گل در برش گير
      چون مهلت ما تا همين فرداست مادر
      
      تابوت و لبخندت برايم كرده روشن
      فردا اجل در غم سراي ماست مادر
      
      سيد محمد جوادي

       
  *******************
      
      نای نفس کشیدن و رعنا شدن نداشت
      سرو علی دگر کمر پا شدن نداشت
      
      این بر همه طبیب ، ز خود دست شسته بود
      کی گفته او توان مسیحا شدن نداشت
      
      آب از سرش گذشته ، علی را خبر کنید
      کوثر که میل راهی دریا شدن نداشت
      
      پیچیده است اگر، کمرش درد می کند
      او هیچ گاه قصد معما شدن نداشت
      
      امروز کار خانه خود را تمام کرد
      گویا که قصد عازم فردا شدن نداشت
      
      حتی حسین آب ز دستش گرفت و خورد
      گویا خبر ز راهی گرما شدن نداشت
      
      می شست رخت خویش ، ولی طول می کشید
      چون دست لاغرش رمق واشدن نداشت
      
      اسماء کمی خلاصه بینداز بسترش
      تصویر فاطمه که غم جا شدن نداشت
      
      می خواست دختر پدر خویشتن شود
      گویا که میل حضرت زهرا شدن نداشت
      
      با قصد قربت از پسرانش برید دل
      هرچند قصد قربت مولا شدن نداشت
      
      محمد سهرابی

       
 *******************
      
      از بازی غریب فلک آه می کشید
      از زخم های خورده نمک آه می کشید
      
      آن چهره ای که تاب نسیم سحر نداشت
      حتی ز باد بال ملک آه می کشید
      
      حالا چه آمده به سرش که تمام شب
      از جای زخم های فدک آه می کشید
      
      او بار شیشه داشت که در کوچه خرد شد
      آئینه بود و غرق ترک آه می کشید
      
      وقتی که می برید لباس حسین را
      تنها خودش بدون کمک - آه می کشید
      حسن لطفی

       
   *******************

       
   
      چشم تو کعبه ی همه حاجات حیدر است
      گلخنده ات صفای مناجات حیدر است
      
      مادر ، تو گفته ای که فدائی حق شدن
      راه رسیدن به ملاقات حیدر است
      
      ای ذوالفقار شیر خدا ، قدرت علی
      نام تو رمز هر عملیّات حیدر است
      
      صبر علی... به پای غمی... چون فراق تو
      یک ذره از تمام کمالات حیدر است
      
      از این غریب خسته چه دیدی که هر سحر
      چشم کبود و زخمی تو مات حیدر است
      
      در اوج گریه ات به علی خنده می زنی
      این خنده هم برای مراعات حیدر است
      
      در عشق ورزی به علی بی بهانه ای
      این مایه ی غرور و مباهات حیدر است
      
      هم سینه ات شکسته و هم دست و هم دلت
      گویا وجود تو همه خیرات حیدر است
      
      مجتبی روشن روان

       
    *******************

      
      آن رتبه را كه هيچ كسي از ازل نداشت
      زهرا هماره داشت كه چون خود مثل نداشت
      
      از اين جهت شبيه به پروردگار بود
      كه اصلِ اصل بوده و اصلاً بدل نداشت
      
      حتي اذانِ حيّ علَي الغربت علي
      بي ذكر نام فاطمه خيرالعمل نداشت
      
      شيعه دلش چنين ز غمِ در نميشكست
      مانند مرتضي اگر اين خانه يل نداشت
      
      هر چند سومين پسرش را بدون شك
      در اوج عرش داشت ولي در بغل نداشت
      
      سوگند ميخورم به خود نام فاطمه
      زهرا اگر شهيد نميشد اجل نداشت
      
      مهدي رحيمي

       
*******************
      
      ای گل یاسم که در گلزار پرپر گشته ای
      در جوانی باعث پیری حیدر گشته ای
      
      در همین آغاز غسلت از نفس افتاده ام
      مثل یک باغ بنفشه رنگ و رو برگشته ای
      
      آب میریزم ولی خون میچکد از پهلویت
      با علی هرگز نگفتی از چه مضطر گشته ای
      
      زخمهایت شرح یک لحظه به پشت در که نیست
      گوییا از غزوه ی بدر و احد برگشته ای
      
      زخمهایت از نود زخم تن من بدتر است
      تازه با یک زخم خود با من برابر گشته ای
      
      ای ودیعه رفتی از دستم خجالت میکشم
      اینچنین مهمان چشمان پیمبر گشته ای
      
      با لحد چیدن بساط عمر من برچیده شد
      کوثر من قاتل ساقی کوثر گشته ای
      
      جواد حیدری

       
    *******************
    
      
      بانوی خانه پر پر زدنش می افتد
      اشک از چشم ز طرز سخنش می افتد
      
      از همان کوچه برای پسری عادت شد
      قبل افتادن مادر حسنش می افتد
      
      به خدا بر اثر سرفه و کار خانه است
      لکه خونی که روی پیرهنش می افتد
      
      جگر حضرت حیدر به خدا می سوزد
      با نگاهی که به روی کفنش می افتد
      
      با شتابی دو برابر به رویش در افتاد
      پس عجب نیست که زهرا بدنش می افتد
      
      لحظه ی شانه کشیدن به سر زینب خود
      یاد آن روز و در و سوختنش می افتد
      
      فکر پرواز به سر دارد و اما صد حیف
      بانوی خانه پر پر زدنش می افتد
      
       مسعود اصلانی
       
    *******************
      
      خورشیدم و زمان غروبم رسیده است
      ابری سیاه هاله به رویم کشیده است
      
      بعداز پدر بلای دو عالم شد ارث من
      قسمت به سفره ام غم صد داغ چیده است
      
      روز و شب از غریبی و غم گریه می کنم
      اشکم به روی گونه سرخم چکیده است
      
      هرکس عیادتم برسد آه می کشد
      معلوم می شود که ز من دل بریده است
      
      شبها ز درد سینه نفس تنگ میشوم
      چون پیله درد و غصه تنم را تنیده است
      
      پیش علی قیام من از روی غیرت است
      ورنه قد مرا غم بی حد خمیده است
      
      این سهم روز ختم شه ختم الانبیاست
      این مزد و اجر شاه به خاک آرمیده است
      
      من آن گلم که پای چهل تن به پشت در
      از روی شاخ و برگ تن من دویده است
      
      باور نمی کنید؟  قیامت خدا گواست
      زیرا که او به عرش فغانم شنیده است
      
      باور نمی کنید؟ که محسن بجای شیر
      در بین دود ، شعله ی آتش مکیده است
      
      گوشی نمانده تا بزنم گوشواره ای
      سیلی تمام لاله ی گوشم

موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      نگاه مبهمی امشب به آسمان داری
      خدا به خیر کند نیتی نهان داری
      
      چه دیده ای که شدی سیر از من و بابا
      که قصد شعله کشیدن به باغ مان داری
      
      حسین این طرف و آن طرف حسن انگار
      خدا نکرده سر ترک این و آن داری
      
      بس است دسته دستاس هم پر از خون شد
      اگر غلط نکنم قصد پخت نان داری
      
      هزار شکر که دست تو لرزشی دارد
      دلم خوش است عزیزم کمی تکان داری
      
      نه زخم بسترت این روزها رهایت کرد
      نه از حرارت و از سرفه ها توان داری
      
      نوازشم مکن از طرز شانه ات پیداست
      میان سینه خود درد بی امان داری
      
      که چند دنده فقط سالم است باقی نه
      چقدر زخم و ترک روی استخوان داری
      
      شکست دست تو را قنفذ و نفس میزد
      هنوز نام علی باز بر زبان داری
      
      مغیره میزد و میگفت خسته ام کردی
      که بعد این همه ضربه هنوز جان داری
      
      شما چهار بهشتید پس چرا سه کفن
      چقدر حرف نگفته برای مان داری
      
      وصیتت شده تا از حسین نوحه کنم
      شب است و باز پرستار روضه خوان داری
      
      نفس بده که بگویم چه گفته ای با من
      غروب میشود و تو نفس زنان داری....
      
      ....به روی خیمه پر شعله خاک میریزی
      که چند دختر نوپا در آن میان داری
      
      دو دست دخترکی روی گوش ها میگفت:
      تو هم به روی سرت زخم خیزران داری
      
      تو دست بر سر او میکشی و میگوئی
      چقدر لخته خون بین گیسوان داری
      
      رباب در بغلت ضجه میزند بی بی
      به نیزه دار بگو طفل بی زبان داری
      
      حسن لطفی
       
      ******************
       
       
      چه خوب مي‌شد اگر ما بزرگتر بوديم
      شبيه مادرمان ياور پدر بوديم
      
      درون خانه نشستيم و رفت مادرمان
      به جاي مادرمان كاش پشت در بوديم
      
      هنوز خاطرمان هست شب به شب وقتي
      كنار مادرمان زير بال و پر بوديم
      
      چگونه تاب بياريم كوچه ديدن را
      هميشه گرم عبور از همين گذر بوديم
      
      فقط به خاطر او با پدر نمي‌گفتيم
      كه از سياهي بازوش با خبر بوديم
      
      نيامده ، دلمان تنگ محسن است ايكاش
      كه با كبوتر اين خانه همسفر بوديم
      
      به ذوالفقار پدر هم كه دستمان نرسيد
      نبوده‌ايم مخيّر ولي اگر بوديم...
      
      خدا كند كه بميريم بعد مادرمان
      كه ديگران ننويسند ما پسر بوديم
      
      محسن ناصحی
       
     ******************
  
       
      نان پختن روز آخر
      
      هر چند بر وفاي دل فضه شك نداشت
      بانوي خانه بود و نياز كمك نداشت
      
      نان پخته بود تا كه نگويند فاطمه
      دستش براي مردم دنيا نمك نداشت
      
      پيش تنور صورت او سرخ تر كه شد
      ديگر كسي به داغ گل سرخ شك نداشت
      
      خم شد كه نان را بزند بر دل تنور
      بغضش شكست ؛ صورت گلها كه چك نداشت
      
      دستش به گريه رفت كه نان را درآورد
      كاش استخوان بازوي خانم ترك نداشت
      
      ناني براي سائل فرداي خويش پخت
      با اينكه گندمي به حساب فدك نداشت
      
      رحمان نوازنی
       
    ******************
     

      
      امروز روضه از در و دیوار جاری است
      دنیا شبیه مجلس یک سوگواری است
      
      نشنیده اش بگیر،ولی بی دلیل نیست
      کار زن جوانی اگر گریه زاری است
      
      گاهی به دوش بابا،گاهی به پشت در
      گاهی میان کوچه،عجب روزگاری است
      
      یک تیر و دو نشان ،تو فقط روضه گوش کن
      این خانه حول محور همسر مداری است
      
      من را ببخش روضه اگر باز می شود
      زیرا که حال مادرمان اضطراری است
      
      ضربه،فشار،دلهره بر بچه خوب نیست
      پرهیز ماه آخری بارداری است
      
      ترسم علی زغصه خودش را تلف کند
      می بینم اینکه فاطمه از او فراری است
      
      گیرم که رو بگیری از این بچه ها، عزیز
      من دیده ام که گوشه ی چشمت اناری است
      
      از میخ و چوب سوخته تابوت ساخته است
      این روز ها علی در کار نجاری است
      
      هرکس به گونه ای غم تو را به دوش برد
      سهم من از غم تو ولی بی مزاری است
      
      نادر حسینی
       
      ******************
      

      
      درتـب لاله ای بــی نشـــانــم
      مرغ دل در تکــاپوی گلــهاست
      طبــع من تاب جوشــش نـدارد
      فصــل  پاییز بانوی گلـهاست
      **
      باغ گـل در  غــم باغــبان  بود
      همـنشین با فراقی دگر شد
      جای مرهـم به  زخم شقایق
      داغ آلاله ها تازه تـر شد
      **
      شعله در جستجوی گل سرخ
      تا گلسـتان کشـــیده  زبانه
      رفته حتی به چشم ملائک
      دود این غـربت بی کـرانه
      **
      آتش جهل دنـــیا پرســتان
      شــعله ور دامن آســمان کرد
      آه مظلوم چـاه مدیــنه
      شکوه  از خلق  نامهربان  کرد
      **
      با  شبیـخون  دونان  تاریــخ
      خلوت جمع خوبان بهـم خورد
      آمـدند و شکـستند و  رفتـند
      برگ خونین دیگر رقم خورد
      **
      با کنـایه چگونه بگویــم
      تا کــه آتش به جان در افتاد
      نالـه ی فضه در خانه  پیچید
      پیـش پای پدر مـادر افتاد
      **
      با همان حالـت ناتــوانی
      دست لـرزان خود را عصاکرد
      در ره پیـروی از امامش
      جان شیرین خود را فــداکرد
      **
      فاطمه بود و یـک  کوچه نامرد
      تا که دستان مردانه بستند
      با غلافی که گویا تـــبر  بود
      شاخه ی یاسمن را شکستند
      **
      آب شد کم کم آن شمع سوزان
      ناله ای در گلویـش نمانـده
      زندگی رفـته در بستر مرگ
      رنـگ مانـدن برویـش نمانـده
      **
      وقـت کوچ پرســتو نبود و
      پر زد از آشـیان  ناگـهانی
      یاس حــیدر چــه نـیلوفرانه
      شد خـزان در بهار جوانی
      **
      تربتش هم نشــــانی ندارد
      کاش غربت قلم بر نمی داشت
      یا که مهدی برای تســلا
      بر مزارش  گل لاله  می کاشت
      
      راه زهرا ولی بی نشان نیست
      آسمان شــلمچه گواه است
      
      صابر خراسانی
       
      ******************

      
      همیشه نان جو سفره ات تبسم داشت
      و از صفای همین سادگی تکلم داشت
      
      ولی ملائکه ها هم همیشه می دیدند
      که سائل در این خانه نان گندم داشت
      
      به روی دست قنوتت چه پرورش دادی
      که این همه کف پایت گل تورم داشت
      
      همینکه روی گرفتی زمرد نابینا
      چقدر درس نجابت برای مردم داشت
      
      چهل یهود مسلمان چادر تو شدند
      ببین چه معجزه هایی لباس خانم داشت
      
      همینکه خون خدا در رگ تو می جوشید
      حسین حسین به روی لبت ترنم داشت
      
      برای حق فدک ایستادی ای بانو
      اگر چه پهلوی یاست کمی تألم داشت
      
      رحمان نوازنی
       
      ******************
      

      
      اگرچه سایه ای از دخترت به جا مانده
      رسیده ام که بگویم قرار ما مانده
      
      رسیده ام سر خاکی که سایه بانش ریخت
      نشسته ام ؟نه قد و قامتم دو تا مانده
      
      یکی دو روز فقط صبر کن ؛کنار توأم
      که چند نیمه نفس بین ما دوتا مانده
      
      دلم برای علی شور میزند تنها
      برای او فقط این یار بی صدا مانده
      
      مسیر خانه مان تا مزار تو سرخ است
      جراحتی ست که در پهلویم به جا مانده
      
      مدد ز شانه طفلم گرفته می آیم
      به چهره ام اثر دست بی حیا مانده
      
      هنوز هم همه سرفه های من خونی ست
      هنوز هم به رخم ردّ شعله ها مانده
      
      تمام روز فقط حرف زینبم این است
      که روی چادر تو چند جای پا مانده
      
      بس است شکوه ام و داغ های من بگذار
      نمک به زخم زنم داغ کربلا مانده
      
      نشسته بین خرابه در انتظار پدر
      دو پلک بی رمقش سمت نیزه ها مانده
      
      زبان گرفته که سربار عمه اش شده است
      از ان شبی که از آن قافله جدا مانده
      
      صدای عمه خود را دگر نمیشنود
      فقط نه این چقدر زیر دست و پا مانده
      
      به عمه گفت که عمه بِگرد می یابی
      به قد من به گمانم که بوریا مانده
      
      حسن لطفی
       
      ******************
      

      
      آه! خورشید محک داشت؟ نداشت
      روز روشن به تو شک داشت ؟ نداشت
      
      توی این باغ به هم سوخته؛آه
      گل هوای شاپرک داشت ؟ نداشت
      
      آسمانی که فلک می بخشید
      احتیاجی به فدک داشت؟ نداشت
      
      غیر دیوار و در و آوارش
      شانه ی وحی کمک داشت ؟ نداشت
      
      ظاهراً بال فرشته می سوخت
      شعله کاری به ملک داشت ؟ نداشت
      
      مردم شهر به هم می گفتند :
      در این خانه ترک داشت؟ نداشت
      
      شب شد و باز دل  ماه شکست
      دست این مرد نمک داشت ؟ نداشت
      
      رحمان نوازنی
       
      ******************

      

      
      نیمه شب است و مانده علی که چه ها کند
      باید بساط غسل کسی را به پا کند
      
      حیدر بنا نداشت که بی فاطمه شود
      اما بناست خانه قبری به پا کند
      
      با گریه کار غسل خودش را شروع کرد
      باید که مثل شمع نباید صدا کند
      
        بعد از سه ماه روز زدن و رو ندیدنش
      وقتش رسیده فاطمه را رو نما کند
      
      هر عضو شستشوش یکی را ز هوش برد
      مانده علی چه با جگر بچه ها کند
      
        دستش کجا رسید که دادش بلند شد
      مجبور شد که کار خودش را رها کند
      
      مانده که گرم شستن زخم تنش شود
      یا فکر جابجا شدن دنده را کند
      
      زهرا چه راحت است و علی پر جراحت است
      دنیا نخواست با جگرش خوب تا کند
      
       مسعود اصلانی
       
     ******************

      
      امشب خدا هم از محنت گریه می کند
      با مرتضی کنار تنت گریه می کند
      
      هنگام غسل دادن تو چشم همسرت
      با خون زیر پیرهنت گریه می کند
      
      گاهی برای غربت و تنهایی خودش
      گاهی برای سوختنت گریه می کند
      
      امشب بگو چه می گذرد بر دل کفن ؟
      وقتی لباس ، بر بدنت گریه می کند
      
      از سوز گریه های غریبانۀ علی
      آهسته گوشه ای حسنت گریه می کند
      
      زینب تمام غصّۀ خود را ز یاد برد
      از بس حسین بی کفنت گریه می کند
      
      محسن مهدوی
       
      ******************
       

      
      چشم مهتاب گریه می کرد و
      نیمه شب آب گریه می کرد و
      
      در طواف شکسته پهلویی
      مثل گرداب گریه می کرد و
      
      غسل می کرد هر چقدر آن شب
      باز خوناب گریه می کرد و
      
      گریه ها گر چه بی صدا بودند
      دل بی تاب گریه می کرد و
      
      ماه قدش خمیده بود و با
      آفتاب گریه می کرد و
      
      مادری پا به پای طفلانش
      باز در خواب گریه می کرد و ...
      
      هر که با چشم تر زمین می خورد
      کوه هم با کمر زمین می خورد
      
      داشت سلمان می آمد از خانه
      که سر هر گذر زمین می خورد
      
      کودکی نیز پشت یک تابوت
      پشت پای پدر زمین می خورد
      
      که به داد دل علی برسد
      گاه گاهی که بر زمین می خورد
      
      راه می رفت با عصا اما
      بین دیوار و در زمین می خورد 
      
      رحمان نوازنی
       
      ******************

      
      یاسی که شاخه اش به دو ضربه بریده شد
      افتاد بر زمین و دوباره کشیده شد
      
      آه از نهاد عرش خدا هم بلند شد
      وقتی که غنچه با گل از این باغ چیده شد
      
      مادر که رفت پشت در خانه ایستاد
      یک مرتبه صدای شکستن شنیده شد
      
      شعله کشید از درمان آتشی و بعد
      این روضه های کرب و بلا آفریده شد
      
      از این طرف که دست ید الله بسته شد
      قد چو سرو مادر از آن سو خمیده شد
      
      هنگام بردن علی از آستان در
      یک قطره خون به روی عبایش چکیده شد
      
      دستی نوشت فاطمه چندی مریض شد
      اما کسی نگفت که زهرا شهیده شد
      
      طاقت میاورید بگویم برایتان
      هنگام غسل پهلوی مادر چه دیده شد؟
      
      بازو کبود سینه کبود و بدن کبود
      از فرط گریه چشم حسین و حسن کبود
      
      مهدی نظری
       
     ******************

      
      عزیز من چه شده دست بر کمر داری
      گذشته نیمه ای از شب هنوز بیداری
      
      دوباره پیرهنت پر ز خون شده مادر
      برای شستن این جامه درد سر داری
      
      دعا نکن اجلت زودتر از من برسد
      فقط بگو چه کنم تا که دست برداری
      
      سه ماه گوشه این خانه بستری هستی
      سه ماه میشود اما هنوز بیماری
      
      اگرچه زخم تو را شسته ام ولی انگار
      به باغ پیرهنت باز لاله میکاری
      
      به یاد محسن خود باز میروی از حال
      زیاد فکر نکن مادرم نکن زاری
      
      تن تو آب شده بی رمق شده اما
      هنوز عین سپاه علی علمداری
      
      همین که قوت قلب پدر شدی کافیست
      نیاز نیست بگیری به دوش خود باری
      
      سه ماه میگذرد از اصابت مسمار
      ولی دوباره از این زخم خون شده جاری
       
   ******************

      

      تنی که سوخته باشد به آب حساس است
      چنین تنی به رخ آفتاب حساس است
      
      مریض نیمه شب از سوز درد می نالد
      اگرچه خواب ندارد به خواب حساس است
      
      کسی که دلخوشی اش کنج بستر افتاده
      سلام اگر بدهد بر جواب حساس است
      
      تمام چادر مادر به کوچه خاکی شد
      به خاک چادر او بوتراب حساس است
      
      کسی که پشت در خانه در خطر بوده
      به آتش و به در و اضطراب حساس است
      
      همیشه پنجه دست شکسته مادر
      به وزن دسته این آسیاب حساس است
      
      اگرچه سوخت ولی چادرش نیفتاده
      یقین که مادرمان بر حجاب حساس است
      
      پس از گلی که میان فشار در بوده
      علی همیشه به بوی گلاب حساس است
      
      وجبرئیل که بیت علی بهشتش بود
      به خانه و به بنای خراب حساس است
      
      مهدی نظری
       
    ******************

      
      چشمان تارم طاقت دیدن ندارد
      جادارد از این صحنه عالم جان سپارد
      مادر میان آتش افتاده خدایا
      کاری کن این لحظه کمی باران ببارد
      **
      بابا مگر که میشود این در نسوزد
      من سعی کردم سوره کوثر نسوزد
      اما دوباره آتش در گر گرفته
      بابای من کاری بکن مادر نسوزد
      **
      مادر بیفتد کنج خانه درد دارد
      این گریه های مخفیانه درد دارد
      میخواست برخیزد ز جایش باز افتاد
      جای غلاف و تازیانه درد دارد
      **
      پدرم بود ولی مادر ما سیلی خورد
      به گمانم که رخ شیر خدا سیلی خورد
      پنج انگشت که به صورت او خورد نوشت
      گوئیا پنج تن آل عبا سیلی خورد
      
      مهدی نظری
       
******************

       
   
       
      ای مادری که طعم آتش را چشیدی
      ای مادری که محسن خود را ندیدی
      
      من زینبم پاسخ بده با این همه زخم
      از خانه تا مسجد چگونه می دویدی
      
      شرمنده شد حتی غلاف از بازوی تو
      وقتی کمربند علی را میکشیدی
      
      وقتی پدر را سوی مسجد میکشاندند
      خود را کشاندی بر زمین اما رسیدی
      
      میخواستی نفرین کنی اما نکردی
      وقتی که بالای سر او تیغ دیدی
      
      دور علی پروانه سان می گشتی اما
      شکوه نکردی هر قدر طعنع شنیدی
      
      او از نگاه تو خجالت میکشید و
      تو از نگاه او خجالت میکشیدی
      
      با این همه گل زخم و با آن چشم تر
      باز تو کوثر جاری قرآن مجیدی
      
      پهلو به پهلو میشوی و در تن
      سر باز کرده باز هم زخم جدیدی
      
      تو آنقدر فکر امامت بوده ای که
      آتش گرفتن را به جان خود خریدی
      
      مهدی نظری
       
     ******************

      
      مثل یاسی که به هم می پیچد
      چند روزیست به غم می پیچد
      
      تا که این در به صدا می آید
      اشک در چشم حرم می پیچد
      
      گل پیچک شده دستش مادر!
      بسکه از درد وَرَم ؛... می پیچد
      
      همه یک گوشه زمین گیر شدند
      درد تا پای قدم می پیچد
      
      راستی فضه کنار بستر
      چه شده با قد خم می پیچد
      
      زخم مجروح تو را می بندد؟!
      یا به دست تو علم می پیچد
      
      گوش کن از در و دیوار هنوز
      بانگ "وای مادرم" می پیچد
      
      پشت در فضه زبان می گیرد
      و سپس نوحه و دم می پیچد
      
      پشت در مادر ما را کشتند
      یاس نیلوفر ما را کشتند
      
      رحمان نوازنی
       
      ******************
      

      
      تا سرفه ميكنم بدنم درد ميكند
      زينب مرا نبوس ، تنم درد ميكند
      
      از من نخواه با تو كنم درد دل علي
      تا حرف ميزنم دهنم درد ميكند
      
      پا تا سرم شكسته كه وقتي فرشته ها
      بر روي بال ميبرنم درد ميكند
      
      بهتر كه باز مانده دو چشمم كه ديده ام
      تا پلك روي هم بزنم درد ميكند
      
      اسما بيا و فاطمه را رو به قبله كن
      اين روز آخري بدنم درد ميكند
      
      محمد ناصري

       
  ******************

      

      
      مبهوت مانده فلسفه از اين کمال ها
      ازلطف او گرفته زبان ها مجال ها
      
      يک لحظه مصطفی و همان لحظه مرتضاست
      يک جا ظهورکرده جمال و جلال ها
      
      از بوسه بوسه های پيمبر به دستهاش
      هردو رسيده اند به اوج کمال ها
      
      با يک خطابه ، کار نبی گونه کرد وگفت
      تنها علی است مرز حرام و حلال ها
      
      سکان عرش و رشته خلقت به دست اوست
      ترسی نداشت در دل خود از جدال ها
      
      ... نفرين اگر نکرد به امر امام بود
      او فاطمه است، مظهر اين امتثال ها
      
      آن روز اگر بلال اذان شکسته خواند
      امروز روی مأذنه ها ما بلال ها . . .
      
       . . . با روضه می کشيم وسط پای کوچه را
      بعد از گذشت اين همه از عمر سال ها
      
      آتش کجا و معجر ريحانه بهشت  ...!؟
      ماندند زير بار هزاران سئوال ها
      
      يک جمله عمق جان مرا واژه واژه سوخت
      آخـر چگـونه پـرزده با اينــکه بال هـا. . . .
      
      یاسر حوتی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

       
      ای جان من هرچند دیگر نیمه جانی
      اما برای رفتنت خیلی جوانی
      
      حالا که من اینجا غریبم باربستی
      حالا نمی شد بیشتر پیشم بمانی
      
      بابای خاکم ـ التماست می کنم که
      بی من مشوای مادرآب ـ آسمانی
      
      کمتر بگو با من امیرالمومنینم
      اشهد مگو با این زبان بی زبانی
      
      حالابرای اینکه من چیزی نفهمم
      درکوچه خاک چادرت رامی تکانی
      
      اندازه ی یک عمر پیرت کرده بانو
      سنگینی آن ضربه دست ناگهانی
      
      یک نیمه از روی تو صبح روشن من
       نیمی دگرمثل غروبی ارغوانی
      
      رو ازعلی می گیری اما زیرچادر
      پنهان نگرددمحرمم قدکمانی
      
      محسن عرب خالقی
       
      *******************
      

      
      ماندن که هست صحبت رفتن برای چه؟
      زهرای من حلالیت از من برای چه؟
      
      وقت نفس نفس زدنت پیش پای من
      لاله نریز این همه گلشن برای چه؟
      
      دارم به جمله ی پدرت فکر می کنم
      وقتی که هست فاطمه جوشن برای چه؟
      
      باشد نخند...از تو توقع نداشتم
      این دل شکسته هست شکستن برای چه؟
      
      زهرا کشان کشان دم در آمدی چرا؟
      گفتم نیا که...آمدی اصلا برای چه؟
      
      ما را برای همسفری آفریده اند
      بی من تلاش بهر پریدن برای چه؟
      
      اسما که بود دور و برت فضه هم که بود
      تابوت خویش خواستی از من برای چه؟
      
      هنگام دور گردن این پیرهن که شد
      جان حسین این همه شیون برای چه؟
      
      علی اکبر لطیفیان

       
      ****************
      

      
      سنجاق را بگیر و به موی سرت بزن
      مثل گذشته لبخند به همسرت بزن
      
      دیگر بس است گردش دستاس و پخت نان
      دستی به خاک های پَر معجرت بزن
      
      ای رمز فتح کننده درهای خیبری
      وقتش شده ست سری به همسنگرت بزن
      
      ای سینه سرخ....آه....شکسته پر علی
      مرهم تهیه کن و به زخم پرت بزن
      
      حالا به میهمانی بابا که میروی
      سنجاق را بگیر و به موی سرت بزن
      
      علی آمره
       
     ****************
      

      جارو بدست می شوی و کار می کنی
      داری برای خانه غذا بار می کنی
      
      شکر خدا که پا شده ای راه می روی
      مثل قدیم با همه رفتار می کنی
      
      فضه برای تو اینجاست فاطمه
      تقسیم کار با تن بیمار می کنی
      
      لبخند می زنی دلم آرام تر شود
      یا سقف خانه بر سرم آوار می کنی
      
      وقتی سوال می کنم امروز بهتری
      جارو بدست می شوی و کار می کنی
      
      حسین رستمی
       
     ****************      

      
      رخت عزا به قامت مهتاب می‌کند
      خورشید را دو مرتبه بی‌خواب می‌کند
      زود است ای کبوتر من! پرکشیدنت
      داغ تو استخوان مرا آب می‌کند...
      ***
      تاب و توان ز حنجر فریاد رفته است
      تیر بلا ز چله‌ی صیاد رفته است
      این پیکر نحیف که تشییع می‌شود
      سرمایه‌ی علی ست که بر باد رفته است
      
      هادی ملک پور
       
     ****************

      
      دائم به حال سجده دخیل دعا شود
      شاید که حاجتش ز عنایت روا شود
      
      گوید علی به ناله :خدایا مدد نما
      بار دگر سرای غمم با صفا شود
      
      یا رب به حرمت و به غرور شکسته ام
      راضی مشو که فاطمه از من جدا شود
      
      یا رب بیا و نذر علی را قبول کن
      زهرا شفا بگیرد و حیدر فدا شود
      
      یا رب مدد که باز نبینم مغیره را
      از دیدنش تمام وجودم عزا شود
      
      از هجمه ی پیاپی آن تازیانه اش
      دیگر امید نیست که زهرا به پا شود
      
      تا مزد بیشتری بگیرد ز دومی
      آنگونه زد که فاطمه دستش رها شود
      
      جواد حیدری
       
   ****************
   

       در خلسه سکوت پر از درد کوچه ها
      بانوی خانه ام چه غریبانه میروی
      
      داغت بسی گران و خودت چون پری زکاه
      خیلی سبک به دست و سر و شانه میروی
      
      بانوی کم توقع نه سال زندگی ...داری
      ...چقدر ساده از این خانه میروی
      
      مانند روز آمدنت بی سر و صدا
      بی هیچ زرق و برق ، تو حنانه می روی
      
      نیمی از نخل های مدینه از آن ماست
      اما شما چقدر غریبانه می روی
      
      وحید قاسمی
       
      ****************      

      
      بانوی خــــــــــانه بار و بساط سفر مبند
      در پیش دیده های مـــــه آلوده ام مخند
      
      صیــــاد مهربان مرو از پیش صیــــد خود
      می میرد این پرنده پا بسته در کمند
      
      اسطــــوره شجاعت اعــــــراب بود ه ام
      اما مـــــرا خدنگ نگاهت ز پا فکنــــد
      
      از مردنـــــم ســــــه ماه گذشته مسیح من
      قرآن بخوان برای عـــــزای دلـــــم بلند
      
      یکبار بسته گشته دو دستم دگر بس است
      با رفتنت دوباره دو دست مـــــرا مبند
      
      وحید قاسمی
       
     ****************
      

      
      شکرخدا که ظاهراً امروز بهتری
      نان می پزی و دست به دستاس می بری
      
      باشد قبول خوب شدی!جمله ای بگو
      تا مطمئن شوم که زپیشم نمی پری
      
      دلتنگ دست های تو و موی زینبند
      آئینه ها و شانه و سنجاق و روسری
      
      این فاطمه که فاطمه این سه ماه نیست
      حالا درست مثل زمان پیمبری
      
      قدقامت صلات زمان نماز شد
      باید نماز را سر پا جا بیاوری
      
      اما دوباره پای قیام تو پانشد
      حتی قنوت نافله ات هم ادا نشد...
      
      خیلی رعایت دل بی یار می کنی
      داری مرا به خویش بدهکار می کنی
      
      حتی هنوز هم که دگر بی نفس شدی
      با این نفس نفس نفسم کارمی کنی
      
      پنهان نکن عزیز دلم بی دلیل نیست
      تامی رسم تو روی به دیوار می کنی
      
      باشد نگو فقط کمی آرام گریه کن
      همسایه را دو مرتبه بیدار می کنی
      
      نیلوفرم قدم به قدم زرد می شوی
      پامی شوی دوباره کمردرد می شوی
      
      علی زمانیان
       
     ****************
      

      
      چه می شودکه به زانوی من توان بدهی
      دوباره صورت خود رابه من نشان بدهی
      
      چه می شود که زمان قنوت نیمه شبت
      دوباره بازوی خود را کمی تکان بدهی
      
      چه می شود که دگر مثل روزهای قدیم
      کنارسفره خودت نان به دستمان بدهی
      
      به جای آنکه شوی پرپر و به خاک افتی
      و روح خسته خود را به آسمان بدهی .....
      
      ..... گل شکسته ی من پا بگیر دراین باغ
      که باز عطربهشتی به باغبان بدهی
      
      تو را به جان عزیزت مخواه بنشینم
      به چشم خویش ببینم چگونه جان بدهی
      
      نفس تو می کشی و حال کودکان این است
      چه می شود تو اگر جان در این میان بدهی
      
      محسن عرب خالقی
       
      ****************      

      
      اي آفتاب روشنم اي همسرم مرو
      اينگونه از مقابل چشم ترم مرو
      
      با تو تمام زندگي ام بوي سيب داشت
      اي ميوه بهشتي پيغمبرم مرو
      
      جان مرا بگير خدا حافظي مكن
      از روبروي ديده ي نا باورم مرو 
      
      تا قول ماندن از تو نگيرم نمي روم
      اي سايه بلند سرم از سرم مرو
      
      لطف شب عروسي دختر به مادر است
      پس لااقل به خاطر اين دخترم مرو
      
      علی اکبر لطيفيان
       
      ****************      

      حیدر که هست پس تو چرا کار می کنی
      جارو مکش که سرفه امانت نمی دهد
      
      نانی بخور، عزیز دلم آب رفته ای
      این کاسه های آب، توانت نمی دهد
      
      دنبال رنگ چهره در آیینه ات مباش
      آیینه شرم کرده نشانت نمی دهد
      
      تابوت قوس دار و عجیبی که ساختم
      شرحی زحجم جسم کمانت نمی دهد
      
      دستاس!دست فاطمه ام پینه بسته است
      از خواهش من است تکانت نمی دهد
      
      وحید قاسمی
       
      ****************      

      
      ای روح آفتاب چرا پا نمی شوی
      بانوی بو تراب چرا پا نمی شوی
      
      پهلوی من هم از خبر رفتنت شکست
      رکنم شده خراب چرا پا نمی شوی
      
      با قطره قطره اشک سلامت نموده ام
      زهرا بده جواب چرا پا نمی شوی
      
      خورشید لطمه دیده حیدر بلند شو
      بر جمع ما بتاب چرا پا نمی شوی
      
      رفتی و روی صورت خود را کشیده ای
      ای مادر حجاب چرا پا نمی شوی
      
      بی تو تمام ثانیه ها دق نموده اند
      رفته زمان بر آب چرا پا نمی شوی
      
      روی کبود تو به نگاهم اشاره کرد
      مردم از این خطاب چرا نمی شوی
      
      می میرد از تنفس دلگیر کوچه ها
      این غنچه های ناب چرا پا نمی شوی
      
      رحمان نوازنی
       
     
****************

      «عشق سوزان است بسم الله رحمن الرحیم
      هر که خواهان است بسم الله رحمن الرحیم
      
      کشتی‌ام بی ناخدا دارد به دریا می‌رود
      وقت توفان است بسم الله رحمن الرحیم
      
      ختم قرآنِ تو جای ناس گویا با حدید
      رو به پایان است بسم الله رحمن الرحیم...
      
      دست من بسته‌ست، جای من رجز خوان می‌شوی
      کوچه، میدان است بسم الله رحمن الرحیم
      
      نقطه‌‌ی «باء» بوده‌ام چون تکیه گاهم بوده‌ای
      بی تو لرزان است بسم الله رحمن الرحیم
      
      کیست آتش دارد و از قعرِ آتش می‌رسد؟
      جن، نه ! شیطان است بسم الله رحمن الرحیم
      
      رفته‌ام از حال، این اَمَّن یُجیب و ناله هم
      مال سلمان است بسم الله رحمن الرحیم...
      
      قدر می‌خوانم و می‌دانم که از نامحرمان
      قدر پنهان است بسم الله رحمن الرحیم...
      
      آب را از سلسبیل آورده‌ام اسماء ! بریز
      غسلِ باران است بسم الله رحمن الرحیم
      
      قاسم صرافان
       
      ****************
      

      
      مائیم، ما، دو آینه‌ی روبروی هم
      تابانده‌اند صورت ما را به سوی هم
      
      تا خیره می‌شویم به هم با نگاهمان
      وا می‌کنیم پنجره‌ها را به روی هم
      
      من مردِ روزِ رزم و تو بانوی اشک شب
      نوشیده‌ایم سر خدا از سبوی هم
      
      سر خم نمی‌کنیم مگر پیش پای عشق
      عالم نمی‌دهیم به یک تار موی هم
      
      قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
      یا ایها الذینِ هم و امنوا ی هم
      
      دریا ندیده است، نمی‌فهمد این کویر،
      ما غرق می‌شویم چرا در وضوی هم؟
      
      قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
      پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم
      
      آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
      ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم
      
      نه دستِ بسته‌ام و نه بازوی خسته‌ات
      طاقت نداشتند بیایند سوی هم
      
      پروانه‌ها خوشند، اگر چه در آتشند
      پر می‌کشند در دلشان آرزوی هم
      
      یک روز ما دوباره شبیه دو آینه
      می‌ایستیم رو به خدا روبروی هم
      
      قاسم صرافان
       
      ****************      

      
      به آن دلی که برآن سجده نه فلک دارد
      دل من و دل تو درد مشترک دارد
      
      کسی که حرمت ما را شکست میدانست
      که حرمت درِ این خانه را ملک دارد
      
      خدا کندکه بسوزد سپس رود بر باد
      کسی که از دل خونت دل خنک دارد
      
      محبت من و تو سنگ امتحان همه است
      میان جنت و دوزخ خدا محک دارد
      
      بگیر پرده ز رو ماه آسمانی من
      که این گرفتگی ات ریشه درفدک دارد
      
      فقط به آینه من نشسته گردغمت
      ولی تو آینه ات ازسه جا ترک دارد
      
      به جزتونیست گلی که نشان عشق مرا
      به روی ساقه وگلبرگ و شاخه حک دارد
      
      غذا نمی خورد و گریه می کند زینب
      دوباره سفره ی امروزمان نمک دارد
      
      محسن عرب خالقی
       
           ****************      

      
      تا دست را به قبضه ی شمشیر می برم
      عالم گواه می شود این را که حیدرم
      
      فرمان حق رسیده علی جان! صبور باش
      بانو نمی شود که از این امر بگذرم
      
      اینها که با طناب به دنبالم آمدند
      از یاد برده اند که من مرد خیبرم
      
      امرم به صبر کرده خدا، ورنه هیچکس
      قادر نبود تا که بیاید برابرم
      
      دست خدا اگر که به روی دلم نبود
      هرگز طناب خیره نمی شد به پیکرم
      
      بانو! بمان  تو را بخدا پشت در نرو
      هی آیه آیه زرد نشو فصل کوثرم
      
      اصلاً مهم که نیست برایم تمام شهر
      دشمن شوند، تا که تویی یار و یاورم
      
      علی اصغر ذاکری
       
      ****************      

      
      اصلاً بعید نیست که یک مرد محترم
      را با دو دست بسته ببینیم باز هم
      
      با چشمهای خیره نگاهش کنیم و او
      چیزی به ما نگوید و ما مردم شکم
      
      بعد از غذا که از جگر او شده درست
      با چشمهاش قهوه و چایی کنیم دم
      
      حتی بعید نیست که این مرد مدتی
      از ما کمک بخواهد و ما نیز لا جرم
      
      عمدا به روی خویش نیاریم و هر کدام
      با اکتفا به این کلمه با " نمی رسم"
      
      محکم کنیم قفل در و توی رختخواب
      دعوا کنیم بر سر ایجاد یک عدم
      
      شمشیرهایمان که فقط زنگ میخورند
      آئینه هایمان همه کورند ، دست کم
      
      یا که نایستیم و نخندیم اینچنین
      ــ سینه نمی زنیم اگر زیر این علم ــ
      
      یا محض غیرتی که نداریم لحظه ای
      نیت کنیم پشت در بسته ی حرم
      
      این شعر را همیشه بخوانیم بیت بیت
      در سالروز دیدن یک مرد محترم
      
      رضا جعفری



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      من میروم دگر ز کنارت پسر عمو
      دیدار ما به روز قیامت پسر عمو
      
      من میروم و مونس شب هات میشود
      یک چاه و قبر مخفی و غربت پسر عمو
      
      من حاضرم قسم بخورم که ندیده ام
      از تو به غیر مهر و محبت پسر عمو
      
      زانو گرفته ای به بغل مثل کودکان
      خیبر شکن روزهای شجاعت پسر عمو
      
      دنیای تو مگر که به آخر رسیده است
      برخیز جان من به فدایت پسر عمو
      
      چشمت کجاست قطره اشکی به من بده
      میخواهمش برای شفاعت پسر عمو
      
      گریه مکن فدای سرت هرچه شد ؛زیاد....
      .....کاری نبود عمق جراحت پسر عمو
      
      شرمنده ام غلاف عدو دست من برید
      بر دوش مانده بار خجالت پسر عمو
      
      سید حمید رضا برقعی
       
      ********************
      

      
      این روزها با ناکسان افتاده کارم
      دیگر پیمبر ‌زاده‌ای بی‌اعتبارم
      
      بعد از تو همّ و غمّ مردم منبرت شد
      من فکر می‌کردم که تنها یادگارم
      
      تا چشم وا کردم هیاهو بود و آتش
      دیدم زنی تنها میان گیر و دارم
      
      آن قلب کوچک در دلم دیگر نمیزد
      بهتر که طفلم را به این دنیا نیارم
      
      من درد دارم، دردم اما از تنم نیست
      از دیدن دستان بسته شرمسارم
      
      از این جماعت شکوه‌ها دارم برایت
      امشب به شوقت سر به بالین می‌گذارم
      
      اینجا به اجبار زمان کم گریه کردم
      باید بیایم از زمان فارغ ببارم
      
      یادم نرفته است آخرین قولی که دادی 
      با این امید این لحظه‌ها را می‌شمارم
      
      ا.سادات.هاشمی
       
  ********************
      

      
      هيچكس نيست كه دستي به دعا بردارد
      يا كه باري ز سر شانه‌ي ما بردارد
      
      هركه زخمي به تن از خيبر و خندق دارد
      آمده تا كه از اين خانه دوا بردارد
      
      حُرمت خانه‌ي ما حُرمت بيت‌الله است
      فاطمه با پدرش شأن برابر دارد
      
      آنقدر زود درِ خانه پر از آتش شد
      كه نشد صاحب اين خانه عبا بردارد
      
      پسري شد سپر و مادري از پا افتاد
      فضه آمد كه مگر فاطمه را بردارد
      
      سوره‌ي كوثر حيدر سر راه افتاده
      كاش پا از سرِ قرآنِ خدا بردارد
      
      با پرِ زخميِ خود راهِ سپاهي را بست
      كه علي را ببرد خانه و يا ... بردارد
      
      محمد بختیاری
       
  ********************
      

      
      آری صدای آه گاهی گوشه دار است
      آثار قلبی سوخته از روزگار است
      
      باید میان شعله ها سینه سپر کرد
      در این دیاری که چنین قحطی یار است
      
      خاک دو عالم بر سر اهل مدینه
      زهرا به امداد علی مرکب سوار است
      
      هر کس که می خواهد بداند فاطمه کیست
      خون در و دیوار نقش اقتدار است
      
      باید به خون غلطید در حفظ ولایت
      ورنه ولایت محوری تنها شعار است
      
      داغ دو دست بسته سنگین تر ز سیلی ست
      باور کنید این مرد صاحب ذوالفقار است
      
      نفرین به آن مسمار و هرکس که لگد زد
      بنگر چگونه مادر ما بی قرار است
      
      سادات خون گریند تا روز قیامت
      زین گفته ام سری نهفته آشکار است
      
      تا فضه آمد دید بار شیشه افتاد
      فریاد زد نامرد بی بی ..... است
      
      تاریخ هم مانده چه پاسخ گوید این حرف
      آخر چرا زهرای اطهر بی مزار است
      
      قاسم نعمتی
       
    ********************
      

      
      تا میرود ز دیده ام آن صحنه های داغ
      ای زخم سینه تا دم در میبری مرا
      ای زخم با لباس سفیدم چه کرده ای
      داری شبیه حوصله سر میبری مرا
      **
      گفتم کمی بخوابم و آرام تر شوم
      اما دوباره درد سراغ مرا گرفت
      میخواستم بچرخم و پهلو عوض کنم
      ناگه رگی ز پهلوی من بی هوا گرفت
      **
      شستم سر حسین و حسن را به دست خود
      خوب است اگر چه فضه که مادر نمیشود
      فضه سریع باش تنوری درست کن
      الان علی می آید و دیگر نمیشود...
      **
      مشغول استراحتم ای زخم لج نکن
      وقت نماز شب نشده پس تو هم بخواب
      ای زخم لااقل دهنت را کمی ببند
      ترسم ز خنده تو شود دیده ام پر آب
      **
      طرحی زدم ضرورت پنجاه سال بعد...
      حیدر ببخش این همه محتاطی مرا
      باید کفن ببافم و پیراهنش کنم
      اسما بیار جعبه خیاطی مرا
      **
      یک مشت استخوان چه کند رخت خواب را
      هر جا ردیف شد سر خود می گذاشتم
      فکری به حال زینب بی خواب من کنید
      ای کاش مرده بودم و دختر نداشتم...
      
      محسن عرب خالقی
       
     ********************      

      
      ای آسمان عاطفه ؛پرواز بی کران
      بعد از تو ناتوان شده بال کبوتران
      
      خیر النسایی و به خودت می شناسمت
      دنیا نداشت غیر خودت از تو بهتران
      
      دینم حرام اگر که به غیر تو رو کنم
      تو مال ما بهشت خدا مال دیگران
      
      شایسته است بعد بیابان نشینی ات
      گوشه نشین شوند تمام پیامبران
      
      دستش شکسته باد هر آنکه تو را شکست
      نانش حرام باد هر آنکه تو را در آن.....
      
      ....کوچه فقط به خاطر یک قطعه خاک زد
      باید از این به بعد بمیرند نوکران
      
      این روزها که حرمت رویت شکسته شد
      خوب است گوشواره درآرند مادران
      
      اینها تو را زدند... غرور علی شکست
      آری شکستنی است غرور دلاوران
      
      بعد از تو احترام ندارد قبیله ات
      مادر که رفت وای بر احوال دختران
      
      علی اکبر لطیفیان
       
  ********************

      
      هرگز ندیده است کسی مادراین چنین
      یک بستری چنین و شکسته پر این چنین
      
      شهر مدینه هیچ کسی را چنین نزد
      جز تو نداشت شاخه ی نیلوفراین چنین
      
      مُزد رسالتِ پدرت دست کوچه بود
      اجرت کسی نداد به پیغمبر این چنین
      
      از جای جای پیرهنت تکه ای کم است
      شاید گرفته است به میخ دراین چنین
      
      حالا نفس نفس زدنت کُند تر شده
      دارد شکستگی تو درد سراین چنین
      
      چندین شب است دست تو بالا نیامده
      شانه نخورده است موی دختراین چنین
      
      معلوم می شود تو مداوا نمی شوی
      زانو بغل گرفته دگر حیدر این چنین
      
      علی اکبر لطیفیان
       
  ********************
      

      
      همراه ناله های دل داغ دیده ام
      امروز سمت مجلس مادر رسیده ام
      
      کنج همین حسینیه با چند قطره اشک
      یک قطعه از بهشت خدا را خریده ام
      
      از کودکی به لطف خدا پای روضه ها
      محکم شده ست پایه ی دین و عقیده ام
      
      هرگز لباس مشکی خود در نیاورم
      تا غصه دار عمر کم یک شهیده ام
      
      چشم من از ازل شده وقف گریستن
      بر غصه های مادر قامت خمیده ام
      
      اینکه غلام و سائل این خانه ام هنوز
      یعنی که دور غیر تو را خط کشیده ام
      
      کی می شود مرا ببری تا حریم خود
      من صحن جامع حرمت را ندیده ام 
      

       
  ********************
       
       
      آنکه بنای کوچه برای گذر گذاشت
      ای کاش عرض کوچه کمی بیشتر گذاشت
      
      اندازه ی دو دست کمی بیشتر ،که تا
      سیلی کس به کس نتواند اثر گذاشت
      
      کوچه محل آمد و رفت است بی گمان
      اما شما بگو مگر آن بی پدر گذاشت
      
      تا او به خانه اش برسد بی مزاحمت
      تا دیر وقت چشم علی را به در گذاشت
      
      یک روز توی کوچه و یک روز پشت در
      مولا چقدر دندان را بر جگر گذاشت
      
      تا روزها به خاطر این ظلم گریه کرد
      با گریه شهر را همه بر روی سر گذاشت
      
      معلوم شد قضیه چه بوده است که خدا
      در کنج یک غروب اگر یک سحر گذاشت
      
      نادر حسینی
       
  ********************
      

      
      جایی که یاس هست و کسی بو نمی کند
       جایی که بغض هست و کسی رو نمی کند
      
      جایی که دست شیر خدا بسته می شود
       کس احترام ساحت بانو نمی کند
      
      اینجا مدینه است که جز مردم اش کسی
       آتش به آشیان پرستو نمی کند
      
      وقتی که بیت وحی پر از شعله می شود
       دیگر لگد که رحم به پهلو نمی کند
      
      اینجاست مادری که قریب دو ماه و نیم
       از زخم شانه ، شانه به گیسو نمی کند
      
      بانوی آفتاب ، خدایا که هیچوقت
       مانند شمع سوخته سو سو نمی کند
      
      اینها همه کنار ....ولی هیچ مادری
       با بازوی شکسته که جارو نمی کند
      
      مهدی صفی یاری
       
  ********************
      

      
      چـشمت چقدر تر شده در آخرین شبم
      مهمـان سفره ی دل و تنها مخاطبم!
      
      با دستمال اشک خودت سعی می کنی
      تـا بـلکه داغـتـر نـشود سوزش تبم
      
      دست خودم که نیست اگر آه می کشم
      حـالـم عذاب داده دلـت را، معـذّبـم
      
      نـائی نـمـانـده است برایم ، نگو بمان
      از هـر غـمی که فکر کنی، من لبالبم
      
      چـیزی نخواستم که در این سالها ولی
      از ایـن بـه بـعد جان تو و جان زینبم
      
      قـلبم برای بوسه ی بر روش لک زده
      بـگـذار مـاهِ صـورت او را روی لبم
      
      حـالا که می روم بـه ملاقاتِ با پدر
      مـن را نـگاه کن وَ ببین که مرتبم؟
      
      می خـواستم فدای تو گردم تمام عمر
      بـا ضربه ی غلاف رسیدم به مطلبم
      
      علی اصغر ذاکری
       
                ********************       
       
      دل کوچه از رد پایش گرفت
      همان اول ماجرایش گرفت
      
      کسی راه یک کوچه را تنگ کرد
      کسی راه را بر خدایش گرفت
      
      و دستی که می شد همان ابتدا
      خبرهایی از انتهایش گرفت
      
      چه بادی وزید از ته کوچه ها
      که شهر مدینه هوایش گرفت؟
      
      نمی دانم آن شدت ناگهان
      که پر درد بود از کجایش گرفت؟
      
      سراسیمه بغضی به داداش رسید
      از ضربه ایی که صدایش گرفت
      
      مگر چه به دستان این کوچه داد؟
      که زخم کبودی به جایش گرفت
      
      مجالش نمی داد تا پا شود
      حسن بود از شانه هایش گرفت
      
      حوالی پهلوی پا خورده اش
      دل آسمان هم برایش گرفت
      
      علی اکبر لطیفیان

       
      ********************
       
       
      اگر خشکم اگر زردم درخت رو به پاييزم
      تمام برگهايم را به پاهای تو می ريزم
      
      چه نيرو می دهد بر من نگاه چشمهای تو
      بيا بنشين کنار من که از عشق تو برخيزم
      
      الا ای دست رحمت دستهايم را نمی گيری
      که در اين لحظه آخر به دامانت بياويزم
      
      تو آن تنها ترين هستی يل خانه نشين هستی
      من آن تنها زنی هستم که از درد تو لبريزم
      
      الهی بشکند دستی که باعث شد به پيش تو....
      ....از اينکه مقنعه از چهره برگيرم بپرهيزم
      
      غريبی خوب می دانم ولی کمتر بيا خانه
      خجالت می کشم وقتی به پايت بر نمی خيزم
      
      علی اکبر لطیفیان
       
       ********************

      
       امشب به رنگ فصل خزان گریه می کنیم
      هم ناله با زمین و زمان گریه می کنیم
      
      هر چند گفته اند که آرام گریه کن
      اما بلند و ضجه زنان گریه می کنیم
      
      امشب که خانه ی دلمان غم گرفته است
      مانند ابرهای روان گریه می کنیم
      
      هم پای کوچه های مدینه نشسته ایم
      با روضه های تازه جوان گریه می کنیم
      
      تازه جوان و قد کمانی تعجب است
      از غصه های قد کمان گریه می کنیم
      
      داریم پای روضهءتان پیر می شویم
      اما هنوز از غمتان گریه می کنیم
      
      این خانهء غمی است پر از غربت بقیع
      از داغ قبر های نهان گریه می کنیم
      
      آری دوباره بر سر سفره نشسته ایم
      امشب برای مادرمان گریه می کنیم
      
      وحید محمدی
       
   ********************

      
      مثل خدا بود و نگاهی مهربان داشت
      در آسمان بی کرانه آشیان داشت
      
      او را تمامی ملائک می شناسند
      قبری پر از آوازه اما بی نشان داشت
      
      هم باغ لاله بود و هم باغ بنفشه
      در دامن آلاله خیزش ارغوان داشت
      
      او آسمان بود و پر از آیات باران
      در گوشه ای از بازویش رنگین کمان داشت
      
      در مسجد سجاده روزی پنج نوبت
      دستی شکسته رو به سوی آسمان داشت
      
      از رنگ سرخ کودکانش می توان خواند
      بی بیت الاحزان بود اما سایبان داشت
      
      در بین بستر با پرستاری زینب
      افتاده بود و پوستی بر استخوان داشت
      
      قصد سفر تا عرش تا لاهوت دارد
      خوشحال بود از اینکه یک تابوت دارد
      
      علی اکبر لطیفیان

       
      ********************
      

      
      من رفتنی هستم دگر یاری نداری
      مظلوم! با مظلومه ات کاری نداری؟
      
      تا رفع زحمت کردنم چیزی نمانده
      فردا در این بستر تو بیماری نداری
      
      مثل جنین زانو بغل کردن ندارد
      خانه نشین! گیرم طرفداری نداری
      
      با چاه دردت را بگو عیبی ندارد
      وقتی که غم داری و غم خواری نداری
      
      وقتی که دفنم می کنی آقا بمیرم
      تاریک تر از آن شب تاری نداری
      
      مردم اگر از تو سراغم را گرفتند
      از قبر من مولا خبر داری نداری
      
      دیگر خداحافظ، حلالم کن علی جان
      جان تو جان بچه ها ، کاری نداری؟
      
      حامد خاکی
       
  ********************
      

      چشم خشک از چشمهای تر خجالت می کشد
       چشمه وقتی خشک شد ، دیگر خجالت می کشد
      
      سوختن در شعله ی دل کمتر از پرواز نیست
      هر که اینجا نیست خاکستر ، خجالت می کشد
      
      بستن در بهر شرمنده شدن بی فایده ست
      این گدا وقت کرم بهتر خجالت می کشد
      
      لطف این خانه زیاد و خواهش ما نیز کم
      دستهای سائل از این در خجالت می کشد
      
      طفل بازیگوش را شرمی نباشد از کسی
      بیشتر با دیدن مادر خجالت می کشد
      
      تا عروج فاطمه جبریل را هم راه نیست
      در مسیر عرش، بال و پر،خجالت می کشد
      
      حتم دارم که قیامت هم از او شرمنده است
      با ورود فاطمه ، محشرخجالت می کشد
      
      نامه اعمال نوکرها بدست فاطمه ست
      آنقدر می بخشد و.... نوکرخجالت می کشد
      
      آنچه مادر می کشد،دردش به دختر می رسد
      گر بیفتد مادری ، دختر خجالت می کشد
      
      دست این از دست آن و...دست آن از دست این....
      آه....دارد همسر از همسر خجالت می کشد
      
      هر کجا حرف "در" و "دیوار" و...ازاین چیزهاست
      چشم خشک از چشمهای تر......
      
      علی اکبرلطیفیان



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      هر شب که آه تا به سحر گاه می کشم
      با اشک شعله بر جگر ماه می کشم
      
      تا باز هم به شِکوه نگویند بس کنم
      آهسته گریه می کنم و آه می کشم
      
      از رنگ سرخ بستر و از پیچ و تاب من
      فهمیده زینبم غم جانکاه می کشم
      
      تا در بروی شوی، به لبخند وا کنم
      خود را به خاک این ره کوتاه می کشم
      
      بازو اگر مدد کندم دور از همه
      آب وضوی آخرم از چاه می کشم
      
      با نیمه جانیم شب خود صبح می کنم
      با درد سینه ام نفسی گاه می کشم
      
      حسن لطفی
       
      ********************
      

      مادر که عزم رفتن از این خانه دارد
      آرام آرام ای خدا جان می سپارد
      
      هر شب کنار بستر او یک فرشته
      می آید و زخم تنش را می شمارد
      
      آلاله می ریزد به روی شانه هایم
      بر سینه اش وقتی سرم را می فشارد
      
      پهلو به پهلو می شود وقتی به بستر
      امکان ندارد لاله سرخی نکارد
      
      دیشب که گشتم پیکرش را خوب دیدم
      یک عضو بی آسیب در پیکر ندارد
      
      از روی دلسوزی برای گیسوانم
      خم می شود تا شانه را بالا بیارد
      
      پرواز مجروح صدایش بی سبب نیست
      یک فاصله در استخوان سینه دارد
      
      می گیرد از دستم لباس زخمی اش را
      پیراهنی کهنه به جایش می گذارد
      
      خاکستر پروانه ها بر دامن او
      شام غریبان را برایم می نگارد
      
      چشمان بابایم پر از ابر بهاری است
      اما خجالت می کشد اینجا ببارد
      
      علی اکبر لطیفیان
       
          ********************
      

      
      آیا اجازه می دهی گویم تو را مادر
      من بی بها هستم تو هستی پر بها مادر
      
      از مادری تو علی باور شدیم آری
      پرورده ای ما را غلام مرتضی مادر
      
      جان شلمچه سیرتان، آن سرخ پهلویان
      قبل از اجل بالین این خسته بیا مادر
      
      روز قیامت که کسی پشت و پناهم نیست
      راهی به جنت واکنم با ذکر یا مادر
      
      ما را اگر قابل بدانی یک سئوالی هست
      یک سنگ قبر حتی نداری تو چرا مادر
      
      دیر آمدیم و روضه خوانهایت به ما گفتند
      خوردی کتک از دست اولاد زنا، مادر
      
      پای زمین افتادن تو در بر حیدر
      کوچک بود حتی غم کربوبلا مادر
      
      خواهیم زحق تا در رکاب حضرت مهدی
      گیریم تقاص زخم بازوی تو را مادر
      
      جواد حیدری
       
         ********************
       
 
       
      گریه نکن که با همه بیماری ام علی
      قد خم نکرد روح سپیداری ام علی
      
      من راز خون سرخ خدایم که تا ابد
      در ذوالفقار غیرت تو جاری ام علی
      
      مُردی تو از غریبی و من باز زنده ام
      شرمنده ام از این همه کم کاری ام علی
      
      دل داغ بار محسن خود را زمین گذاشت
      حالا ببین در اوج سبک باری ام علی
      
      من ناگریز رفتنم آقا حلال کن
      همراه نیمه راه مپنداری ام علی
      
      گفتم خدا کند که بمیرم ولی چه سود
      ترسم که مرگ هم نکند یاری ام علی
      
      راه مدینه تا به خدا سبز می شود
      در خاک بی نشانه که می کاری ام علی
      
      هادی جانفدا
       
      ********************
      

      رنگ کبود چشم سحر می کشد مرا
      ابری که بسته دیده ی تر می کشد مرا
      
      دست خدا و خانه نشینی... خدای من
      مرغی که سر گرفته به پر می کشد مرا
      
      یا زخم سینه می برم زیر خاک ها
      یا پهلوی شکسته ز در می کشد مرا
      
      وقت نماز نافله آمد ولی هنوز...
      درد شدید پا و کمر می کشد مرا
      
      گل کرده روی پیرهنم عشق مرتضی
      زخم عمیق ضربه ی در می کشد مرا
      
      دارد تمام سینه من تیر می کشد
      خونابه های زخم جگر می کشد مرا
      
      علی اشتری
       
         ********************
      

      
      خلوت تر از همیشه شده غربت شما
      کمتر صدای اشک می آید در این سرا
      
      زخم کبود بی کسی ام تازه می شود
      تا می وزد غریبی تان در دل هوا
      
      شمع نگاه یک نفر حتی غنیمت است
      وقتی که روز و شب شده تاریک و بی صدا
      
      در پشت میله های بقیع ات نشسته ام
      پشت در بهشت نشستم ببین مرا !
      
      ای سایه سار این دل من نام پاک تان
      من را ببر که سایه شوم روی قبرها
      
      پشت دری نشسته ام و گریه می کنم
      کو آن کسی که درد مرا می دهد دوا
      
      از آن طرف که عطر گلی زخم خورده است
      دارد کبود می وزد اینجا غم شما
      
      علیرضا لک
       
      ********************
      

      
      چون چشمه که آهنگ سفر داشته باشد
      می خواست که چشم از همه برداشته باشد
      
      راهی نگوشده است که ذاتش بشناسیم
      این خانه، محال است که در داشته باشد
      
      اوصاف بهشت از دل زیباش چه پرسند؟
      مقصد مگر از خویش خبر داشته باشد؟
      
      باید که خلیلش شکفد در پس شعله
      آن باغ که از خطبه تبر داشته باشد
      
      در خجلت آن سپری که صرف عروسی است
      می خواست که سینه سپر داشته باشد
      
      خاموشی اش آبستن طغیان و خروش است
      آن کوه که آتش به جگر داشته باشد
      
      حتی به تخیل نتوان گفت که این زن
      جز هیبت عاشور، پسر داشته باشد
      
      یک سر نشود راست به هنگامه ی پیکار
      از آه اگر تیغ دوسر داشته باشد
      
      تقدیمی گلزار شکیبایی مولاست
      در سینه گل زخمی اگر داشته باشد
      
      جواد محمد زمانی
       
      ********************
      

      
      گویا دعای نیمه شبم بی اثر شده
      یعنی که خون پهلوی تو بیشتر شده
      
      دیگر نماز مادر من بی قنوت شد
      دیگر شب بلند علی بی سحر شده
      
      از صبح ، زخم سینه امانت بریده بود
      حالا بلای جان تو درد کمر شده
      
      از زخم های سوخته رنگی که دیده ام
      فهمیده ام چه با بدنت پشت در شده
      
      اینبار هم که پاشدی از روی بسترت
      خوردی زمین و پیرهنت سرخ تر شده
      
      وقت نفس زدن چقدر زجر می کشی
      این دنده ی شکسته عجب دردسر شده
      
      حسن لطفی
       
      ********************
      

      
      این زخمهای کهنه مداوا نمی شود
      این جامه ها دگر تن زهرا نمی شود
      
      بوران درد لطمه زده بر طراوتش
      دیگر گل تبسم او وا نمی شود
      
      می خواهد او به خاطر من پا شود ز جا
      هرچه تلاش می کند اما نمی شود
      
      در سینه شکسته و آسیب دیده اش
      حجم عظیم غربت من جا نمی شود
      
      از ابتدای قصه عشاق تا ابد
      بی شک شبیه فاطمه پیدا نمی شود
      
      ای مونس غروب غم انگیز روزها
      دلدادگی بدون تو معنا نمی شود
      
      در کوچه باغ های مدینه بهار من
      بی اذن تو شکوفه شکوفا نمی شود
      
      دیگر بمان که آب فتاده ز آسیاب
      در این محله فاطمه دعوا نمی شود
      
      وحید قاسمی
       
      ********************
                 

      
      دو چشم رازو نیازت همیشه در سحرند
      ستاره های سحر از تو آبرو بخرند
      
      بنام رازق نان و رطب : ملائکه هم
      نشسته اند که از سفره تو نان ببرند
      
      دعای خیر تو پشت تمام انسانهاست
      کبوتران دعایت همیشه در سفرند
      
      بگو که در بر تو آینه علم نکنند
      تمام آینه ها در بر تو بی هنرند
      
      چگونه مردم دنیا تو را که می تابی
      از آسمان بکشند و به کنج خانه برند !؟
      
      نه! شک نکن! که برای شکستن یاست
      میان شعله در با غلاف منتظرند
      
      رحمان نوازنی
       
      ********************
      

      
      ای که فقط مقام تو خیر النسا شده
      لعنت برآنکه منکر صدق شما شده
      
      جایی که انبیا همگی سائلند وبس
      لعنت برآنکه آمده وبی حیا شد
      
       تو دختر رسول ترین برگزیده ای
      احمد برای توست اگر مصطفی شده
      
      شیعه شدن که روزی هر کس نمی شود
      هر کس که شیعه شده ز عطای شما شده
      
       در سجده ات که تا به سحر طول می کشید
      شد عاقبت به خیر هر آنکه دعا شده
      
      بعد از ولایت تو و تصدیق تو دلم
      احساس می کنم چقدر با خدا شده
      
      تو مادری نمودی و ما را خریده ای
      تو خواستی که خاک من از کر بلا شده
      
      ما را ببخش نوکر خوبی نبوده ایم
      گاهی اگر غلام شما بی وفا شده
      
      تکلیف محوریست مرام تو تا ابد
      در این مسیر عمر جوانت فدا شده
      
      تکلیف ماست تابه فرج منتظر شدن
      این امتحان سخت که تکلیف ما شده
      
       ما را به سوی مهدی تو می کشد ولی
      دوران ما زدوری او پر بلا شده
      
      این نیز از مجاری فیض خود شماست
      پایم اگر به مجلس این روضه وا شده
      
      جوادحیدری
       
      ********************
       
  
       
      یک روز نه، دو روز نه، بلکه زمانی است
      رویم کبود اتفاقی نگهانی است
      
      این رنگ نیلی با تعدّدهای لکه
      از مشتقات رنگهای ارغوانی است
      
      دستاس آماده، تنور آماده امّا
      کاری که بر می آید از من ناتوانی است
      
      تا قدرت این دستهایم را بسنجم
      سنگینی یک شانه هم خوب امتحانی است
      
      من لاله می کارم، علی میچیند آن را
      این روزها کار من و او باغبانی است
      
      امروز هم مثل همیشه خانه دارم
      امّا به جای خانه ام «چادر تکانی» است
      
      ساعت به وقت شرعی شهر مدینه
      یک روز تا هفتاد و پنج بی نشانی است
      
      علی اکبر لطیفیان
  
      ********************
      

      
      تو خانه دار علی هستی و پری علی
      تویی کمال عروج کبوتری علی
      
      نشان دهنده ی بالایی تکامل توست
      همین روایت با تو برابری علی
      
      علی به همسری ات باید افتخار کند
      و یا تو فخر بورزی به همسری علی
      
      هزار سال دگر هم نمی بریم از یاد
      حماسه ایی که تو دادی به دلبری علی
      
      قسم به حرمت تو مثل تو نمی خواهیم
      حکومتی که نباشد به رهبری علی
      
      علی اکبر لطیفیان
  
       
      ********************
      

      
      دلشوره داری، زخم های پر نمک داری
      زخم نهان و بی شماری از فلک داری
      
      مشکات نوری، جنس خاک این زمین ها، نه
      فرقی مگر با حوریه یا که ملک داری؟
      
      وقتی بهشتی زیر پایت هست ای مادر
      چه احتیاجی بر خراج یک فدک داری؟
      
      در بین آن آتش چگونه تاب آوردی؟
      با این که پر هایی شبیه شاپرک داری
      
      آیینه ای هستی نصیب کینه ای دیرین
      طائف نرفته بر تنت صد ها ترک داری
      
      با اینکه می دانی صباحی پیش ما هستی
      ذکر لب «یا لیتنی کنتُ معک» داری
      
      مادر شما نام رشیده داشتی امّا
      آخر چه آمد بر سرت که کم کمک داری...:
      
      از درد می پیچی به خود از بس که بر رویت
      مُهر مودّت، نه! رد مشت  و کتک داری
      
      یک همسر مأمور صبر و خار در چشم و ...
      یک یثرب پر حیله و دوز و کلک داری
      
      باید مراعات شما و حالتان را کرد
      دلشوره داری، زخم های پر نمک داری
      
      مجید لشگری
       
      ********************
       
       
      شما اگرچه نبودید با من اما خوب
      صدای گریه تان را به یاد دارم من
      
      قسم به حرمت زهرایی خودم فردا
      به دست نارشما را نمی سپارم من
      
      ولو به کندن یک گوشه ای ز چادر خود
      برای شفاعت گرو می آرم من
      
      میان حشر شما را اگر ندیدم من
      کنار درب جهنم در انتظارم من
      
      اگر بناست شما را جدا کنند از ما
      قسم به موی سپیدم نمی گذارم من
      
      کمیت جمله ابنا آدمی لنگ است
      اگر که دست ابوالفضل را نیارم من
      
      نگاه بر قد و بالای زرد من نکنید
      اگرچه برگ ندارم ولی بهارم من
      
      رشید بودم و با درد لاغرم کردند
      میان بسترم آن قدر گریه دارم من
      
      به غیر سینه سپر کردنم چه می کردم
      شبیه شیر خدا که سپر ندارم من
      
      هزار شکر که شرمنده ی خدا نشدم
      اگرچه دست ندارم علی که دارم من
      
      علی اکبر لطیفیان
 
      ********************
       
 
       
      نرو ای همدم تنهایی بابا، مادر
      می شود بعد تو بابا تک و تنها، مادر
      
      چه مگر بر سر تو رفته در آن کوچه ی شوم
      پس از آن حادثه افتاده ای از پا، مادر
      
      آخرین بار که گیسوی مرا شانه زدی
      لرزه دست تو لرزانده دلم را مادر
      
      من و بی مادری ، ای وای، برایم زود است
      کاش می شد که از اینجا بروم با مادر
      
      سید محمد جواد شرافت
       
      ********************
      

      
      اين روضه ها امروز و فردا کردنش سخت است
      بايد بگويم گرچه معنا کردنش سخت است
      
      لکنت گرفته پلک تو در بين آن کوچه
      اين راز سربسته ست افشا کردنش سخت است
      
      چشمي که دست سنگي آن بي حيا بسته
      مقداد مي دانست که وا کردنش سخت است
      
      دستي که بين کوچه ها از پا تو را انداخت
      فهميد قدّ حيدري تا کردنش سخت است
      
      حالا که داري خواهشي تابوت مي خواهي؟
      اسباب مرگ تو مهيّا کردنش سخت است
      
      با غسل زير پيرهن فکر علي بودي
      زخم نود روزه تماشا کردنش سخت است
      
      داغ کبود کوچه ها آنقدر روشن بود
      فهميد دست فتنه ، حاشا کردنش سخت است
      
      یوسف رحیمی
       
      ********************
       
       
      دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی
      افتاده نخ چادر او دست نسیمی
      
      تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم
      با دست خودش داده اناری به یتیمی
      
      حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را
      بخشیده به همسایه، چه قران کریمی
      
      در خانه ی زهرا همه معراج نشینند
      آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی
      
      ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم
      می سوخت حریم دل مولا چه حریمی
      
      آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را
      جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی
      
      حالا نکند پنجره را وا بگذاریم
      پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی
      
      سید حمیدرضا برقعی
       
      ********************
      

      
      ای مادر نمونه ی نسل کریم ها
      زیباترین پیام تمام نسیم ها
      
      ذاتاً هوای بود ترا لمس می کنم
      ای در دلم کشیده شده از قدیم ها
      
      در دست آسمانی تو خوش نشسته است
      این لانه های پر تپش یاکریم ها
      
      از روزی نگاه شما حرف می زنند
      با شعله های گرم رسیدن کلیم ها
      
      حتی اگر رسول خدا هم لقب گرفت
      از مهر توست پرورش این یتیم ها
      
      اما چه زود برگ گلت را کبود کرد
      روزی که می شکست تمام حریم ها
      
      علیرضا لک
       
      ********************
      

      
      وقتی خدا بهشت معطر درست کرد
      از برگ گل برای تو پیکر درست کرد
      
      آب و گلت که نور و دو صد شیشه عطر سیب
      آخر تورا به شیوه دیگر درست کرد
      
      از تو تمام آمدنی ها شروع شد
      یعنی تو را میان آن همه سر درست کرد
      
      آمد تمام هست تو را بی نظیر ساخت
      از آِه های ناب تو کوثر درست کرد
      
      با نام تو دریچه ای از آسمکان گشود
      بر بالهای مرده من پر درست کرد
      
      اصلاً برای درد کبودی که می کشی
      روز ازل دو چشم مرا تر درست کرد
      
      دست کریه یک نفر از عمر بودنت
      یک شاخه زخم یک گل پرپر درست کرد
      
      بانو مزار گم شده ات تا دم ظهور
      از من دلی شبیه کبوتر درست کرد  
      
      علیرضا لک



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      ای آشناترین چه غریبانه میروی
      مخفی ز چشم شهر ز کاشانه میروی
      
      ما که بنای دوری از هم نداشتیم
      بانوی خانه بی علی از خانه میروی
      
      آخر هم آرزو به دل زینبین ماند
      گیسوی طفل را نزدی شانه،میروی
      
      بودی کبوتر و به پرستو بدل شدی
      هم زود، هم کبود از این لانه میروی
      
      **
      
      گرچه مرا نبردی و تنها گذاشتی
      راحت شدی از آن همه دردی که داشتی
      
      امشب که غسل دادم و شستم تن تو را
      فهمیدم از چه نای نفس هم نداشتی
      
      فهمیدم عاقبت که چرا موقع نماز
      هر بار بین سجده گل لاله کاشتی
      
      فهمیدم عاقبت که چرا پیش محرمت
      یک لحظه معجر از سر خود بر نداشتی
      
      **
      
      غسل به زیر پیرهنت باورم نشد
      زخمی که بود بر بدنت باورم نشد
      
      دیدم هنوز هم اثر تازیانه ها
      مانده به جای جایِ تنت باورم نشد
      
      دستم که به بازویت رسید ...آه سوختم
      هرگز سکوت و سوختنت باورم نشد
      
      اینکه چه کرد ضربه مسمار با تو تا...
      ...امشب که خون شده کفنت باورم نشد
      
      **
      
      ای وای از غم تو و احوال شوهرت
      یکّی دوتا که نیست جراحات پیکرت
      
      زنده شدند خاطره ها پیش چشم من
      وای از به خاک خوردن تو پیش دخترت
      
      افتادی و زِ رد شدن آن چهل نفر
      می خورد بین شعله ،در خانه برسرت
      
      با ضربه ای که خورد به پهلویت عاقبت
      از دست رفت غنچه نشکفته پرپرت
      
      علی صالحی
       
      *******************
      

      
      قرار بود که عمری قرار هم باشیم
      که بی‌قرار هم و غمگسار هم باشیم
      
      اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
      من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم
      
      کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم
      غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم
      
      نگفتی‌ام ز چه خون گریه می‌کند دیوار
      مگر قرار نشد رازدار هم باشیم
      
      نگفتی‌ام ز چه رو رو گرفته‌ای از من
      مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم
      
      به دست خسته‌ی تو دست بسته‌ام نرسید
      نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم
      
      شکسته است دلم مثل پهلویت آری
      شکسته‌ایم که آیینه‌دار هم باشیم
      
      محمد مهدی سیار
       
         *******************
      

      بانو نباش فكر سفر خوب مي شوي
      هنگام صبح ،وقت سحر ،خوب مي شوي
      
      اين رو گرفتنت به خدا احتياج نيست
      از زخم ها نمانده اثر خوب مي شوي
      
      اسم از قرار با پدرت خواهشاً نيار
      قبل از نگاه روي پدر خوب مي شوي
      
      اصلاً بذار بانوي من راحتت كنم
      تو با وجود درد كمر ... خوب مي شوي
      
      با چشم هاي خسته ي تو حرف مي زنم
      پلكي بزن ز ديده ي تر خوب مي شوي
      
      ... دست تو سرد گشته دلم شور مي زند
      زهرا ! نباش فكر سفر ، خوب مي شوي
      
      مسعود يوسف پور
  
       
       *******************

      
      ای مسیحا نفسم از چه بریده نفست
      رفتی و زود برآورده شد آخر هوست
      با پر زخم چگونه تو شکستی قفست
      زتو شرمنده نشد تاکه شوم دادرست
      
      بی وداع از برمن رفتی وحسرت خوردم
      کاش ای فاطمه جان قبل تو من می مردم
      
      خبرت را که شنیدم بدنم لرزان شد
      دیده ام سیل شد و رود شد و باران شد
      شعله شد آه من و ناله من طوفان شد
      گریه کردم بخدا قاتل تو خندان شد
      
      وقت پیروزی دشمن شد و حیدر افتاد
      پیش مردم بخدا شیر تو با سر افتاد
      
      ای جوانی که خوشی زعمر ندیده برخیز
      هیجده ساله از غصه خمیده خمیده برخیز
      ای گلی که به تنت چکمه دویده برخیز
      چه کسی پارچه بر روت کشیده برخیز
      
      شاه این عالمم و بی تو بدون تاجم
      قبله حاجت من ،سخت به تو محتاجم
      
      چه کنم کار من افتاده به اینجا چه کنم
      رفتی و مانده ام و دست تمنّا چه کنم
      ای سپاهم تو بگو من تک و تنها چه کنم
      مانده ام مات که با غسل تو زهرا چه کنم
      
      تن حوریه نمای تو پر از آثار است
      بدنت نقش پراز میخ در و دیوار است
      
      می روی خاطره کوچه تو می ماند
      حسنم خون زبصر از غم تو می راند
      راز آن چادر خاکی تو را می داند
      زیر لب روضه سیلی تو را می خواند
      
      عقده اش این شده که از تو دفاعی ننمود
      خود خوری میکند از اینکه نشد کوچک بود
      
      سر نهاده است به پای تو حسینت زهرا
      تا که او را بکنی یاد تو در عاشورا
      سرنهاده ست بپایت که بیایی آنجا
      تا که آرام دهد جان وسط آن دریا
      
      خس خس زیر گلویش به زیر آن خنجر
      بخدا یک کلمه هست بیا ای مادر
      
      مجتبی صمدی شهاب
       
       *******************
      

      
      دست بردارِ دلم نیست غم انگار خدا
      چه کنم با غم این بانوی بیمار خدا
      
      یک نفر نیست بگوید که در این شهر غریب
      یاس دلخسته کجا و در و دیوار خدا
      
      پهلوان بودم و یکباره زمین گیر شدم
      صورتی مانده از آن حیدر کرّار خدا
      
      چند وقتی است فقط خیره به حال  حسن ام
      نیمه شب می شود از خواب که بیدار خدا
      
      کاشکی جنس در خانه ام از چوب نبود
      تا نمی سوخت گل و غنچه و گلزار خدا
      
      کاشکی شکل در خانه من جوری بود…
      …که نمی خورد به یارم نوک مسمار خدا
      
      پیش چشمم دو سه باری است که هی می افتد
      سر به دیوارم و او دست به دیوار خدا
      
      گاه اسماء صدا می کندم گه فضه
      صاحب چشم کبودی که شده تار خدا
      
      گاهی از در که می آیم نفس ام می گیرد
      باز چشم من و خون در و دیوار خدا
      
      می رسد زینبم از راه ، دلم می ریزد
      چه کنم با غم این طفل پرستار خدا
      
      مدتی هست به سر چادر خاکی کرده
      جای آن معجر و آن چادر گلدار خدا....
      
      همه مشغول دعایند ولی می دانم
      می رود از بر من فاطمه اینبار خدا
      
      من به فکرم چه کنم موقع برداشتنش
      دست بردار دلم نیست غم انگار خدا
      
      مهدی صفی یاری
       
     *******************
      

      
      رفته توان تو، چقدر گریه می کنی
      از لحظه ای که رفته پدر گریه می کنی
      
      داغ پدر مگر که برای تو بس نبود
      حالا برای داغ پسر گریه می کنی
      
      میخ گداخته جگرت را درید و سوخت
      می سوزی و به سوز جگر گریه می کنی
      
      این چوب نیم سوخته آیینه دق است
      تا می کنی نگاه به در گریه می کنی
      
      این استخوان در گلویم راه گریه بست
      اما تو جای هر دو نفر گریه می کنی
      
      افتاده ام به پای تو مانند اشک تو
      من آب می شوم تو اگر گریه می کنی
      
      از شام تا طلوع سحر بغض می کنم
      از شام تا طلوع سحر گریه می کنی
      
      از فرط درد خنده و گریه یکی شود
      لبخند می زنی؛ به نظر گریه می کنی
      
      تنها سلاح دست تو این اشک چشم توست
      با چادری که هست سپر گریه می کنی
      
      هرکس بیاید از پی احوالپرسی ات
      پرسد چه حال یا چه خبر؛ گریه می کنی
      
      دستی شکسته اشک مرا پاک می کند
      دستی گرفته ای به کمر گریه می کنی
      
      بیت الحزن که می روی از خانه، هرقدم
      کوچه به کوچه بین گذر گریه می کنی
      
      همسایه ها برای تو پیغام داده اند
      بس کن تو فاطمه! چقدر گریه می کنی
      
      محمد رسولی 
       
      *******************
      

      فاطمه فاطمه ی دوره ی پیغمبر نیست
      یا نه این فاطمه آن فاطمه ی حیدر نیست
      
      چه سوالی ست که میپرسی علی جان خوبی؟
      من کجا خوبم اگر حال شما بهتر نیست
      
      غیر از این دردِ حجابی که گرفتی از من
      بستری بودنت آنقدر عذاب آور نیست
      
      فضه میگفت بیایید غذا آماده ست
      زینبت گفت نمیآیم اگر مادر نیست
      
      گریه آور شده این آمد و رفتی که مراست
      وای از این خانه که دارای در دیگر نیست
      
      حسین رستمی
       
       *******************

      
      تو کـه  می تــوانی بمانی بمان
      عزیزم تو  خیــلی  جـوانی بمان
      تو هم مثل من نیمه جـانی بمان
      زمــین گـیر من آســمانی بمان
      اگر می شـود می توانی بـمان
      
      تو نـیلوفرانه تـریـن یاس شـهر
      وجود تو کانون احـساس شهر
      دعاگوی هرقـدر نشناس  شهر
      نکش دست ازدست دستاس شهر
      نباشـی چـه آبی چه نانـی بمان
      
      چه شد با علی همسفر ماندنت
      چه شـد ماجرای سـپر ماندنـت
      چه شد پـای حـرف پـدر ماندنـت
      پس از غـصه ی پشـت  در ماندنت
      نـدارد علــی هـمزبانی بمــان
      
      برای علی بی تو بـد میشود
      بدون  تو غم بی عـدد میشود
      نرو  که غــرورم لــگــد میشود
      و این سـقف سـنگ لحد میشود
      تو  بایدغــمم را بدانــی بمــان
      
      چرا اشــک  را  ابـرو  میکنی
      چرا چــادرت را رفـو میکـنی
      چرا اسـتخوان درگـلو میکـنی
      چرا مـرگ را آرزو  میکـنی
      چه کم دارد این زنــدگانی بمان
      
      صابر خراسانی
       
    *******************
      

      
      گمان كنم دگر اين دردها دوا نشوند
      و كودكان تو با شادي آشنا نشوند
      
      اگر قرار به رفتن شده دعايي كن
      كه نيمه هاي شب از بين خواب پا نشوند
      
      شنيده ام كه به مژگان تو گره خورده
      تلاش ميكني و پلكهات وا نشوند
      
      زمان آه كشيدن كمي مواظب باش
      كه شيشه هاي ترك خورده جابجا نشوند
      
      صداي آينه ي خُرد ، سينه ات دارد
      ولي دعاي من اين است بيصدا نشوند
      
      به جاي من به مغيره همه سلام كنند
      همان كه ديد كه شهري حريف ما نشوند
      
      شكست دست تو را و غرور حيدر را
      چنان شكست كه اين زخمها دوا نشوند
      
      دعا نما كه پس از دود و آتش و سيلي
      پس از شكستن تو سهم كربلا نشوند
      
      اگرچه كوچه ي ما را گرفت نامحرم
      حراميان همه در قتلگاه جا نشوند
      
      خدا كند كه نبيني چه ميكند قاتل
      و گيسوان حسينت ز ني رها نشوند
      
      خدا كند كه پس از غارت حرم ،خيره....
      ....به دختران تو يك مشت بي حيا نشوند
      
      دعا نما كه دعاي غريب ميگيرد
      دعاي قلب شكسته عجيب ميگيرد
      
      حسن لطفي

       
         *******************
      

      
      یک خانه در این شهر، دیگر در ندارد
      دیگر مدینه ،عطرِ نیلوفر ندارد
      
      آهسته و نم نم ببار ای ابر...امشب
      اشکی برای شست و شو ،حیدر ندارد
      
      آنجا که باید دل ز دریا شست، اینجاست
      اینجا که چشمانش رمق دیگر ندارد
      
      آرامتر ای کودکانم! تا نفهمند
      اینکه حسین بنِ علی، مادر ندارد
      
      البتّه از گیسوی خاک آلودِ زینب
      خواهند فهمید او نوازشگر ندارد
      
      باران ، تمامِ کوچه را شسته حسن جان!
      دیگر نشانِ خون و خاکستر ندارد
      
      بعد از تو زهرا در دهانها خواهد افتاد:
      قرآنِ ناطق، سوره ی کوثر ندارد
      
      ای کاش میمُردم نمیدیديد بر "تن"
      بابایتان سردارد و همسرندارد
      
      عارفه دهقانی
       
    *******************
      

      
      بي واهمه و بدون پروا مي‌زد
      می دید که فاطمه ست اما می زد
      ای کاش نبودم و نمی دید‌م ‌من
      در کوچه مغیره همسرم ‌را ‌می زد
      **
      در کوچه اشک راه چاره گم شد
      در سردی آن همه نظاره، گم شد
      دیدید چقدر دست او ‌سنگین بود
      یک سیلی زد دو گوشواره گم شد
      **
      جز کينه و بي رحمي و تشويش نبود
      یک ذره حيا ‌در ‌دل سنگیش نبود
      می خواست که بر روی تو سیلی بزند
      آن روز فد‌ک بهانه ای بيش نبود
      **
      از خاطر خسته ات چه تجليلي شد
      ناگاه تمام آسمان نيلي شد
      با آن همه حجت و دلیل و شاهد
      افسوس که ‌سهمت از فدک سیلی شد
      **
      گل ، آتش، دود را بیا معنا کن
      بر خاک ، سجود را بیا معنا کن
      مقداد برایت عاقبت روشن شد
      چشمان کبود را بیا ‌معنا کن
      
      یوسف رحیمی
       
        *******************
      

      
      ريحانه ي من چه بر سرت آوردند
      صد بغض به آه همسرت آوردند
      غسل تنت از من چقدر وقت گرفت
      يعني چه به روز پيكرت آوردند
      **
      با ديدن جسمت بدنم ميلرزد
      با شستن پهلوت تنم ميلرزد
      با شستن زخم كوچه هاي نيلي
      اي فاطمه دارد حسنم ميلرزد
      **
      چشمم به غمه هماره ات افتاده
      بر چشم پر از ستاره ات افتاده
      وقتي كه رسيد دست من فهميدم
      در كوچه دو گوشواره ات افتاده
      
      علي اكبر لطيفيان

       
    *******************
      

      
      روز و شب درد کشیدی بدنت خوب نشد
      تا سحر آب شدی زخم تنت خوب نشد
      لاله های به روی پیرهنت خوب نشد
      جگرت سوخت ولی سوختنت خوب نشد
      
      آینه بودی و یکباره ترک خوردی تو
      من بمیرم سر من بود کتک خوردی تو
      
      
      ضربه ای خورد به در ، پیکرت افتاد زمین
      تا تو خوردی به زمین دخترت افتاد زمین
      
      اشک از گوشه ي چشم تَرَت افتاد زمین
      چادرت پاره شد و از سرت افتاد زمین
      
      بوتراب تو که بی تاب شود حق دارد
      پدر خاک اگر آب شود حق دارد
      
      روزگار من اگر بر تو غم اندوخت ببخش
      رنگ رخسار تو را باز برافروخت ببخش
      گیسویت در وسط خانه اگر سوخت ببخش
      سینه ات را نوک مسمار به در دوخت ببخش
      **

       
      *******************
      

      
      شبيه شمع چكيدن به تو نمي آيد
      و مرگ را طلبيدن به تو نمي آيد
      
      خودت بگو كه مگر چند سال داري تو؟
      جوان شهر خميدن به تو نمي آيد
      
      هزار بار نگفتم ميا به دنبالم؟
      ميان به كوچه دويدن به تو نمي آيد
      
      فقط بلند نشو ، چون كه زود مي افتي
      بدون بال ، پريدن ، به تو نمي آيد
      
      تلاش كن كه دو چشمي مرا نگاه كني
      چنين نديدن و ديدن به تو نمي آيد
      
       چه خوب بود فقط گوشواره می افتاد
      چه کرده اند شنیدن به تو نمی آید
      
      تكان نخور قفسِ سينه ات تكان نخورد
      نفسْ بلند كشيدن به تو نمي آيد
      
      بمان كه دخترمان را خودت عروس كني
      به آرزو نرسيدن به تو نمي آيد
      
      چه با دو دست رئوفانه ات چه با یک دست
      بباف پیرهنت را حسین منتظر است
      
      علی اکبر لطیفیان



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)

       
      برهم بساط شادی کاشانه می زنی
      وقتی که حرف رفتن از این خانه می زنی
      
      کم کم که برگ برگ درخت می شودکبود
      رنگ خزان به چهره ی گلخانه می زنی
      
      با هر نفس چو شمع سحر ذوب می شوی
      آتش به بال کوچک پروانه می زنی
      
      تنها زمان دیدن بابا به چهره ات
      دیدم تبسمی که غریبانه می زنی
      
      دیشب که خواب چشم مرا لحظه ای ربود
      دیدم دوباره موی مرا شانه می زنی
      
      حسن لطفی
       
      ********************
       
       
      روزي كه راه كوچه را سد كرده بودند
      انبوه غم بر قلب احمد كرده بودند
      
      اول فدك را غصب كردند ، بعد از آن هم
      كار پليدي كه نبايد كرده بودند
      
      چون ديده بودند پشت در زهرا نمرده
      پس قصد سيلي مجدد كرده بودند
      
      آيا ندانستند از اين كوچه بسيار
      جمع ملائك رفت و آمد كرده بودند
      
      زهرا چنين مي گفت با خود كاش قبل از
      سيلي زدن اين بچه را رد كرده بودند
      
      دور از نگاه مرتضي هر گوشه طفلي
      آرام اما گريه بي حد كرده بودند !
      
      بعد از فراق فاطمه اين خانواده
      زان كوچه آيا رفت و آمد كرده بودند ؟
      
      از كودكي در پاسخ اين يك سوالم
      از چه مسير كوچه را سد كرده بودند ؟
      
      ياسر مسافر
       
    ********************
       
       
      ز بی محلی همسایه های این کوچه
      دلم گرفته شبیه هوای این کوچه
      
      حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟
      کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟
      
      بیا عزیز دلم تا به خانه راهی نیست
      خدا کند برسیم انتهای این کوچه
      
      از این مکان و از آن دست می شود فهمید
      کبود می شوم از تنگنای این کوچه
      
      رسید؛ چشم خودت را ببند دلبندم
      که پیر می شوی از ماجرای این کوچه
      
      قباله فدکم را بده به من نامرد
      نزن. بترس کمی از خدای این کوچه
      
      خداکند که علی نشنود چه می گوئی
      که آب می شود از ناسزای این کوچه
      
      مصطفی متولی
       
        ********************
       
       
      چقدر آرد نشسته است روی دامانت
      فدای گردش دستاس آسیا بانت
      
      از آن زمان که تو را از بهشت آوردند
      نشسته اند ملایک سَرِ خیابانت
      
      همیشه فصل بهاری - همیشه سر سبزی
      اگر چه پر شده از برگ زرد گلدانت
      
      ببین که پلک خداهم به هق هق افتاده است
      به گریه های کبودِ بدون پایانت
      
      سرِ مزار تو حتی مدینه محرم نیست
      خدا برای همین است کرده پنهانت
      
      الا مسافر گندم نخورده ی دنیا
      چقدر آرد نشسته است روی دامانت
      
      علی اکبر لطیفیان
       
    ********************
      

      در چشمهای تو خدا را دید مولا
      با تو به خود بر خلق می بالید مولا
      
      در خانه ای که خشت خشتش از بهشت است
      بوی خدا را از تو می بوئید مولا
      
      از چشمه ی فیض شما ای کوثر ناب
      هر روز جام عشق می نوشید مولا
      
      با اشکهایت اشک او می شد سرازیر
      با خنده هایت زود می خندید مولا
      
      آن روز وقتی پشت در رفتی ندیدی
      از غیرتش بر خویش می پیچید مولا
      
      پشت خدا خم شد ز بار غصه وقتی
      از درد بازوی تو می لرزید مولا
      
      جبریل با خیل ملائک روصه خوانت
      وقتی به قبر تو لحد می چید مولا
      
      وقتی که سر می کرد زینب چادرت را
      او را میان گریه می بوسید مولا
      
      امروز بر خاک مزارت اشک مهدی ست
      دیروز بر قبر تو می نالید مولا
      
      محسن عرب خالقی
       
    ********************
       
       
      ای مقدس ترین کلام خدا
      بر تو و عصمتت سلام خدا
      
      کوثر چشمه های نوری تو
      ای زلالین سبوی جام خدا
      
      بر نبی بعد از آن تجرد محض
      تو مطهرترین پیام خدا
      
      مصطفی گفت :دخترم زهرا
      محترم شد به احترام خدا
      
      بسکه اعجاز می کند نامت
      نام تو هم ردیف نام خدا
      
      وحی مُنزل ز لعل تو می ریخت
      خطبه هایت همه کلام خدا
      
      حبّ تو هر دل فراری را
      طرفة العین کرده رام خدا
      
      فخرم این بس ز لطف دلدارم
      در دلم حب فاطمه دارم
      
      ای سراج المنیر، ماه علی
      نور رویت چراغ راه علی
      
      با ولایت مدار تر زهمه
      یک تنه بوده ای سپاه علی
      
      پشت گرمی حیدر کرار
      سوی چشمان تو نگاه علی
      
      برق لبخند پر محبت تو
      نور امید هر پگاه علی
      
      چادرت را تکان بده برخیز
      شانه های تو تکیه گاه علی
      
      صورتت رنگ چادرت گشته
      در خسوفی مگر تو ماه علی
      
      در دیار سلام های غریب
      بستر پاک تو پناه علی
      
      می شود داغ بی کسی را دید
      بین این گریه ها و آه علی
      
      فخرم این بس ز لطف دلدارم
      در دلم حب فاطمه دارم
      
      قاسم نعمتی
       
    ********************
      

      
      بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم
      بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم
      
      با این دو زمزمی که خداوند داده است
      بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم
      
      بر روی بالهای سپید ملائکه
      بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم
      
      کنجی نشته ایم و کنار پیمبران
      بر دختر پیمبرمان گریه می کنیم
      
      بر لاله های بستر او خیره می شویم
      بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم
      
      دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت
      حالا کنار باورمان گریه می کنیم
      
      قبل از حساب ، صبح قیامت که می شود
      اول برای مادرمان گریه می کنیم
      
      علی اکبر لطیفیان
       
    ********************
      

      
      بال و پرم شکسته ولی باز می پرم
      هی می پرم ولی به زمین می خورد سرم
      
      در زیر بارشرشر این تازیانه ها
      باغ بنفشه شد همه اعضای پیکرم
      
      با آیه آیه خون خودم ثبت کرده ام
      من پیش مرگ رهبر و  مولام حیدرم
      
      دلواپس حسین نباشم!خدا گواست
      با نیمه جان مانده خودباز مادرم
      
      این چند ماهه روی لبم خنده گل نکرد
      شرمنده ام من ازگل رخسار دخترم
      
      باناله های من همه جاگریه می کند
      حتی هوای خانه ابری و بسترم
      
      درد ازخجالت و غم حیدر گرفته ام
      دیدم شکست هیبت اودربرابرم
      
      من رازدند و دست یدالله بسته بود
      هی آه می کشیدکه ای وای همسرم
      
      مویم نمانده است اگر ازکسی نپرس
      می سوخت بین آتش این خانه معجرم
      
      این زخمهاکنار،همین قاتل من است
      می سوزم ازغریبی و غمهای شوهرم
      
      مهدی نظری
       
    ********************      

      
      خسته ام ، منتظرم ، لحظه شماری سخت است
      روز و شب از غم تو گریه و زاری سخت است
      
      می روم گاه به صحرا که فقط گریه کنم
      گریه وقتی به سرت سایه نداری سخت است
      
      می روم تا در و همسایه نگویند به تو
      گوش دادن به غم فاطمه کاری سخت است
      
      طاقت آوردن این زخم زبان ها دیگر
      بیش از آن سیلی و آن ضربه ی کاری سخت است
      
      فرض کن پیش تو لیلای تو را آزردند
      بعد از آن سر به بیابان نگذاری سخت است
      
      بال و پر زخم ، قفس تنگ ، در این وضعیت
      زندگی از نظر هر دو قناری سخت است
      
      منتظر باش علی جان پدرم می آید
      تک و تنها دل شب خاکسپاری سخت است
      
      کاظم بهمنی
       
       ********************
       
       
      بی وفا داری تو عاطفه معنا نشود
      بی تو این خانه ی ما روشن و زیبا نشود
      
      هیچ دستی بجز این دست ورم کرده ی تو
      در گره باز نمودن ید طولی نشود
      
      تا قیامت بخدا گردن من حق داری
      هیچ جا شیر زنی مثل تو پیدا نشود
      
      تا نیفتم ز نفس یک نفس تازه بزن
      خنده کن تا گره ی بغض گلو وا نشود
      
      تکیه گاه من زانو زده برخیز ز جا
      تا قد و قامت مردانه ی من تا نشود
      
      چند روزیست در این خانه اجل می بینم
      ترسم آن است که تا رفتن تو پا نشود
      
      جان این دختر سجاده نشین کاری کن
      پای تابوت تو در خانه من وا نشود
      
      بی تو کار شب و روز من و این خانه غم است
      زندگی کردن با مثل تو، نه سال کم است
      
      علی اکبر لطیفیان
       
        ********************
      

      
      همین که دست قلم در دوات می لرزد
      به یاد مهر تو چشم فرات می لرزد
      
      نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
      اگر اشاره کنی کائنات می لرزد
      
      «هزار نکتهء باریک تر ز مو اینجاست»
      بدون عشق تو بی شک صراط می لرزد
      
      مگر که خار به چشمان خضر خود دیدی
      که در نگاه تو آب حیات می لرزد
      
      تو را به کوثر و تطهیر و نور گریه مکن
      که آیه آیه تن محکمات می لرزد
      
      کنون نهاده علی سر،به روی شانهء در
      و روی گونه ی او خاطرات می لرزد
      
      غزل تمام نشد،چند کوچه بالاتر
      میان مشک سواری فرات می لرزد
      
      سپس سوار می افتد ،تو می رسی از راه
      که روضه خوان شوی اما صدات می لرزد
      
      و عصر جمعه کنار ضریح روی لبم
      به جای شعر دعای سمات می لرزد ...
      
      سید حمیدرضا برقعی
       
        ********************
      

      
      اين بانوي آئينه و سجاده باشد
      اينك ملك در پيش او استاده باشد
      
      از رد پايش در دل اين كوچه پيداست
      بايد كه اين بانو پيمبر زاده باشد
      
      باور ندارم اين مسير ارغواني
      پيمودنش آنقدرها هم ساده باشد
      
      بايد هواس چادر پشمينه ‌ي او
      هنگام يورش بردن اين جاده باشد
      
      بايد براي ديدن هر احتمالي
      آن چشم هاي عابرش آماده باشد
      
      دست بدي لحن كلامش را تكان داد
      شايد جواب خطبه اش را داده باشد
      
      برگشت از مسجد ولي يك گوشه كز كرد
      انگار كه يك اتفاق افتاده باشد
      
      علی اکبر لطیفیان
       
       ********************

      
      زهرا شان تو والاست ، نه والاتر از اين حرفهاست
      چشم تو درياست، نه دريا تر از اين حرفهاست
      
      ابتدايت انتها و انتهايت ابتداست
      آن سر پيدات ، ناپيداتر از اين حرفهاست
      
      بهر تو انسيه الحورا مثالي بيش نيست
      خلقت انساني ات ، حورا تر از اين حرفهاست
      
      جلوه ات را مصطفي و مرتضي ديدند و بس
      چشم هاي خلق نابيناتر از اين حرفهاست
      
      با همين سن كمت هم نوح هجده ساله اي
      عمر كوتاه تو با معناتر از اين حرفهاست
      
      تو سه شب كه هيچ هر شب شهر را نان ميدهي
      سفره ي افطاري ات ، آقا تر ازاين حرفهاست
      
      جايگاه فاطميه در سه شب محدود نيست
      ليلة القدر علي يلداتر از اين حرفهاست
      
      سايه ها كوچكتر از آنند تاريكت كنند
      فاطمه جان روي تو زهرا تر از اين حرفهاست
      
      دست بردار اي حبيبه ، دست بر معجر مبر
      ارزش نفرين تو بالاتر از حرفهاست
      
      علی اكبر لطيفيان

       
         ********************
      

      
      نگاه سرد مردم بود و آتش
      صدا بین صدا گم بود و آتش
      بجای تسلیت با دسته ی گل
      هجوم قوم هیزم بود و آتش
      ***
      گرفتی از مدینه گفتنت را
      دریغ از من نمودی دیدنت را
      ولی با من بگو ساعت به ساعت
      چرا کردی عوض پیراهنت را
      ***
      کمی از غسل زیر پیرهن ماند
      کمی از خون خشک بر بدن ماند
      کفن را در بغل بگرفت و بو کرد
      همان طفلی که آخر بی کفن ماند
      
      محسن عرب خالقی
       
         ********************
      

      
      حقا که حقی و به نظرها نیاز نیست
      حق را به شاید و به اگرها نیاز نیست
      
      تو کعبه ای ، طواف تو پس گردن من است
      پروانه را به گرد حجرها نیاز نیست
      
      بی بال هم اگر بشوم باز می پرم
      جبریل را به همت پرها نیاز نیست
      
      حرف و حدیث پشت سرت را محل نده
      توحید زاده را به خبرها نیاز نیست
      
      گیرم کسی به یاری ات امروز پا نشد
      تا هست فاطمه به دگرها نیاز نیست
      
      من باشم و نباشم، فرقی نمی کند
      تا آفتاب هست، قمرها نیاز نیست
      
      یا اینکه من فدای تو یا اینکه هیچکس
      وقتی سرم که هست به سرها نیاز نیست
      
      حرف سپر فروختنت را وسط مکش
      دستم که هست حرف سپرها نیاز نیست
      
      محسن که جای خود حسنینم فدای تو
      وقتی تو بی کسی به پسرها نیاز نیست
      
      طاقت بیار ، دست تو را باز می کنم
      گیسو که هست آه جگرها نیاز نیست
      
      دیوار هم برای اذیت شدن بس است
      دیگر فشار دادن درها نیاز نیست
      
      علی اکبر لطیفیان
       
        ********************
      

      
      مرو که کوچه برای پرت خطر دارد
      مرو که رد شدن امروز دردسر دارد
      
      مگر نگفت خداوند خلقتت حتی
      برای صورت تو برگ گل ضرر دارد؟
      
      گمان نمی کنم این مرد بی حیا اینجا
      بدون حادثه دست از سر تو بردارد
      
      ز روی پوشیه زد،تازه این چنین شده ای
      که چشمهات فقط دید مختصر دارد
      
      نوشتند كه پيشاني ات به جايي خورد
      خلاصه ضربه ي بد اينجنين اثر دارد
      
      بزرگ بانوی این شهر باورت می شد
      ز خاک کوچه حسن گوشواره بردارد؟
      
      علي اكبر لطيفيان

       
      ********************      

      
      زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
      توحید انعکاس نمایان تری نداشت
      
      جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
      ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
      
      زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
      دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت
      
      فرموده اند در برکات وجود او
      زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
      
      محشر بدون مهریه همسر علی
      سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
      
      حتی بهشت با همه نهر های خود
      چنگی به دل نمیزد اگر کوثری نداشت
      
      دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
      دنیا ادامه داشت دگر محشری نداشت
      
      علی اکبر لطیفیان
       
    ********************
      

      
      این فاطمیه باز املاء می نویسم
      هی اشک می ریزم و زهرا می نویسم
      
      با اشکهایم برکتیبه های هیئت
      ازخاطرات تلخ مولا می نویسم
      
      ازخاطراتی که علی راپیر کرده
      خیلی دلم می سوزد ؛ اما می نویسم
      
      از صورتی مجروح و دستی روی پهلو
      از مرگ یک بانو معما می نویسم
      
      دیوارهای کوچه هاشرمنده هستند
      وقتی که کابوس حسن را می نویسم
      
      من می نویسم روی سینه وای مادر
      من می نویسم یک مدینه وای مادر
      
      وقتی که چشمان مدینه خواب می شد
      مادر میان زخم بستر آب می شد
      
      هربار با کوچکترین پهلو به پهلو
      بسترپُر از دریایی ازخوناب می شد
      
      هربار چشمش سوی نوزادی می افتاد
      دربین بغضی بی امان بیتاب می شد
      
      هربار که سوی حسینش خیره می شد
      ازاشکهایش گونه ها سیراب می شد
      
      باناله ها یش گندمُ دستاس می سوخت
      این چندماهه داشت کم کم یاس می سوخت
      
      زخمی ترین ریحانه تاریخ اگر شد
      بانو به جرم عشق پشت در سپرشد
      
      هی دست می زد پشت دستُ گریه می کرد
      می گفت حیدر هرچه شد در پشت در شد
      
      شهر مدینه آنقدر فکرخودش بود
      اصلا نمی فهمید شامش کی سحرشد
      
      وقتی عدو بر سینه ی در با لگد زد
      باخنده اش می گفت دیدی بی پسرشد
      
      وقتی صدای ناله ازپشت در آمد
      ضرب فشار سوی آن در بیشترشد
      
      پیراهنش راکه به دست زینبش دید
      می گفت واویلا،خدایا دردسرشد
      
      آن بانویی که مثل دریابی کران بود
      خیلی جوان اما چرا قامت کمان بود؟
      
      مهدی نظری
       
        ********************
      

      
      سنگین تـــــر از همیشه غمــی روی سینه ام
      خـــیلی دلـم برای دو خـــــط روضــــه لَـــک زده
      
      انــــگار وقـــت روضــــــه مـــــادر رســیده بـــــاز
      دردی که زخــــــم هـای دلـــــم را نمـــــک زده
      
      حـــالا رســــیده لحــــظه در هـــــم شکـستن
      بُغضی که در گـــلوی مـن اسـت و تــــرک زده
      
      در روزهــــای سخــت همین فــــاطمیه است
      شاید خــــدا دو چشم مـــرا هـــم محک زده
      
      از آن شبی که سوخت دَرِ خانه ؛ شعله اش
      آتش بـــه فـــرش و عرش و زمین و فلک زده
      
      آتـــش شـــراره های خــــودش را کـــــنار در
      بــر بــــال زخــــم خــــورده آن شاپــــرک زده
      
      بـــــانوی آسمانـــــی این خــــــاک را ؛ عدو
      آخر چرا خدا ؟ به چه جـــــرمی کـتک زده ؟
      
      طــومار  رنـــج نــــامـــــه زهـــــراست از ازل
      داغـــی عجــیب بر دل انـــس و مــــلک زده
      
      سید رضا والا

        
       ********************
      

       
    جایی برای کوثر و زمزم درست کن
      اسماء برای فاطمه مرهم درست کن
      
      تابوت کوچکی که بمیرم درون آن
      با چند تخته چوب برایم درست کن
      
      تا داغ این شقایق زخمی نهان شود
      تابوتی از لطافت شبنم درست کن
      
      مثل شروع زندگی مرتضی و من
      بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن
      
      از جنس هیزمی که در خانه سوخت ،نه
      از چند چوب و تخته محرم درست کن
      
      طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش
      مثل هلال لاله کمی خم درست کن
      
      رضا جعفری



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      فقط نه اینکه پدر را غمت ز پا انداخت
      که مجتبای تو را نیز از نوا انداخت
      
      نبودن تو چه بر روز خانه آورده
      که زندگانی ما را هم از صفا انداخت
      
      چه قدر تلخ و عجیب است بازی دنیا
      ز مادری دو سه تا بچه جدا را انداخت
      
      قسم به حُرمت آن چادری که خاکی شد
      و شعله بر جگر زخم مجتبا انداخت
      
      خدای نگذرد از آن حسود کور دلی
      که سنگ جانب آئینۀ خدا انداخت
      
      هنوز گرم سخن بودی و تو را نامرد
      چه بی هوا زد و یکباره از صدا انداخت
      
      تمام دور و برم خاک بود و گرد و غبار
      چه با شتاب تو را بین کوچه ها انداخت
      
      عجب کشیده پُر قدرتی که بر رخ تو
      به مدت نود و پنج روز جا انداخت
      
      تو کوه بودی و سیلی که بر زمین نزدت
      تو را توسط آن ضربه های پا انداخت
      
      چگونه زد که سرت خورد گوشه دیوار
      همینکه پرت شدی گوشواره را انداخت
      
      علی صالحی
       
     ************************
       
       
      باز هم روز دیگری طی شد
      که همه لحظه های آن غم بود
      باز روزی گذشت بی مادر
      خانه، دار العزای عالم بود
      **
      دختری ناردانه و کوچک
      خانه دار پدر شده دیگر
      مادرش رفته و وظیفه او
      بعد از این بیشتر شده دیگر
      **
      هم به اوضاع خانه میرسد و
      هم حواسش مراقب باباست
      شده پروانه ،میپرد دورش
      مثل مادر مواظب باباست
      **
      شب رسیده و موقع خواب است
      چشم ها خسته گرم بی تابی
      بغل بستر حسینش باز
      دخترک برد کاسه ی آبی
      **
      همه را چون که دید خوابیدند
      دلش از غم گرفت این دختر
      یاد لالایی و نوازش خواب
      رفت در بین بستر مادر
      **
      چشم خود را که بست با گریه
      در خیال خودش ستاره شمرد
      آنقدر اشک ریخت تا اینکه
      آخر آرام شد وَ خوابش برد
      **
      لحظاتی گذشت غرق سکوت
      ناگهان دخترک ز خواب پرید
      از دل حجره برادرها
      هق هقی سرد و بیقرار شنید
      **
      رفت و دنبال ناله را که گرفت
      دید که مجتبی شده بیدار
      زیر لب نام مادر خود را
      غرق در اشک میکند تکرار
      **
      گفت ای قوت دل زینب
      چه شده این همه پریشانی
      چه شده نیمه شب تک و تنها
      همه خواب و تو نوحه میخوانی
      **
      باز هم یاد مادر افتادی؟
      اشک بر گونه تو میلغزد
      خواب بد دیده ای دوباره مگر
      که تنت مثل بید میلرزد
      **
      کشتی آخر مرا عزیز دلم
      بگو امشب چرا هراسانی
      از چه چیزی مگر خبر داری
      جان زینب مگر چه میدانی
      **
      آه آتش گرفت قلب حسن
      دست بردار از دلم خواهر
      چه بگویم ز غصه های دلم
      چه بگویم چه دیده دیده تر
      **
      درد من دردی است بی درمان
      راز مخفی به سینه ای تنگ است
      حرف من حرف کوچه ای باریک
      قصه عابران دل سنگ است
      **
      دست در دست هم من و مادر
      هر دو لبخند میزدیم آنروز
      حقمان را گرفته بودیم و
      سمت خانه ما آمدیم آنروز
      **
      باد سردی وزید در کوچه
      گوئیا ناگهان هوا بد شد
      چند گامی به خانه مانده ولی
      وسط راه راهمان سد شد
      **
      یک نفر آمد و غضب آلود
      راه مارا به سوی خانه گرفت
      نیتش مثل روز روشن بود
      بیخودی نامه را بهانه گرفت
      **
      بی مروت به من نگاهی کرد
      دست سنگین خویش بالا برد
      ناگهان کوچه را غبار گرفت
      مادرم بر زمین به سختی خورد
      **
      جای دستی به صورتش بود و
      ردّ خونی به سینه دیوار
      دست بر شانه ام زد و پا شد
      باز افتاد روی خاک این بار
      **
      آه زینب ،فقط در آن لحظه
      غرق خون گوشواره را دیدم
      ولی آن شب که غسل دادیمش
      لاله گوش پاره را دیدم
      
      علی صالحی
       
      ************************
      

      
      ای سنگ تربتت دل غم پرور حسن
      شمع مزار توست دو چشم تر حسن
      
      شب شد دوباره یاد تو کردم دلم گرفت
      آغوش وا کن آمدم ای مادر حسن
      
      وقت زیارت است دعا می کنم که کاش
      امشب به لب رسد نفس آخر حسن
      
      افتاده ام به روی مزار تو ،بی حرم
      تا که شود ضریح تو این پیکر حسن
      
      ای کاش جان دهد پسرت در جوار تو
      بابا به خاک بسپردش در کنار تو
      
      خانه ز بعد زفتن تو بی صفا شده
      دارالشفای فاطمه دارالعزا شده
      
      تنها به حرمت تو سلامش جواب داشت
      حالا پس از تو خانه نشین مرتضی شده
      
      بی تو حسین آب نمی گیرد از کسی
      خانه ز آه زینب تو غمسرا شده
      
      خیز و سراغی از تن لرزان من بگیر
      خیز و ببین چه ها به دل مجتبی شده
      
      خسته شدم ز بسکه فقط لب گزیده ام
      تا کی سکوت؟ جان تو دیگر بریده ام
      
      با که بگویم از دل اندوه پرورم
      با که بگویم از جگر سرخ و پرپرم
      
      با که بگویم از دل سنگ و مسیر تنگ
      از آن بلا که آمده در کوچه بر سرم
      
      سخت است باورش که ببینم به چشم خویش
      افتاده ای به خاک زمین در برابرم
      
      سخت است باورش که ببینم گرفته است
      آثار چکمه چادر خاکی مادرم
      
      وقتی که راه را به روی ما دوتا گرفت
      طوفان گرد و خاک به پا شد هوا گرفت
      
      پوشانده ابر تیره رخ ماهپاره را
      لرزاند غرش تن و جان ستاره را
      
      باریک بود کوچه و تاریک شد هوا
      وقتی رسید بست به ما راه چاره را
      
      یک آن به روی برگ گل تو کشیده زد
      دیدم که پرت کرد زمین گوشواره را
      
      من که نگفته ام به پدر قصه را ولی
      هنگام غسل دید خودش گوش پاره را
      
      آن ضربه ای که مادر من را شهید کرد
      یاد آوریش موی حسن را سپید کرد
      
      علی صالحی
       
************************

      
      فقط نه اینکه پدر را غمت ز پا انداخت
      که مجتبای تو را نیز از نوا انداخت
      
      نبودن تو چه بر روز خانه آورده
      که زندگانی ما را هم از صفا انداخت
      
      چه قدر تلخ و عجیب است بازی دنیا
      ز مادری دو سه تا بچه جدا را انداخت
      
      قسم به حُرمت آن چادری که خاکی شد
      و شعله بر جگر زخم مجتبا انداخت
      
      خدای نگذرد از آن حسود کور دلی
      که سنگ جانب آئینۀ خدا انداخت
      
      هنوز گرم سخن بودی و تو را نامرد
      چه بی هوا زد و یکباره از صدا انداخت
      
      تمام دور و برم خاک بود و گرد و غبار
      چه با شتاب تو را بین کوچه ها انداخت
      
      عجب کشیده پُر قدرتی که بر رخ تو
      به مدت نود و پنج روز جا انداخت
      
      تو کوه بودی و سیلی که بر زمین نزدت
      تو را توسط آن ضربه های پا انداخت
      
      چگونه زد که سرت خورد گوشه دیوار
      همینکه پرت شدی گوشواره را انداخت
      
      علی صالحی
       
     ************************

      

      ای تربت تو کلبۀ احزان مجتبی
      شمع مزار تو دل سوزان مجتبی
      
      خیز و ببین چه بر سرم آمد ز رفتنت
      آتش فتاده بعد تو بر جان مجتبی
      
      بر سنگ تربتی که نداری به جای آب
      میریزد اشکِ دیدۀ گریان مجتبی
      
      گفتم مرا زیارت مادر ببر پدر
      دق میکند وگرنه در این خانه مجتبی
      
      مادر بلند شو؛ و سراغی ز من بگیر
      حالی بپرس از تن لرزان مجتبی
      
      حیف از تو زیر خاک چرا آرمیده ای
      باید که میشد این لحد از آنِ مجتبی
      
      ای کاش دفن میشدم اینجا که هیچ وقت
      افشا نگردد آن غم پنهان مجتبی
      
      خود را میان خانه اگر حبس کرده ام
      بدتر ز کوچه نیست که زندان مجتبی
      
      یادم نرفته صاعقه زد آسمان شهر
      تاریک شد مقابل چشمان مجتبی
      
      دستی گرفت قوت بینائی تو را
      تا که شود عصای تو دستان مجتبی
      
      با ضربه ای که زد به تو دیوار خون گریست
      هم بر تو هم به حال پریشان مجتبی
      
      علی صالحی



موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه(س) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
[ 4 / 1 / 1392 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)


       
      سامان من اگر به هم این گونه خورده است
      آرامش مرا غم هجر تو برده است
      
      دیروز تا کنون چقدر خورده ام زمین
      از دخترت بپرس دقیقاً شمرده است
      
      زینب اگر نبود علی نیز مرده بود
      داغت مرا به موج هلاکت سپرده است
      
      از آن شبی که جسم تو را دفن کرده ایم
      طفلک حسین لقمه غذایی نخورده است
      
      دور و بر لب حسنم سرخ و زخمی است
      از بس که بغض کرده و دندان فشرده است
      
      خیره شده به نقطه ای و گریه میکند
      آن روز را هنوز ز خاطر نبرده است
      
      مقداد صبح آمد و میگفت یاعلی
      فهمیدم از چه بود که یار تو مرده است
      
      اینها و نبش قبر تو؟ هیهات فاطمه
      آسوده باش شوهر تو که نمرده است
      
      قنفذ ز مالیات شنیدم معاف شد
      این ها همه ز کشتن تو آب خورده است
      
      علی صالحی
       
      *******************
           
       
      هر گوشه ببين نشانه‌ي دلتنگي ست
      هر لحظه من بهانه‌ي دلتنگي ست
      زنده ست تمام خاطراتت بانو
      اين خانه پس از تو خانه‌ي دلتنگي ست
      **
      این اشک شبانه بوی مادر دارد
      این چادر و شانه بوی مادر دارد
      با این همه، باز جای دلتنگی نیست؟
      سرتاسر خانه بوی مادر دارد
      **
      تو رفتي و بعد از تو چه ها مي بينم
      هر روز بلا پس از بلا مي بينم
      می میرم و زنده می شوم در کوچه
      هر بار که قاتل تو را می بينم
      **
      بی تو گذرم به دشت و صحرا افتاد
      این طعنه‌ي تلخ بر زبان ها افتاد
      با نيش و کنايه هر کسی را دیدم
      می گفت علی هم آخر از پا افتاد
      **
      از رفتن تو تمامشان خُرسندند
      در کشتن من هم، ھمه هم سوگندند
      تنهاي مدينه بي تو تنهاتر شد
      بعد ‌از ‌تو ‌به ‌حا‌ل ‌و روز من می خندند
      **
      من مانده ام و غروب غم ها بی تو
      با قلب علی چه کرده دنیا بی تو!
      بعد از تو دلی اسیر هجران هر شب
      سخت ا‌ست فراق یار اما بی ‌تو ‌... !
      
      یوسف رحیمی
       
    *******************
      

      
      رفتی علی بدون تو بی بال و پر شود؟
      بعد از تو کیست تا که برایم سپر شود؟
      
      الان مغیره آمد ازاینجا عبور کرد
      میخواست تا دوباره حسن خونجگر شود
      
      رنجی کشیده ای که خودم دانم وخودت
      رفتی بدون اینکه کسی با خبر شود
      
      حالا برای نبش مزار تو آمدند
      تا زخم کاری جگرم بیشترشود
      
      زهرا قرار بود بمانی کنارمن
      نه اینکه بی تو شوهر تو دربدر شود
      
      این ذوالفقار بی تو برایم عصاشده
      رفتی که ذوالفقار علی بی اثرشود
      
      مهدی نظری
       
  *******************    
     
       
      از ماجرای بال و پرت حرف می زنند
      از پلک نیمه جان و ترت حرف می زنند
      
      دیوار و در برای دل بی قرار من
      ازناله های پشت درت حرف می زنند
      
      زینب حسن ، برای من از نیمه های شب
      ازدرد های بی خبرت حرف می زنند
      
      دیوارهای خانه که از حال و روز تو...
      ...با من همیشه از کمرت حرف می زنند
      
      هرشب ستاره های سماء با نگاه من
      از رنگ تیره ی قمرت حرف می زنند
      
      گلهای لاله ی لبت تو از برای من
      از گریه های هر سحرت حرف می زنند
      
      زهرا بگو زمحسن من تا که نشنوم
      اسماء و فضه از پسرت حرف می زنند
      
      رفتی و بچه ها همه شب با من علی
      از غربت تو و سفرت حرف می زنند
      
      وقتی تو را شبانه سپردم به آسمان
      دستان خاکی پدرت حرف می زنند
      
      محمد جواد قدرتی
       
 *******************
       
      
       
      بدون یار شدم، رفت آنکه یارم بود
      همان که وقت غم و غصه غمگسارم بود
      
      از این قنوت و از این دست های خالی من
      مشخص است که هم دار و هم ندارم بود
      
      مرا به تیغ نیازی نبود تا او بود
      به ذوالفقار چه حاجت که ذوالفقارم بود
      
      نکشت و کشت مرا ، جان گرفت و هم جان داد
      تبسمش، که تسلای قلب زارم بود
      
      هزار گل پس از او روی بسترش جا ماند
      ولی مدینه نفهمید او بهارم بود
      
      منم پیمبرِ بعد از پیمبر خاتم
      که گریه، وحی من و چاه کوفه، غارم بود
      
      در آن زمان که عدو خواست تا مرا ببرد
      جواب محکم زهرا «نمی گذارم» بود
      
      سکوت کردم و آهی کشیدم آن وقتی
      که در نماز عشا، دومی کنارم بود
      
      پیمان طالبی
       
   *******************
       
 
       
      تو نیستی و باز شدم بی قرار تو
      با پهلوی شكسته شدم سوگوار تو
      
      حتی كسی به دختر تو تسلیت نگفت
      غیر از علی و حضرت پروردگار تو
      
      بی تو از این به بعد فقط گریه می كنم
      تا آن زمان كه باز بیایم كنار تو
      
      شب ها ببین چگونه تنم را كشان كشان
      بر خاك می كشم، برسم تا مزار تو
      
      با بودن تو حُرمت ما برقرار بود
      رفتی و رفت حُرمت ایل و تبار تو
      
      این شهر، شهر توست ولی خوب تا نكرد
      با دختر یتیم تو، با یادگار تو
      
      تو نیستی و بر سر من داد می زنند
      نفرین به روزگار من و روزگار تو
      
      بی احترامی به علی؟! خاك بر سرم
      شرمنده ام كه بسته شده دست یار تو
      
      خِیرت قبول، فضّه برایم به درد خورد
      ممنونم از تو و كرم ماندگار تو
      
      علی اكبر لطیفیان
  
       
      *******************      

      
      رفتي اما صداي تو باقي است
      دختر تو به جاي تو باقي است
      
      دور تا دور بيت الاحزانت
      گريه و هاي هاي تو باقي است
      
      رفتي اما كنار اين خانه
      التماس گداي تو باقي است
      
      بين سجاده‌ي پر از نورت
      ربّناي دعاي تو باقي است
      
      روي تابوت چوبي ات بانو
      آخرين خنده هاي تو باقي است
      
      روي خاكستر در خانه
      تكه اي از صداي تو باقي است
      
      رفتي اما ميان كوچه ي شهر
      سرخي ردّ پاي تو باقي است
      
      ازلي طينت ، آفتاب الست
      تا ابد ماجراي تو باقي است
      
      علی اکبر لطیفیان

       
   *******************
       
       
      خوابش نبرده است که لالایی تو نیست
      آغوش مادرانه ی رویایی تو نیست
      
      حس میکنم که در جگر دخترانه اش
      جایی برای ماتم دریایی تو نیست
      
      گفتم که مادرت همه جا هست باز گفت
      اینکه نشان قبر معمایی تو نیست
      
      می آید این قنوت به چادر نماز تو
      جز او کسی که زینب زهرایی تو نیست
      
      با اینکه خوب شانه به مویش زدم ولی
      دستی شبیه دست مسیحایی تو نیست
      
      زینب به غیر غصه که چیزی نمی خورد
      حالا که سفره های پذیرایی تو نیست
      
      من جای تیغ، دست به دستاس می برم
      این پیر مرد، حیدر مولایی تو نیست
      
      محمد امین سبکبار
       
*******************
       

      
      چه كرد و آه چه بد كرد دست من با من
      تو را سـپـرد بـه آغـوش خاك امـا من
      
      هـنوز هم كه هنوز است توي اين فكرم
      «تويی كه در دل اين خاك خفته ای يا من؟»
      
      تـو را زدند، خـودم اين شكنجه را ديـدم
      و سوختم، چـه كشيدم از آن تمـاشـا مـن
      
      اگر چـه رفـته ای امـا ميان مـا بـانـو
      بدان كه فـاصله اي نيست،مثل من تا من
      
      تـو تـوی خاك وَ اين دستهاي من خاكي
      كــه بود آنكه به خاكت سپرد؟ آيـا من...؟
      
      دلـم گرفت، كلامی بگو، وَ راحت باش
      كسي كـنار مـزار تـو نيست، تـنها مـن...
      
      علی اصغر ذاکری
       
*******************
      

      
      مولای درد با غم زهرا چه می‌کنی؟
      بی‌کس شدی! چه بی‌کس و تنها چه می‌کنی
      
      زهرا شکست دست تو را بسته دید؛ نه؟
      با سنگ‌ها و زخم‌زبان‌ها چه می‌کنی
      
      گفتی که مرگ فاطمه تیری به چشم بود
      با اشک‌های زینب کبرا چه می‌کنی
      
      تسکین‌دهنده‌ی دردهای بی‌کسان
      امروز، دردهای خودت را چه می‌کنی
      
      یک چاه، حرف تو را می‌شنید! چاه!
      با چشم‌های خونی مولا چه می‌کنی؟
      
      علی صفری
       
                                     *******************                        
    
       
      علي چگونه نگريد، دگر توانش رفت
      شکسته‌بال، پرستو از آشيانش رفت
      
      به ناله سر بگذارد به زانوي غربت
      که شاخه ياس کبودي ز بوستانش رفت
      
      درون چاه، پر از آه مي‌کند نجوا
      کنون که جلوه‌ي ماهش از آسمانش رفت
      
      نگاه خسته‌ي مولا شده‌ست ملتمسش
      و هر چه کرد تمنا کمي بمانش، رفت
      
      پس از مصيبت سنگين حضرت زهرا
      امير فاتح خيبر رمق ز جانش رفت
      
      عادل حسین قربان
       
   *******************

      
      قرار بود كه بعد از تو جانشين باشد
      قرار بود ولي ... نه ! نشد چنين باشد
      
      قرار بود كسي مثل تو پس از مرگت
      زمام دار امورات مسلمين باشد
      
      نشد كه حكم خلافت – به حكم روز غدير-
      به نام او كه نمادي ست از يقين ، باشد
      
      همان كه در همه جا اوّلين نفر مي شد
      نشد براي خلافت هم اوّلين باشد
      
      كه ماجراي سقيفه امان نداد به او
      وَ دست توطئه نگذاشت اينچنين باشد
      
      ...وَ اين علي ست كه مي رفت سوي نخلستان
      كه بعد فاطمه با چاه همنشين باشد
      
      مطهره عباسیان
       
*******************    
      
       
      ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها
      از بی خبری های من و دربدری ها
      
      ای فاطمه ! تنهاتر از آنم که بگویم...
      بر من چه گذشت از غم بی بال و پری ها
      
      انگار به تاوان گناهی که ندارم
      در آتشی افتاده ام از خیره سری ها
      
      دور از تو ، نفس در نفسِ چاه شدن ها
      دردا ! غم پنهان چنین خون جگری ها
      
      بوی تو هنوز از خَمِ این کوچه می آید
      از کوچه ی تنهایی و بی همسفری ها
      
      مانند یتیمی که سر راه تو باشم...
      در حق دلم ، کرده ای  ای زن ! پدری ها
      
      ای کاش صدایم کنی از حنجره ء چاه
      ای کاش خبر داشتی از بی خبری ها...
      
      ابراهیم قبله آرباطان
       
      *******************
     
       
      رفتی و چشمهای مرا تار کرده ای
      طفلان خویش را هم عزادار کرده ای
      
      خانه نشین ترین همه روزگار را
      در غربت مدینه گرفتار کرده ای
      
      رفتی و ناتوانی این غم کشیده را
      بر ناکسان شهر پدیدار کرده ای
      
      دیگر کسی جواب مرا هم نمی دهد
      یعنی مرا بدون طرفدار کرده ای
      
      من بی تو ؟ تو بدون من ؟ ای وای برعلی
      دیدی مرا چه بی کس و بی یار کرده ای
      
      رفتی و یادگاری آن روز شوم را
      نقاشی روی در و دیوار کرده ای
      
      یادم نمی رود که برای دفاع من
      خود را اسیر پنجه مسمار کرده ای
      
      محمد بیابانی
       
      *******************   
       
      برگرد دردهاي دلم را دوا كني
      حاجت به حاجت جگرم را روا كني
      
      برگرد تا  كه با همه ي مادري خويش
      گندم براي سفره ي ما آسيا كني
      
      بايد تو را  دوباره ببينم .....صدا كنم
      بايد مرا دوباره ببيني ......صدا كني
      
      خيلي دلم گرفته سر چاه ميروم
      برگرد خانه تا كه مرا رو برا كني
      
      برگرد تا كه طبق روال هميشه ات
      قبل از خودت سفارش همسايه را كني
      
      اين بچه ها بدون تو چيزي نمي خورند
      برگرد تا دوباره خودت سفره وا كني
      
      از من مراقبند تو ناراحتم مباش
      بايد كه افتخار به اين بچه ها كني
      
      من هستم و به نيت نبش مزار تو...
      اصلا نياز نيست كمي اعتنا كني
      
      با ذوالفقار بر سر خاكت نشسته ام
      وقتش شده دوباره برايم دعا كني
      **
      توليت حريم بلندت با من است
      با  شرط اينكه تو نجفم را بنا كني
      
      علي اكبر لطيفيان
       
*******************
       
   
       
      زمین ز سیل سرشکم به آه افتاده
      درون اشک روان عکس ماه افتاده
      
      به حال غربت حیدر مدینه خندیده
      صدای ناله ام آخر به چاه افتاده
      
      کنون بیا به تماشای فاتح خیبر
      اسیر موج بلا بی پناه افتاده
      
      شبانه در پی ات آیم ولی ببین زینب
      گرفته دامن من را به راه افتاده
      
      بر آن سرم که بیایم ولی چه سازم باز
      که چشم من به در قتلگاه افتاده
      
      تمام لشگر حیدر تو بودی و محسن
      کنون به خاک نو این بی سپاه افتاده
      
      حسن لطفی
       
      *******************       
    
       
      در یاد داری ، یک زمان من بودم و تو...
      بی حرف و بی شرح و بیان من بودم و تو...
      
      من باعث خلق جهان ، تو باعث من
      آری ، عدم بود و در آن من بودم و تو...
      
      نُه سال نه ، از اول ایجاد هستی
      ایجاد شور عاشقان ، من بودم و تو...
      
      آن روز را در کوچه از یادم نرفته
      تنها میان دشمنان ، من بودم و تو...
      
      من بودم و تو... در میان موج آتش
      در صید دام آنزمان ، من بودم و تو...
      
      حتی سلامم ، بی تو حرفی بی جوابست
      ای پاسخت آرام جان ، من بودم و تو...
      
      در بستر افتادی و از من دیده بستی
      دریای اشک بی کران من بودم و تو...
      
      از دیده رفتی و عیان در روزگاری
      جاری به طول هر زمان ، من بودم و تو...
      
      مجید پوریان منش

       
  *******************
       
      کار من در غم جانسوز تو اشک افشانی ست
      روز و شب، پهنه ی دریای دلم توفانی ست
      
      در دل این شب تاریک، من و بغض و سکوت...
      بانگ یا فاطمه در حنجره ام زندانی ست
      
      آه ! هر روز که از رفتن تو می گذرد
      مثل دردی است که هر لحظه آن طولانی ست
      
      خرمن عمر مرا آتش غم دور زده
      با چنین حال، بدان سوختن من آنی ست
      
      آتش و نعره و شمشیر سپر جان تو بود
      بی گمان معنی این کار بلا گردانی ست
      
      دردهایم نه همین است که اینجا گفتم
      این فقط گوشه ای از آنچه خودت می دانی ست
      
      بی جهت نیست اگر زینب تو می گوید:
      هیچ مردی به غریبی تو ای بابا... نیست
      
      سید محمد بابامیری
       
    *******************
       
     
       
      ز تربت گل او بوي سيب مي آيد
      زقبرفاطمه بوي عجيب مي آيد
      
      صداي هق هق يك ابر خسته و تنها
      صداي بارش امن يجيب مي آيد
      
      صداي كيست كه آهسته اشك مي ريزد؟
      صداي گريه مردي غريب مي آيد
      
      علي ست اين كه رود بر مزار فاطمه اش
      مريض عشق كنار طبيب مي آيد
      
      عجيب نيست كه آتش بگيرد اين دريا
      كه بوي سوخ