اشعار شام غریبان امیرالمومنین(علیه السلام)

گر چه در خاک نهان شد بدن خسته تو
کعبه خلق بود خانه در بسته تو

شمع سان سوختي و آب شدي دم نزدي
که جهان سوخته ازگريه آهسته تو

گر چه آواي اذانت شده بر لب خاموش
مي دمد لاله توحيد زگلدسته تو

کيست تا مثل تو از لطف به قاتل نگرد
اي فداي نگه چشم زخون بسته تو

گل لبخند تو نگذاشت بدانند که بود
يک جهان غصه درون دل وارسته تو

خلق، يک لحظه زدرد دلت آگاه نشد
بي صدا بود زبس گريه پيوسته تو

چه به زهرا گذرد گر بگذارد به جنان
دست بشکسته به پيشاني بشکسته تو

پيش از آن روز که آب و گل ما خلق شود
اشک ما ريخته بر روي به خون شسته تو

"ميثم" سوخته دل را زکرم وامگذار
کز همه رسته و عمري شده وابسته تو

غلامرضا سازگار



موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شام غریبان امیرالمومنین(علیه السلام)
[ 28 / 4 / 1393 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت امیرالمومنین(علیه السلام)


      شود جان، لحظه لحظه از تن مولا جدا امشب
      کسی دیگر نیارد شیر بر شیر خدا امشب

      طبیبا زخم مولا را گشودی نسخه ننوشتی
      چه گفتی مخفی از زینب به گوش مجتبی امشب؟

      طبیبا همتی کن بلکه مولا باز برخیزد
      برد یک بار دیگر بر یتیمانش غذا امشب

      دل خلق جهان گردد به گرد بستر مولا
      دل مولا بود در گوشۀ ویرانه ها امشب

      مزن این قدر سوسو ای چراغ مسجد کوفه
      که مولایت نمی آید به محراب دعا امشب

      نسیم ساکت کوفه برو با چاه ها برگو
      که مهمان شما افتاده در بستر ز پا امشب

      مداوا نیست حاجت اولین مظلوم عالم را
      که از شمشیر زهرآلوده می گیرد شفا امشب

      زدوران جوانی سیر بود از عمرِ بی زهرا
      علی، ای اهل عالم میشود حاجت روا امشب

      زاشک دیده شسته دامن ویرانه را طفلی
      گرفته بر پدر در دامن مادر عزا امشب

      به سوز ناله های خود بسوزانید (میثم) را
      که در کوی شکما آورده روی التجا امشب

   غلامرضا سازگار


******************************


      امشب انگار به دل قالب غم ریخته اند
      همه آفاق و عوالم چه بهم ریخته اند

      هیچ جایی خبری نیست خبرها اینجاست
      خانۀ شیر خدا آمد و رفتِ زهراست

      گاه مولا به حسن داشت وصیت می کرد
      گاه این زخم سرش سخت اذیت می کرد

      حسنم ! اصل مداراست به دشمن حتی
      گرچه او ضربۀ کاری زده بر من حتی

      عمق این زخم زیاد ، است نمک جای خودش
      به یتیمان چو پدر لطف و کمک جای خودش

      کوفیان شیر بیارند ولی پیش کش است
      شیر آورد نشان ، نزد علی ، زجرکُش است

      کوفیان هرچه ببینند تلافی بکنند
      لیک در کفّۀ خود سنگ ، اضافی بکنند

      چه نگویند تشکر – چه تشکر بکنند
      شکم از لقمۀ ناپاک ، همه پُر بکنند

      بعد من کوفه پریشان تر از اینها بشود
      بر علیه تو گِره ها به جبینها بشود

      توشه هایی که سر دوش و تنم می بردم
      زیر لب نام حسین و حسنم می بردم

      نان خرمای مرا عاقبتش پس بدهند
      آنچنان فحش ، که انگار به ناکس بدهند

      بعد از این جان تو و دختر محرومۀ من
      وای بر حال دل زینب مظلومۀ من

      روز روشن به حرم تیرگی شب بزنند
      سنگها از در و دیوار به زینب بزنند

      هیچ حرفی به لبم نیست به غیر از یک آه
      نه به این شیر سفید و نه بر آن سنگ سیاه


   محمود ژولیده

 

******************************


      پیچیده شمیم گل پرپر شب آخر
      حرف سفر و داغ مکرر، شب آخر

      اشکی که شده نذر غم فاطمه سی سال
      انگار شده چند برابر شب آخر

      انگار همین چند شب پیش شبانه ...
      آمد چه به روز دل حیدر شب آخر

      حالا شب وصل است ولی با سر خونین
      شرمنده نمانده ست ز کوثر شب آخر

      با اشک غریبانه ی خود گفت سخن ها
      از بی‌کسی آل پیمبر شب آخر

      از کرب و بلا گفت و حکایات غریبش
      از داغ برادر به برادر، شب آخر

      گویا خبر آورده نسیم از دل صحرا
      پیچیده شمیم گل پرپر شب آخر


   یوسف رحیمی

******************************

      كیست این مرد كه شب كیسه ی خرما می برد
      روز می آمد و از سینه نفسها می برد

      كیست این مرد كه تا تیغ به بالا می برد
      رزم را با مدد از حضرت زهرا می برد

      این خدا نیست ولی مقصدِ هر راه است این
      اَشهدُ اَنَّ علیّاً ولیّ الله است این

      كیست این شیر كه از خصم جگر در آورد
      از میانِ كمرش تیغِ دوسر در آورد

      از دلیرانِ عرب جمله پدر در آورد
      یا علی روز و شب و شمس و قمر می گویند

      ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر می گویند
      گاه دریا و گهی بارش و باران می شد

      گاه بابای یتیمان دلِ ویران می شد
      به سرِ دوش گهی مَركبِ طفلان می شد

      خوشیِ كاسۀ  شیر و كفی از نان می شد
      مثلِ ما حیف یتیمان همگی تنهایند
      همگی منتظرِ آمدنِ بابایند
      وای از امروز حسن گوشۀ بستر افتاد
      باز هم یادِ غمِ بسترِ مادر افتاد

      خواهر افتاد زمین تا كه برادر افتاد
      یادِ روزی كه رویِ مادرشان دَر افتاد

      هیزم و آتش و كابوس عجب بد دردی است
      ضربِ نا مَحرم و ناموس عجب بدر دردی است

      قنفذ از راه از آن لحظه كه آمد می زد
      تازه می كرد نفس را و مجدد می زد

      وای از دستِ مغیره چقدر بد می زد
      جای هر كس كه در آن روز نمی زد می زد

      آخرین حرفِ علی  بود خواهش می كرد
      زینبش را به اباالفضل سفارش می كرد

      زینبش  ماند ببیند غمِ حنجرها را
      ماند تا داد كِشد غارتِ پیكرها را

      تا كند جمع تنِ پارۀ اكبرها را
      كرد محكم گرهِ معجرِ دخترها را

      دید در گودی گودال حرامی ها را
      تبر كوفی و سر نیزۀ شامی ها را

   حسن لطفی


******************************


      دیگر برای پر زدنم پر بیاورید
      هفت آسمان برای کبوتر بیاورید

      غربت توان دیدن من را ربوده است
      این خار را ز چشم ترم در بیاورید

      تا خوب و بد حلال کنند این غریب را
      ایتام را برابر بستر بیاورید

      زخم سرم که هم نمیاید،  چه می کنید
      جای طبیب  چاره ی  دیگر بیاورید

      آن معجری که نیمی از آن  سوخت پشت در
      آن را برای  بستن این سر بیاورید

      چندیست سخت تشنۀ دیدار گشته ام
      کوثر برای ساقی کوثر بیاورید

      مهری برای  سجده من وقت احتضار
      از خاک روی چادر مادر بیاورید

      بار دگر به کوفه اگر راهتان فتاد
      با خود اضافه  چادر و معجر بیاورید

   موسی علیمرادی


******************************


      ای کوه درد این دم آخر سخن بگو
      امشب به جای چاه، غمت را به من بگو

      گر فکر می کنی که تحمل نمیکنم
      من می روم ز حجره برون، با حسن بگو

      با آنکه فکر بی تو شدن قاتل من است
      حتی شده دوباره ز بی تو شدن، بگو

      بنگر رسانده ای به کجا کار دل، که من
      گویم به التماس، ز غسل و کفن بگو

      گر چه سخن ز پر زدنت می کشد مرا
      راضی به هر چه گویی ام، از پر زدن بگو

      لب باز کن دوباره تو و باز هم به من
      |"زینب چنین به سینه و بر سر مزن" بگو

      آن را که گفتی از من و عباس تا شنید-
      -رنگش پرید و لرزه فتادش به تن بگو

      گفتی تو از حسین و اباالفضل زد به سر
      گر میشود بریده سرش از بدن، بگو

   حیدر توکلی


******************************


      الهی کوفه را لطف و صفا نیست
      نشان از ناله های مرتضی نیست

      تمام نخل ها چشم انتظارند
      که آبی بهتر از اشک وفا نیست

      یتیمان چشم بر در بیقرارند
      خبر از نان خرمای خدا نیست

      فقیری گوشه ی ویرانه گریان
      غم او را کسی مشکل گشا نیست

      ولی نامرد ملعون ابن ملجم
      شده خندان و در چشمش حیا نیست

      نمک نشناس می خندد به زینب
      که زینب شد یتیم ای وای امشب

      غریبانه ترین تشییع پیکر
      شده امشب بپا از بهر حیدر

      علی را نیمه ی شب غسل دادند
      رود در نیمه شب پیش پیمبر

      به استقبال او زهرا بیاید
      به همراه گل نشکفته پرپر

      علی درد و غمش را برد با خود
      که عمرش بود درد و غم سراسر

      ز هر زخمی برایش سخت تر بود
      که بیند چهره ی نیلی همسر

      همان که این جهان نشناخت او را
      میان درد و غم انداخت او را

      علی نشناخته از این جهان رفت
      دل بشکسته با درد نهان رفت

      به دیده خالی از تصویر نیلی
      به حنجر داشت از غم استخوان رفت

      علی شد پیر از این غصه یارب
      چرا یارش از این دنیا جوان رفت

      همان یاری که بین کوچه افتاد
      صدای ناله اش تا آسمان رفت

      علی راحت شد از داغ مدینه
      به سوی بانوی قامت کمان رفت

      امیرالمؤمنین رخت سفر بست
      سرش بشکسته بود و چشم تر بست

      جواد حیدری




موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - شهادتاشعارشب بیست ویکم

برچسب‌ها: اشعار شهادت امیرالمومنین(علیه السلام)
[ 27 / 4 / 1393 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت امام علی (علیه السلام)


شکسته بالی و با دخترت سخن گفتی
کمی ز غربت خود را برای من گفتی

چقدر طعنه شنیدی چقدر دم نزدی
چقدر حرف خدا را به مرد و زن گفتی

چقدر حرف دلت را به چاه میبردی
چقدر درد و دلت را به خویشتن گفتی

دم غروب سلامی به همسرت دادی
گمان کنم که به زهرا ز آمدن گفتی

دلت گرفت پدر یاد مادر افتادی
ز شعله های در و از لگد زدن گفتی

یتیم ها که برای تو شیر آوردند
ز بی وفایی این کوفیان به من گفتی

تو از شلوغی و ترس از ربودن اطفال
ز سنگ خوردن و سختی رد شدن گفتی

سحر به رسم سفارش کنار عباست
فقط حسین حسین و حسن حسن گفتی

نوشت بر کفنت جوشنی حسین غریب
تو از وصیت زهرا و پیرهن گفتی

ز کشتن نوه هایت ز کشتن پسرت
ز قتلگاه و بدن های بی کفن گفتی

شاعر ؟؟؟؟

**************************


اگر نگاه کنی پیش پای چشمانت
یتیم پُر شده در کوفه های چشمانت

مگر چه دیده ای از شهر کوفه ی من که
گرفته باز دوباره هوای چشمانت

به غیر اشک خجالت نداشتم آقا
نداشتم که بیارم برای چشمانت

و در قبال تمام جفای چشمانم
ندیده ام بخدا جز وفای چشمانت

نشسته ام که کمیل نگاه تو باشم
که مستجاب شوم با دعای چشمانت

تو مُهر سجده من ؛ تو ابوتراب منی
رواست اینکه بیفتم به پای چشمانت

و یطعمون علی حُبّه شما هستید
منم اسیر و یتیم و گدای چشمانت

بخوان دو آیه برایم ؛ دو آیه از چشمت
سپس مرا بنشان در حرای چشمانت

چه دیده ای که دو چشمت دو کاسه ی خون شد
چه دیده ای به مدینه ، فدای چشمانت

به پیش چشم تو یاس تو را چقدر زدند
چقدر صبر نموده خدای چشمانت

و میخ قصه ی تلخیست در نگاه شما
که سالهاست گرفته عزای چشمانت....

رحمان نوازنی

********************


سکوت می وزد و بادها پریشانند
و در به در همه در کوچه های بارانند

شب است و تشنگی نخل ها نمی خوابند
یتیم های خدا هم گرسنه ی نانند

قنوت نافله ها هم ز درد می سوزند
به یاد مسجد و محراب نوحه می خوانند

هزار آدم آواره ی پشیمان گرد
دوباره منتظر سوره های انسانند

تمام کوفه پر از ردّ اشک های علیست
و چاه ها که پر از ناله های پنهانند

شکست فرق نماز خدا به شمشیری
به من نگو که دگر کوفیان مسلمانند!

هنوز خون سرش روی فرق محراب است
و جمع قبله نشینان هنوز گریانند

هنوز کوفه  و شهر مدینه می گریند
و بین یک در و دیوار روضه میخوانند

رحمان نوازنی

*********************

دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد
وقتی تو را بابای من دنیا ندارد

رفتی ؛یتیم بی قرار شهر کوفه ...
...حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد

رفتی برای زینب تو خستگی ماند
دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد

خونت نوشته گوشه محراب مسجد
این کوه طور عاشقی موسی ندارد

دنیا پدر جان تا خود روز قیامت
مانند تو گریه کن زهرا ندارد

رفتی و از این شهر بردی مهربانی
کوفه برای ماندن ما جا ندارد
 
رفتی خیال دشمن تو گشت راحت
در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد

فکری به حال روزگار دخترت کند
در روزهایی که حرم سقا ندارد

محمد حسین رحیمیان

 *********************

بابا اتاق پر شده از بوی مادرم
وقتش رسیده پر بکشی سوی مادرم
دیگر خجل نباش تو از روی مادرم
فرقت شده شبیه به پهلوی مادرم

*از پشت در دوباره تو را می زند صدا *
*تا که به دست تو بدهد محسن تو را*

سی سال در نبودن مادر شکسته ای
پهلو به پهلویش پس آن در شکسته ای
در کوفه های درد مکرر شکسته ای
از مردم و نبودن باور شکسته ای
 

*گر چه شکسته ای و دلت هم شکسته تر*
*این دل شکسته را هم از این کوفه ها ببر*

 
یادت که هست مادر ما قد خمیده بود
یادت که هست گیسوی مادر سپیده بود
یادت که هست محسن خود را ندیده بود
یادت که هست غنچه خود را نچیده بود

*آنروزها که قد تو آنجا خمیده شد *
*موی منم شبیه تو بابا سپیده شد*

مادر رسیده عطرپیمبر بیاورد
تو تشنه ای برای تو کوثر بیاورد
مرهم برای این دل پرپر بیاورد
تا خار را زدیده تو در بیاورد
 
*حرفی بزن که مونس تو مادر آمده*
*حالا که استخوان زگلویت در آمده*

بابا بگو به مادرم از غصه های من
از کوفه های بعد تو و ماجرای من 
از بی حسین گشتن من از عزای من
از کوفه گردی من و از کربلای من

*بابا بگو که زینب خود را دعا کند*
*بعد از حسین زود مرا هم صدا کند*

مادر رسید و زخم سرت را نگاه کرد
گریه برای گودی یک قتلگاه کرد
پس رو به روسیاهی خیل سپاه کرد
نفرین به رقص خنجر مردی سیاه کرد

*وشمر جالس ... نفس مادرم گرفت *
*سر که به نیزه رفت دل معجرم گرفت*

رحمان نوازنی

**********************

 

چشم های به رنگ خون ات را
بر پرستار خود کمی وا کن
دلِ من شور می زند بابا
گریه های مرا تماشا کن

**

گر چه بستم شکاف زخمت را
خونِ تازه دوباره می ریزد
گر چه بر معجرم گره زده ام
لخته خون، پاره پاره می ریزد

**

بعد لبخند قاتلت بر من
تو چرا خنده می کنی بابا
شب بی مادریِ ما را باز
این چنین زنده می کنی بابا

**

 واژه هایی که خاطرات من است
باز تکرار می کنی هر بار
کوچه ی تنگ، خنده و هیزم
میخ در، دود، آتش و دیوار

**

مُردم از روضه خوانی ات امشب
سوختم پایِ هر وصیت تو
سرِ شب از شکاف در دیدم
حال عباس را ز نیت تو 

**

دست او را گرفتی و گفتی
رو سپیدم کن ای رشید علی
پیش زهرا کن آبرو داری
آبرویم بخر، امید علی

**

جان تو، جان خواهرت زینب
ای علمدار کاروان حسین
حیدر بی مثال عاشورا
جان تو، جان دخترانِ حسین

 **

نکند کودکی شود تشنه
نکند دختری زمین بخورد
نشود با تو خیمه ای بی تاب
نکند مادری زمین بخورد

**

دست هایت اگر زمین افتاد
نام زهرا به لب ببر، جان گیر
بدنت را سپر کن و بشتاب
خم شو و مشک را به دندان گیر

**

تشنه لب مشک آب را  به لبِ
 کودک بی زبان بگیر عباس
تیر وقتی به چشم هایت خورد
مدد از زانوان بگیر عباس

**

دست وقتی که نیست با صورت
از سرِ زین به خاک می افتی
غرق در تیر، ای کمان ابرو
به زمین چاک چاک می افتی

**

مادری می رسد به بالینت
دست دارد به روی پهلویش
کاش چشمت نبیندش وقتی
جای یک دست مانده بر رویش

حسن لطفی


 ***********************

از لطف و دستگیری تو حرف می زنم
از شیوهٔ‌ امیری تو حرف می زنم

از وصله وصله هاي رداي خلافتت
مولا ز بي نظيري تو حرف می زنم

از سفره های نیمه شبت در خرابه ها
از کهکشان شیری تو حرف می زنم

بر شانهٔ‌ تو جای یتیمان کوفه بود
از اوج سر به زیری تو حرف می زنم

از چاه اشک و آه فراق و حکايتِ
شبهاي گوشه گيري تو حرف مي زنم

از بیست سال خانه نشینی و بی کسی
از غربت غدیری تو حرف می زنم

ديگر نفس به سينهٔ‌ من حبس مي شود
وقتی که از اسیری تو حرف می زنم

داغ تو بیشتر به دلم چنگ می زند
هر چه که از دلیری تو حرف می زنم

از کوچه ها و روضهٔ‌ يار جوان تو
از ماجراي پیری تو حرف می زنم

دستان حيدري تو را صبر بسته بود
آنروز اگر که پهلوي مادر شکسته بود

یوسف رحیمی

  ***********************


با آنکه استقامت تو فرق مي کند
اين روزها حکايت تو فرق مي کند

اينجاست درد، دشمنت آخر غريبه نيست
بعد از رسول، غربت تو فرق مي کند

دستان حيدري تو را صبر بسته است
با ديگران اسارت تو فرق مي کند

دستي که روي فاطمه ات را نشانه رفت
فهميده بود غيرت تو فرق مي کند

سیلی به روی ام ابیها تو را شکست
آقای من! مصيبت تو فرق مي کند

گفتند بعد فاطمه از پا فتاده اي
حق داشتي امانت تو فرق مي کند

سي سال پيش! اين در و ديوار شاهدند
اصلاً شب شهادت تو فرق مي کند

وسف رحیمی

    ***********************


از تو سر و زمادر من سینه ای شکست
تا صبح حشر بر سر و بر سینه میزنم
جدم که نیست در بر تو مادرم که نیست
دارم برای چند نفر سینه میزنم

**

من در مدینه یاد گرفتم که هیچ وقت
زخمی که شد عمیق مداوا نمیشود
گر چند ضربه هم زده بودن باز هم
پیشانی تو بیش از این وا نمیشود

**

گفتند گفته ای که مرا کوچه میبرند
می خواهم از بیان خودت بشنوم بگو
گفتند گفته ای که تماشام میکنند
میخواهم از زبان خودت بشنوم بگو

**

بابا خودت بگو سر بازار میروم
بابا خودت بگو که گرفتار میشوم
بابا خودت بگو به سرم سنگ میزنند
بابا بگو بدون علمدار میشوم

 علی اکبر لطیفیان

 

*********************


دیگر علی ز بستر خود پا نمی شود
زخمِ سرِ شکسته مداوا نمی شود

دربی که تا کنون به کسی "نه" نگفته بود
این چند روز روی کسی وا نمی شود

دیگر طبیب زحمتِ بیخود نکش، برو!
دردِ علی که بهتر از اینها نمی شود

از بس که تب نموده و رنگش پریده است
زردیِ دستمال هویدا نمی شود

رخسار زرد و ریش سفید و حنای سرخ
آخر چنین خضاب که زیبا نمی شود!

زینب به کاسه های پر از شیر دل نبند
این چیزها برای تو بابا نمی شود!

حالِ تو را فقط حسنت درک می کند
دردی حریف ماتم زهرا نمی شود!

سی سالِ پیش جان علی را گرفته اند...
خنجر که مردِ کشتن مولا نمی شود!

قبری در آسمان بکنید ای فرشته ها
ماه شکسته روی زمین جا نمی شود

داود رحیمی

***********************

حالا که نیست مادر من هست دخترت
حتی حسین هم به فدای تو و سرت

از مسجد مدینه که خیری ندیده ای
یادت که هست کوچه و پهلوی یاورت

دل شوره ام شبیه هراس مدینه است
رنگ کبود پر شده در دیده ی ترت

آیا زمان رفتن تو سوی مادر است؟
خیلی به یاد فاطمه ای روز آخرت

من قصد کرده ام که اگر رفتنی شدی
گیسوی خویش پهن کنم در برابرت

چه ضربه ای زدند که ای کاش می زدند
آن ضربه را به جای تو بر فرق دخترت

چه ضربه ای زدند که ابرو شکاف خورد
چه ضربه ای زدند که افتاد پیکرت

خون از بدن کنار زدن عادت من است
آن روز خون سینه و حالا سحر سرت

علی اکبر لطیفیان

***********************

ز روی زرد علی انتظار می ریزد
زچشم مانده به راهش قرار می ریزد

دلش به فاطمه و دیده بر اجل بسته
ز چشم دیده و دل احتضار می ریزد

دوباره ضربه سنگین ،دوباره بستر و زخم
دوباره درد ، به خاک مزار می ریزد

وصیتش به حسن آخر جوانمردیست
هنوز از لب حیدر وقار می ریزد

بجان فاطمه با قاتلم مدارا کن
زصبر توست اگر اقتدار می ریزد

ز خوب خلقی تو دشمنم شکست خورد
اگر چه از سخنش انزجار می ریزد

به اشک های پرستار خویش می گریم
که چشم ابری زینب بهار می ریزد

اگر چه غربت من می شود نصیب حسن
به غربت تو حسینم شرار می ریزد

من از مصیبت سخت تو در عجب ماندم
که روی نعش تو چندین سوار می ریزد

محمود ژولیده

***********************


این چشم ها به راه تو بیدارمانده است
چشم انتظارت ازدم افطارمانده است

برخیز و کوله بارمحبت به دوش گیر
سرهای بی نوازش بسیارمانده است

با توچه کرده ضربه آن تیغ زهردار
مانندفاطمه تنت ازکارمانده است

آنقدر زخم ضربه دشمن عمیق هست
زینب برای بستن آن زار مانده است

آرام ترنفس بکش آرام تربگو
چندین نفس به لحظه دیدارمانده است

ازآن زمان که شاخه یاست شکسته شد
چشمت هنوزبر در و دیوار مانده است

سی سال رفته است ولی جای آن طناب
بر روی دست و گردنت انگارمانده است

می دانی ای شکسته سرآل هاشمی
تاریخ زنده درپی تکرارمانده است

ازبغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست
باقی آن برای علمدارمانده است

محسن عرب خالقی

 ***********************

 

نیست مادر تا ببیند اشکهای جاری ام
نیست تا اینکه دهد آن مهربان دلداری ام

می رود از حال و خواب از چشمهایم می رود
خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام

روزگاری مادر و حالا پدر شد رفتنی
غم همیشه با من است و می کند غمخواری ام

میهمان خانه ام را کوفه از دستم گرفت
تا ابد شرمنده ام کرده است مهمانداری ام

من بدم می آید از این کوچه های چشم تنگ
سخت باشد در چنین وضعی امانت داری ام

بعد تو کوفه به من بی احترامی می کند
نیست یک محرم نماید در غریبی یاری ام

بیست سالِ بعد هم باشد سرم را بشکنم
تا بیاید باز بوی تو زخون جاری ام

دختر تو باشم و بی پرده باشد محملم
تو بگو آیا سزاوار چنین آزاری ام

خطبه می خوانم ولی با غیرت لحن شما
آن زمانی که بیایم پابه پای قاری ام

گر ابالفضلت برم باشد خیالم راحت است
کوفه می داند که ناموس چنین سرداری ام

من خودم معجر رسان دختران حیدرم
کور خواهد شد نخواهد دید دشمن، خواری ام
 

جواد حیدری

***********************


تو بی ابتدایی و بی انتها
شبیه پیمبر شبیه خدا

تو بالاترین نقطه ی باوری
معماترین نقطه ی زیر با

مقرب ترین جلوه ی لم یلد
و لم یولد آیه های خدا

تو آن سمت دروازه ی باوری
همانجا که می خوانمش ناکجا

مرا آن طرف ها اگر راه نیست
شما لااقل این طرف ها بیا

تو آن خواهش سبز سجاده ای
همان التماس شب انبیا

تویی مقصد اول و آخرم
مناجات شبهای غار حرا

بیا با پرو بال کروبیان
بزن وصله این گیوه ی پاره را

بزن بیل خود بر سر این زمین
بزن تا که باشم درخت شما

من از آبِ چاهِ شما خورده ام
که حالا شدم تشنه ی کربلا

خدای کرم سایه ی ناشناس
در این کوچه های بدون صدا

چنان مخلصانه کرم میکنی
که حتی نمیماندت رَدِّ پا

تو یعنی همان شاه ِ شهر منا
که داری قدم میزنی با گدا

در این سینه ی شب کجا میروی؟
از این جاده ها ، دور از چشم ما

به سمت مناجات سجاده ات
اگر میروی التماس دعا

تو بارانترینی و ما خشکسال
رسیده ترینی و ما کالِ کال

تو مانند آبی ولی آب تر
تو مثل طلایی ولی ناب تر

اگر تو صعودی فرودیم ما
اگر تو نبودی نبودیم ما

تو نور ِ خودی ، آفتاب ِ خودی
مسلمان دین کتاب خودی

تو اسرار لبهای پیغمبری
قسمهای شبهای پیغمبری

تو سیبی تو میل شب جمعه ای
دعای کمیل شب جمعه ای

مسیحای مَسح ِ یتیمان تویی
محاسن سپید کریمان تویی

تو سیمرغی و کوه قاف خودی
تو ذی الحجه ی در طواف خودی

تو با مردمی مردمی نیستی
تو نان جویی گندمی نیستی

تو نوری و هر صبح خورشیدمی
تو اخلاص آیات توحیدمی

تو دیگر برای من عادت شدی
هزار و دو رکعت عبادت شدی

تو شصت و سه دفعه بهارم شدی
نهالت شدم باغدارم شدی

همیشه در ِ خانه ات باز بود
تنورت همیشه نمک ساز بود

تو بودی که شبها سحر داشتند
یتیمان کوفه پدر داشتند

پُر از نوری و آفتابی علی
سلام بدون جوابی علی

نگاهت شبی خواب راحت نکرد
و یک شب لبت استراحت نکرد

تو رفتی و حالا در این روزها
ورق میزنم خاطرات تورا

همان روزهایی که تنها شدی
شکسته ترین مرد دنیا شدی

همان روزهایی که یک مرد پست
غرور تورا با طنابی شکست

همان جا تو را خونجگر کرده اند
بتول تورا بی پسر کرده اند

همان جا دل ِ مهربانت شکست
همان روز چند استخوانت شکست

تو بالایی و در کف ِ پستها
زدند آفتاب تو را دستها

علی اکبر لطیفیان


***********************


آسمان دل غربتکده ام بارانی ست
ابری ام دیده ی ماتم  زده ام بارانی ست

مثل پروانه دلم دربه در سوختن است
گریه ی شمع همه زیر سر  سوختن است

این چه داغیست که جان همه را سوزانده است
در دل قبر دل فاطمه را سوزانده است

این چه دردیست که تا یاد غمش می افتم
مثل خس در گذر باد غمش می افتم

در هوایش که به من نام معلق بدهید
حقتان است ولیکن به منم حق بدهید

بار سنگین غمش خانه خرابم کرده است
هر طبیبی به مداوام جوابم کرده است

حسن از هیبت نامش جملی را انداخت
باورم نیست که یک ضربه علی را انداخت

باورم نیست که خیبر شکن از پا افتاد
حضرت واژه ی بر خواستن از پا افتاد

کم نمکدان تو را هر که نمک خورد شکست
باز با زخم سرت کعبه ترک خورد  شکست

یا علی هیچ کس از لطف تو ناکام نبود
پدری مثل تو همبازی ایتام نبود

هر شب کوفه منور ز نگاهت می شد
شمع بزم فقرا صورت ماهت می شد

چه بلایی به سرت آمده بابای همه
تیغ که سر زده بر سر زده بابای  همه

نه فقط بین سرت فاصله انداخته است
بین چشمان ترت فاصله انداخته است

زخم های دل ایتام پی مرهم توست
مرد ویرانه نشین منتظر مقدم توست

همه بودند و امام از همه بیکس تر بود
زینب ای وای دوباره سر یک بستر بود

صابر خراسانی

***********************


ديشب كه ميهمان به سرايم قدم گذاشت
از سفره غير نان و نمك هيچ بر نداشت

از خانه ام كه رفت دلم تاب و تب گرفت
مي رفت و همچو اين دل من ماه شب گرفت

گفتم بيا تو اين سحري را بمان مرو
سوزانده است قلب مرا اين اذان مرو

جانسوز تو نگاه بر اين آسمان مكن
خاك عزا بيا و سر خاندان مكن

مي رفت و گفت موعد ديدار آمده
وقت زيارت رخ دلدار آمده

مي رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه
مي برد با خودش دل پر خون ما همه

خالي ست جاي فاطمه تا ديده تر كند
يا ناله اي كشد همه را خون جگر كند

خالي ست جاي فاطمه يار پدر شود
در كوچه هاي كوفه برايش سپر شود

آتش دگر به شهپر روح الامين نشست
فرق علي شكافت و روي زمين نشست

محراب مسجد است چنين پر شكوفه است
امشب سياه پوش علي شهر كوفه است

اي خاك بر سرم سر بابا شكسته است
انگار باز پهلوي زهرا شكسته است

انگار تازه گشته مرا داغ مادرم
افتاده ياد كوچه دوباره برادرم

انگار تازه روضه ي شهر مدينه شد
روي پدر خضاب از آن خون سينه شد

رضا رسول زاده

***********************
19191919191919

امشب علی می بیند اشک دخترش را
در کوفه می گوید اذان آخرش را

مرغابیان خانه دامن را نگیرید
خالی کنید ای عرشیان دور و برش را

روی لبش انّا الیه راجعون است
بر آسمان ها دوخته چشم ترش را

با رفتن بابا خدا می داند و بس
در خانه بی تابی قلب دخترش را

ای ابن ملجم زودتر از جای برخیز
او قصد دارد که ببیند همسرش را

دلتنگ مانده تا ببیند بار دیگر
رنگ کبود صورت نیلوفرش را

حالا علی را سوی خانه می برندش
جبریل می گیرد کمی زیر پرش را

مسعود اصلانی

***********************

1919191919

صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت
آسمان تیره شد از بسکه دل ماه گرفت

بر سر سفره کمی درد دل خود را گفت
یک نفس گفت ؛ ولی آینه را آه گرفت

 راه افتاد میسحا که نفس تازه کند
زیر سنگینی گامش نفس راه گرفت

خانه آوار شد و روی قدم هاش افتاد
اشک هی آمد و تا پای قدمگاه گرفت

سمت در رفت ولی در به تقلّا افتاد
و از این حادثه یک فرصت کوتاه گرفت

درب بسته شد و قلاب به پهلوش گرفت
روضه ای شد که دل حضرت درگاه گرفت

باز هم روضه دیوار و در و یک مادر...
باز با دختر خود ذکر "وا اُمّاه " گرفت

لحظه ای بر در این خانه به زانو افتاد
اشکِ بر فاطمه را توشه  این راه گرفت

وقت رفتن شده بود و سحرش آمده بود
پا شد و جلوه ی یا فالق الاصباح گرفت

 رفت معشوق خودش را بکشد در آغوش
رفت و وقتی که تنش حالت دلخواه گرفت

 بوسه ای زد به سرش تیغ و تنش آتش شد
آتشی که به دل سنگ و پر کاه گرفت

 مثل زهرا به زمین خورد و به سجده افتاد
آنچنان که دل محراب  و دل ماه گرفت

آه یک دست بر آن فرق شکسته که گذاشت
خم شد و  دست به پهلوش به ناگاه گرفت

 پا شد و رو به مدینه شد و با فاطمه گفت
عاقبت حاجت خود را اسدالله گرفت

شعری از رحمان نوازنی و اسحاقی


************************

 

ای که از صورت خونین تو غم ریخته است
با تماشای تو یکباره دلم ریخته است

چه به روز سر تو آمده آخر بابا
سرت از ضربه شمشیر به هم ریخته است

دخترت کاش بمیرد که نبیند هرگز
خون فرق تو قدم پشت قدم ریخته است

مادرم آمده بالای سرت با زحمت
اشک بر زخم تو با قامت خم ریخته است

کربلا زنده شده در نظرم می بینم
ترس دشمن که پس از صاحب علم ریخته است

تا که تاراج کند خیمه ی مارا یکسر
قبل آتش زدنِ آن به حرم ریخته است

فرق خونین تو را کاش نمی دیدم من
یادِ آن خون که از دست قلم ریخته است

حسن لطفی

************************

19191919191991

دردی تمام بال و پرم را گرفته است
آهم فضای هر سحرم را گرفته است

از من برفتن است و دلم تنگ فاطمه
گرچه کلون در کمرم را گرفته است


موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت امام علی (علیه السلام)

[ 25 / 4 / 1393 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت امام علی (علیه السلام)

من منتظر نشسته ام اما نیامدی
تنهاترین مسافر دنیا! نیامدی

انبان به دوش هر شبه ی کوچه های شهر
دیگر چرا به دیدن ماها نیامدی

اصلا قرار بود که بابای من شوی
این چندمین شب است که بابا نیامدی

من روی دوش تو چقدر تاب خورده ام
رفتم زشانه های تو بالا …!   نیامدی

بی دست های گرم تو بدخواب می شوم
کابوس دیده ام همه شبها نیامدی

دیدم شکسته است ستون های آسمان
مسجد ، نماز صبح ، خدایا! … نیامدی

رفتی به سجده ، بارقه ی تیغ و … بعد ازآن
محراب غرق خون شد و بالا نیامدی

کابوس بود … من بخدا باورم نشد!
حتما دلیل داشت که اینجا نیامدی

شب تا به صبح، خیره به در … منتظر شدم
چشمم به در سفید شد اما نیامدی

خاکم به سر، خدا نکند، خواب من مگر-
تعبیر می شود که تو بابا نیامدی

از اشک های گوشه ی چشمان مادرم
پی برده ام به حادثه ای تا نیامدی

آری درست بود… گمانم درست بود
ای وای از این مصیبت عظمی …

هادی ملک پور

*********************

فرق شكسته بين بستر مانده بابا
در بين بستر ياد كوثر مانده بابا

در فكر رودررويي با زهراست اينك
چشم انتظار روي دلبر مانده بابا

بگذار باهم غصه اش را باز خوانيم
گويا كه ياس اش پشت آن در مانده بابا

اما چرا در لحظه هاي آخرينش
ذكر حسين دارد وَ مضطر مانده بابا

مابين حرف هايش مدام از هوش مي رفت
با گريه گفتم حرف ديگر مانده بابا ؟

گفتا كه عباس و حسينم را صدا كن
كرببلا ....حرف برادر مانده بابا

روزي رسيد كه دختري فرياد ميزد
روي زمين اي واي بي سر مانده بابا ...

ياسر مسافر

 ********************

جاده ی وصل علی و فاطمه هموار بود
لحظه ی پرواز روح حیدر کرّار بود

رنگ خون شد دستمال زرد بر پیشانی اش
یعنی اینکه جوشش زخم سرش بسیار بود

گوشه ی خانه به سر قرآن گرفته زینبش
بر لبش امّن یجیب و ذکر استغفار بود

چند باری از سر شب تا سحر از حال رفت
گوییا آماده ی رفتن به سوی یار بود

بعد زهرا روز خوش هرگز ندیده مرتضی
در گلویش استخوان و بین چشمش خار بود!

یک نگاهش بر حسین و زینب و عبّاس بود
یک نگاه دیگرش هم بر در و دیوار بود

غصّه ی خانه نشینی و غم سی ساله اش
پیش چشمش می گذشت و غرق این افکار بود

ماجرای کوچه و روی کبود فاطمه
مثل یک دیوار خانه بر سرش آوار بود

آنچه که شیر خدا را بر زمین انداخته
ضربه ی تیغ عدو نه ... تیزی مسمار بود

... آمد استقبال او با شاخه ی گل،همسرش
روی دستش غنچه ی شش ماهه ی خونبار بود

محمد فردوسی

********************

شهر! آرامش بگیر، آهسته ترکت میکنم
چند سالی باتو بودم ،رفع زحمت میکنم

در مقامم آیه های «هل اتی...»آمد ولی
یک نفر بر پیکرم باشد قناعت میکنم

انتظار همسرم را میشکم اما بس است
از همان روزی که رفت احساس غربت می کنم

مثل هر روز خدا رد سلامم می کنید
مثل هر روز خدا با چاه خلوت میکنم

یاد آن لعن قنوت هر شب و روز شما...
همچنان بر مردم این شهر خدمت میکنم

آه،من رفتم ولی ای قاتل زهرای من
گریه تا مرگم به یاد آن مصیبت میکنم

چند خطی هم برای روضه اش می آورم
از همین جا قتلگاهت را زیارت میکنم :

«آه فرزندم،ترک برداشته لبهای تو
اکبرم،آب گلو را با تو قسمت میکنم»

انتظار منتقم تسکین قلبم می دهد
حیف دارم غیبتت را کم کم عادت میکنم!

یحیی نژاد سلامتی

 

**********************


آئینه ای و سهم دلت آه می شود
وقتی که هم نوای غمت چاه می شود

غرق عزاي فاطمه هستي هنوز که
اينقدر ناله هاي تو جانکاه می شود

در چشمهات طاقت ماندن نمانده است
شب رفتني شده ست و سحرگاه مي شود

خون سرت دهد به زمين باز آبرو
وقت ظهور سرّ فدیناه می شود

تو مي روي و دست يتيمان تو چه زود
از آستان لطف تو کوتاه می شود

امروز اگر که فرق شما را شکسته اند
در کربلا چه با سر آن ماه می شود

در ازدحام نیزه و شمشیرها سرش
آماده‌ی سلوک الی الله می شود

از اشک خيز علقمه تا شامِ هلهله
با بي کسي قافله همراه مي شود

یوسف رحیمی

*********************

گم می شود در غربت شب های کوفه
در لابلای نخلها، تنهای کوفه

کوه است کوه اما دگر از پا نشسته
سر می کند در چاه غم دریای کوفه

خسته شده از سُستی این قوم صد رنگ
خسته شده از شاید و امّای کوفه

با نان و خرما می رود کوچه به کوچه
اما چرا نفرین؟ مگر مولای کوفه ...

جز جود و رحمت از امام ما چه ديدند؟
ای وای از نامردمان ای وای کوفه

یارب بگیر از قدر نشناسان علی را
سر آمده صبر از ملالت های کوفه

مانند چشمانش دل عالم گرفته
آماده‌ی رفتن شده آقای کوفه

اما نگاهش بی کران بی کسی هاست
دلشوره دارد از غم فردای کوفه

روزی که می آید به شهر نانجیبان
با دست بسته، جان به لب، زهرای کوفه

روزي که خون مي بارد از چشمان غيرت
از طعنه های تلخ و جانفرسای کوفه

بر روي ني سوي لب غرق به خوني
سنگ بلا مي بارد از هر جاي کوفه

می میرد از اندوه گوش و گوشواره
دارد خبر از بغض بی پروای کوفه

می پرسد از راه نجف طفل یتیمی
ذکر لبش: بابای من! بابای کوفه!

یوسف رحیمی

********************

افتاده ام به گوشه ای از رهگذارتان
اوجم دهید تا که شوم خاکسارتان

اصل و اصالت من از اول اصیل بود
اصلا خدا سرشته مرا از غبارتان

هرچند دورم از تو ....عجیب است چون دلم
حس میکند نشسته کناری کنارتان

چیزی برای عرضه ندارم به ساحتت
آقا دل شکسته می آید به کارتان؟

خرما فروش کوچه و بازار می شوم
شاید به جرم عشق شوم سر به دارتان

ای ناشناس نیمه شب کوچه های شهر
یک تکه نان به ما بده از کوله بارتان

میلش دگر به هیچ بهشتی نمی کشد
هرکش نشسته کنج بهشت مزارتان

شرمنده ایم بی خبریم ای بزرگوار
از آخرین امانت تان ؛ یادگارتان

محسن عرب خالقی
 

********************

آن شب که زینب کوفه را صحرای تَف دید
یعنی تمام کربلا را در نجف دید

بیست و یکم شب بود یا ظهر دهم بود
این سو و آن سو مادرش را هر طرف دید

از ابن ملجم تا قطام و اشعث و عَمر
آنقدر شمر و زجر و خولی صف به صف دید

بابای خود را رو خضاب از خون سرد ید
عباس را در تیرس تیرو هدف دید

می رفت علی ممصوص فی ذات خداوند
گاهی که اکبر را به میدان در شعف دید

دشمن عروسی داشت پای رأس قاسم
هر گوشه ای  بزم شراب و رقص دف دید

صفین قرآنها بروی نیزه می رفت
در شام ،  پای نیزه و سر صوت وکف دید

او دین ابراهیم جد جد خود را
بازیچه ی فرزند های ناخلف دید

امروز بر دوش پدر ، فردای خود را
ناقه سوار یکه ي برج شرف دید

در پیش الرحمن ، کنار لوءلوء سبز
مرجان سرخش را نشسته در صدف دید

بعد سه روزی شاعرت در قافیه ماند
تا بوریای بی کفن را بی کنف دید

غلامرضا فاتحي

********************
 

حالا که نیست مادر من هست دخترت
حتی حسین هم به فدای تو و سرت

از مسجد مدینه که خیری ندیده ای
یادت که هست کوچه و پهلوی یاورت

دل شوره ام شبیه هراس مدینه است
رنگ کبود پر شده در دیده ی ترت

آیا زمان رفتن تو سوی مادر است؟
خیلی به یاد فاطمه ای روز آخرت

من قصد کرده ام که اگر رفتنی شدی
گیسوی خویش پهن کنم در برابرت

چه ضربه ای زدند که ای کاش می زدند
آن ضربه را به جای تو بر فرق دخترت

چه ضربه ای زدند که ابرو شکاف خورد
چه ضربه ای زدند که افتاد پیکرت

خون از بدن کنار زدن عادت من است
آن روز خون سینه و حالا سحر سرت


علی اکبر لطیفیان

******************


باز امشب منادی کوفه
از امامی غریب می خواند
گوشه خانه دختری تنها
دارد اَمن یجیب می خواند

**

مثل اینکه دوباره مثل قدیم
چشم اَز خون دل تری دارد
این پرستار نازنین گویا
باز بیمار بستری دارد

**

چادر پُر غبار مادر را
سرسجاده برسرش کرده
بین سر درد امشب بابا
یاد سر درد مادرش کرده

**

آه در آه چشمه در چشمه
متعجب زبان گرفته!پدر
خار درچشم اُستخوان به گلو!
درگلوم اُستخوان گرفته پدر

**

آه بابا به چهره ات اصلاً
زخم ودرد و وَرم نمی آید
چه کنم من شکاف زخم سرت
هرچه کردم به هم نمی آید

**

باز سر درد داری وحالا
علت درد پیکرم شده ای
ماه «اَبرو شکسته» باباجان
چه قَدَر شکل مادرم شده ای

**

سرخ شد باز اَز سر این زخم
جامه تازه تنت بابا
مو به مو هم به مادرم رفته
نحوه راه رفتنت بابا

**

پاشو اَز جا کرامت کوفه
آنکه خرما به دوش می بردی
زوددر شهر کوفه می پیچد
که شما بازهم زمین خوردی

**

دیشب اَز داغ تا سحر بابا
خواب دیدم وَگریه ها کردم
اَز همان بُغچه ای که مادر داد
کَفنی باز دست وپا کردم

**

کودکانی که نانشان دادی
روزگاری بزرگ می گردند
می نویسند نامه اَمّا بعد
بی وفا مثل گرگ می گردند

**

یا زمین دار گشته و آن روز
همه افراد خیزران کارند
یاکه اهنگری شده ان جا
تیرهای سه شعبه می ارند

**

وای اَز مردمان بی احساس
دردهای بدون اندازه
وای اَز آن سوارکارانُ
نعل اسبی که می شود تازه

**

وای اَز دست های نامَحرم
آتش ودود وچادر ودامان
وای اَز کوچه یهودی ها
سنگ باران قاری قرآن..

علی زمانیان

******************
 

دوباره شب شـد و كعبـه دوان دوان مي رفت
كجــا به اين عجــله او نفـس زنـــان مي رفت

چــقـدر آيه انفـــاق روي دوشـــــــش هست
 اگر چه اين همه با كيسه هاي نان مي رفت

شبيه كــــودكي خـويـش  گـريه هـا مي كرد
در آن شبـي كــه به يـار ي بيـوگـان مي رفت

همه به ســاعـــت هر شـــب نگاه مي كردند
ســر قــــرار مسيحـــاي مهـــــربان مي رفت

 ولـــي دوبـــاره نديدند مـــــــرد شبــــــهـــا را
و باز مثـل هميشــــــه كه بي نشان مي رفت

 دوباره سيــر شـــدند و به خـــواب خوش رفتند
ولي به گـــريه دوبــــاره اميــرمــــان مي رفت
 

رحمان نوازنی

*******************


دور شمع پیکرت،گردیده ام خاکسترت
ای به قربان تو و این رنگ زرد پیکرت

از نفس های بلندت میل رفتن می چکد
حق بده امشب بمیرم در کنار بسترت

تا نگیرد خون تازه گوشه ی تابوت را
مهلتی تا که ببندم دستمالی برسرت

حیف شد، از آن همه دلواپسی کودکان
کاسه های شیر­ مانده روی دست دخترت

کاش می­مردم نمی­دیدم به خاک افتاده است
هیبت طوفانی دلدل سوار خیبرت

خلوت شبهای سوت و کور نخلستان شکست
با صدای وا علی و وای حیدر حیدرت

شهر کوفه تا نگیرد انتقام بدر را
دست خود را بر نمی دارد پدر جان از سرت

می روی اما برای صد هزاران سال بعد
میل احسان می نماید غیرت انگشترت

علی اکبر لطیفیان

********************
 

رادمردی مهربان با دست های پینه دار
در میان کوچه های شهر غربت رهسپار

کیسه های نان و خرما روی دوش خسته اش
کیست این مرد غریبه ، با لباسی وصله دار؟

کهکشان ها شاهد غم های بی اندازه اش
ماه می گرید برایش چون دل ابر بهار

نیمه شب ها لابه لای نخل ها گم می­شود
چاه می داند دلیل گریه های ذوالفقار

در کنار چاه هرشب ایستاده جبرئیل
تا تکاند از سر دوش علی گرد و غبار

چند سالی هست بعد ماجرای فاطمه
لرزشی افتاده بر آن شانه های استوار

قامت سرو بلندش در هلال افتاده است
زیر بار رنج های تلخ و سخت روزگار

جای رد ریسمان های زمخت فتنه ها
سال ها مانده است بر دست کریمش یادگار

وحید قاسمی

*******************

در حريمت شفا نمي‌خواهم
آتشم زن دوا نمي‌خواهم

لحظه‌ي استجابت روضه
از شما جز شما نمي‌خواهم

خاك پاي تو كيمياي من است
جز همين كيميا نمي‌خواهم

تا اسير حسين تو هستم
دلي از غم رها نمي‌خواهم

من حسيني و حيدريم ، پس
بي نجف ، كربلا نمي‌خواهم


*«**مست مست و قلندر استم من***
*خاك نعلين قنبر استم من**»*

ابتدا ، انتها نداري تو
جز خدا آشنا نداري تو

آيه‌ي اعظم خداوندي
كي ، چگونه ، كجا نداري تو

همه‌ي سائلان تو شاهند
سائل بينوا نداري تو

فرش اين خانه بال جبريل است
قالي نخ‌نما نداري تو

با سرت عرش شكسته ولي
روضه‌ي «بوريا» نداري تو


*«**شب اسير سپيده‌ي سحرت**»*
*عالمي مات جلوه‌ي پسرت***

آمدم تا در اين شب آخر
مثل اين كاسه‌هاي پشت در

مرحمي آورم براي سرت
گرچه اين را نمي‌كنم باور

كه دوايي براي اين سر نيست
كه سر تو نمي‌شود بهتر

كه اميد يتيم‌ها امشب
مي‌رود پيش حضرت مادر

كه در اين شهر بي‌لياقت‌ها
نيمه شب دفن مي‌شود حيدر


*شب ، غريبي ، تلاطم دريا***
*شب مدينه ، نجف ، غم زهرا***

اسم مادر رسيد و غوغا شد
گره از كار بسته‌ام وا شد

اسم مادر دوباره معجزه كرد
نفس ‌آلوده‌اي مسيحا شد

بايد امشب به روضه برگردم :
بي تو حيدر عجيب تنها شد

قدرِ شب‌هاي قدر ! بعد از تو
خانه قبري براي مولا شد

امشب آغاز بهتري دارد
شب وصل علي و زهرا شد

غم اگر رنگ مادري دارد
گريه هم بوي بهتري دارد

محمد بختیاری

******************

اگر تو را نداشتم، بدان خدا نداشتم
آری خدا نداشتم، اگر تو را نداشتم

نبود اگر کرامتت، نبود اگر طبابتت
هزار درد داشتم ولی دوا نداشتم

به نام تو خدا صفا به زندگیم داده است
بدون نام تو در این جهان صفا نداشتم

نوای من علی علی،صدای من علی علی
بدون این علی علی،خدا خدا نداشتم

سنگ شدم طلا شدم،شاه شدم گدا شدم
چه می­شدم اگر علی مرتضی نداشتم

اگر نبود زادگاه تو قسم به فاطمه
این همه سمت کعبه هم برو بیا نداشتم

من اسمه دوا علی و ذکره شفا علی
کمیل تو اگر نبود به لب دعا نداشتم

نبودی یا علی اگر، حسن نبود و هم حسین
بدون تو مدینه و کرب و بلا نداشتم

علی اکبر لطیفیان

 
*******************

تو را تنهای تنها آفریدند
برای خاطر ما آفریدند

تمام عشق را در تو نهادند
تو را با عشق یکجا آفریدند

وضوح روح تو ابهام دارد
تو را مثل معما آفریدند

تو را چون سوره توحید قرآن
برای نسل فردا آفریدند

کتاب وصف تو دل می رباید
تو را از بس که زیبا آفریدند

تو را دریای انواع تجلی
مرا غرق تماشا آفریدند

مرا سلمان پشت پایت ای مرد
تو را شبگرد صحرا آفریدند

رضا جعفری

*******************

دل که عاشق شود شرر دارد
آتش از حال ما خبر دارد

عاشقی قصه ای است دیرینه
که دو صد لیکن و اگر دارد

هر که مست است مثل انگور است
چون که او هم لباس تر دارد

ما که رندیم و باده نوش چه غم
گر کسی جا نماز بردارد

آن که حال مرا نمی داند
چه نصیب از دل و جگر دارد

نکشم پا ز آستانه دوست
سائلش ز آن که تاج سر دارد

لب من در ترّنم یادش
ذکر او هر شب و سحر دارد

*عَجَز الواصفون عَن صفتک***
*ما عَرفناک حقّ معرفتک***

السلام ای حقیقت ایمان
ای رسول زمین امام زمان

یا علی ای حدوث را ممکن
یا علی ای وقوع را امکان

با تو هر لحظه می شود صادر
بر خلایق ز مهدی ات فرمان

لب لعل تو چشمه احیا
چشم پاک تو چشمه حیوان

موی تو لیلة المبیت من است
کاش جای دلم شوم قربان

تویی آن شیر کز دم تیغت
دشمن و دوست می شود نهان

دشمن از ترس می رود به خفا
دوست بهر نظر شود پنهان

جای باران سر از هوا ریزد
ذو الفقارت اگر دهد جولان

شیعیان را به جای خون باشد
حبّ زوج بتول در شریان

ما همه در صفیم بذلی کن
که قبول خدا شود قربان

ماه میلاد توست ماه رجب
گاه میعاد توست در رمضان

پای بوس تو ماه ذی القعده
دست بوست محرّم و شعبان

می سزد گر محبّ تو ز شعف
دف به کف در نجف کند طغیان

همه انبیا به وسع وجود
چیده اند از درخت تو ایمان

مصطفی نیز در میان همه
شرح داماد کرده در قرآن

ای که در یک شب از کرامت خویش
در چهل خانه بوده ای مهمان

جای دارد که از نزول شما
هر پدر صد پسر کند قربان

سخت گیری مکن به سائل خویش
رد مکن این شکسته را آسان

هست روز جزا و وقت حساب
حبّ تو در صحیفه ام عنوان

بی تو جنت جهیم پر آتش
با تو دوزخ بهشت بی پایان

ای که از کعبه گشته ای ظاهر
شد در این کار نکته ای پنهان

ضلع تسبیح را شکستی تو
ز آن که تسبیح بر تو شد تبیان

بطن سبحان ربّی الاعلی
هست تقدیس زاده عمران

 می کشم نعره از جگر شب و روز
تا نصیم شود ز حق غفران

*عجز الواصفون عن صفتک***
*ما عرفناک حقّ معرفتک***

یا علی ای امیر هر میقات
یا علی ای ظهیر فُلک نجات

این محال است که شوی موصوف
ز آن که تو برتری ز حدّ صفات

در مثل رشحه غمت دجله
در بزرگی ترنّم تو فرات

دوستانت کلیددار بهشت
عاشقان تو رشته دار حیات

جای دارد که منکران تو را
جا ببخشند در جهان ممات

ای کریم مدینه و مکّه
ای جوان مرد کوفه در خیرات

یک ابوذر کفایت است که ما
بر کرامات تو کنیم اثبات

ای که دادی به دست سلمانت
جلوه طور را به پیر برات

 مالک اشتر تو را باید
خواند مجموعه همه ملکات

کوی آشفتگان تو مشعر
صف دلدادگان تو عرفات

همه مردم تو را به حکم بنون
جمله زن ها تو را به حکم بنات

هر یکی از نوادگان تو را
می توان خواند حاکم عرصات

همسر توست شیشه ای نازک
خاندان تو در مثل مشکات

تویی آن روزه دار تابستان
در زمستان تویی امیر صلات

در تصرف به ما ز ما اولی
صاحب مال ما ز خمس و زکات

بر تو از ما ز خالق تو درود
بر تو از ما ز فاطمه صلوات

گر درختان قلم شوند همه
آب ها گر همه شوند دوات

می سزد گر نویسم این جمله
تا قیامت به قامت صفحات

*عجز الواصفون عن صفتک***
*ما عرفناک حق معرفتک***

یا علی ای سرادق توحید
ای امیر فرشته در تجرید

یکی از طائفان تو افلاک
یکی از حائران تو خورشید

ما که مُردیم از جدایی تو
پس مکن این فراق را تمدید

یا علی ای قدیم تر ز قدیم
یا علی ای جدید تر ز جدید

تویی آن آفتاب لم یزلی
که به خود از وجود خود تابید

غیر تو هیج کس وجود نداشت
چشم تو وا شد و علی را دید

نخل ها را به آب دیده بند
تا که از غصه رو کنند به عید

خانه جان من ز بت پر شد
ای تبردار فتح کعبه رسید

با تو هر کس که در جدل افتاد
گردن خود نهاد زیر حدید

از پدر  می رسد پسر را فیض
از تو  دارد حسین نام شهید

می رسد از محیط بر گوشم
که همه گفته اند بی تردید

*عجز الواصفون عن صفتک***
*ما عرفناک حق معرفتک***

جگر اهل درد خرّم باد
دل اهل مراد بی غم باد

ماه فضل است و عارفان جمع اند
تا ابد جمعتان منظم باد

فخر حوّا از کعبه بیرون شد
باز روشن دو چشم آدم باد

پدر کعبه کعبه را بشکافت
پر بکا دیدگان زمزم باد

هر کجا طفل شیر خواری هست
آب خوردن بر او مقدم باد

کربلا خشک شد بهر حسین
چشم اهلش همیشه پر نم باد

قهر کرده فرات از اصغر
دست عباس سوی پرچم باد

روی دست پدر پسر جان داد
همه ماه ها محرّم باد

*عجز الواصفون عن صفتک***
*ما عرفناک حق معرفتک***


محمد سهرابی

*******************

چشمهايش پر از تبسم بود
چشم نه آسمان هفتم بود

آسمان نه، شکوه اين خلقت
در طلوع نگاه او گم بود

جبرئيل نگاه او هر شب
با خداوند در تکلم بود

تا سحر گونه هاي نمناکش
روي سجاده در تيمم بود

واژه هايم حکايت مردي ست
که دلش بيقرار مردم بود

نان جو خورد و سفره‌ی دستش
وقت اطعام دشت گندم بود

*پدر مهربان اين عالم*
*ريزه خوارش هزارها حاتم*

چشمهايي

موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت امام علی (علیه السلام)

[ 25 / 4 / 1393 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]

اشعار شهادت امام علی (علیه السلام)

 

خانه با رفتنت اینبار به هم ریخته است
شهر بی حیدر کرار به هم ریخته است

پدرم نبض زمان بودی و با رفتن تو
سحر و روزه و افطار به هم ریخته است

هرکسی دید پدر، حال مراگفت به خویش:
دختر فاطمه بسیار به هم ریخته است

بستر خالی تو گوشه این خانه پدر
علتی شد که پرستار به هم ریخته است

بودنت مایه آرامش و آسایش بود
حال بارفتن تو کار به هم ریخته است

حسن غمزده را بیشتر از زخم سرت
قصه سینه و مسمار  هم ریخته است

حرفی از کوچه نباید بشود پیش حسین
چونکه با گفتنش هر بار به هم ریخته است

صحبت از کوفه و بازار و اسیری کردی
از همان لحظه علمدار به هم ریخته است

گفته ای کوفه میارند مرا طوری که
همه ی کوچه و بازار به هم ریخته است

مهدی نظری

*************************

هر بار بر محاسن خود دست میکشی
موی سپید مادرم آید به یاد من
حرفی نمی زنی فقط گریه میکنی
امشب برس عزیز دل من به داد من

**

مانند موی خویش دلم را به هم نزیر
خون شستن از سرت چقدر کار میبرد
آن شب بگو چرا وسط غسل مادرم
دیدم که فضه پارچه بسیار میبرد

**

پا بر زمین مکوب دلم شور میزند
ماندم که زهر با جگر تو چه کرده است
مرهم برای زخم تو درمان نمیشود
شمشیر با شکاف سر تو چه کرده است

**
شمشیر با غلاف که فرقی نمیکند
هر دو برای زخم زدن ساخته شدند
در کوچه دست مادر و در کوفه فرق تو
اینها برای کشتن من ساخته شدند

شاعر ؟؟؟؟؟

 **********************


کیسه های نان و خرما خواب راحت می کنند
دستهای پینه دارش استراحت می کنند

نخلها از غربت و بغض گلو راحت شدند
مردم ازدست ِ عدالتهای او راحت شدند

ای خوارج،بهترین فرصت برای دشمنی ست
شمع بیت المال را روشن کنید، او رفتنی ست

درد را با گریه های بی صدا آزار داد
با لباس نخ نمایش، کوفه را آزار داد

مهربانی نگاهش حیف مشگل ساز بود
روی مسکین ها در دارالخلافه باز بود

دشمنانش درلباس ِ دوست بسیارند و او
بندگان کیسه های سرخ دینارند و او

ساده گی سفره اش خاری به چشم شهر بود
 مرتضی با زرق و برق زندگی شان قهر بود

نیمه شبها کوچه ها را عطرآگین می کند
درعوض،درحق ِ او هرخانه نفرین می کند

حرص اهل مکر، از بنده نوازی علی ست
داستان بچه هاشان بی نمازی علی ست

گام درراه ِ فلانی وفلان برداشتند
ازاذان ها نام او را مغرضان برداشتند

جرم سنگینی ست، برلب خنده را برجسته کرد
چاه ها دیدند مولا خستگی را خسته کرد

جرم سنگینی ست،تیغ ذوالفقاری داشتن
زخمها ازبدر و خیبر یادگاری داشتن

جرم سنگینی ست،ازغم کوله باری داشتن
مثل پیغمبرعبای ِ وصله داری داشتن

جرم سنگینی ست، بر تقدیرحق راضی شدن
با یتیمان روزهای گرم همبازی شدن

جرم سنگینی ست،جای زر، مقدر خواستن
در دو دنیا خیرخواهی ِ برادر خواستن

جرم سنگینی ست، دردل عشق زهرا داشتن
سالها درسینه داغ کهنه ای را داشتن

هیچ طوفانی حریف عزم سکانش نبود
تیغ تیزابن ملجم قاتل جانش نبود 

پشت در، آیینه اش را سنگ غافلگیرکرد
زخم بازویی، امیرالمومنین را پیرکرد

مرگ سی سال است بر او،خنجر از رو می کشد
هرچه مولا می کشد، از درد پهلو می کشد

وحید قاسمی

 **********************


سخت است پیش پای مردم با سر افتادن
و سخت تر از آن به پیش دختر افتادن

ما که تو را با لافتایت می شناسیمت
اصلاً نمی آید به تو در بستر افتادن

داری سفارش می کنی ما را به عباست
خیلی خیالم جمع شد از معجر افتادن

گفتی اسیرم می کنند اما نگفتی تو
از خنجر کندی به روی حنجر افتادن

اما نگفتی از روی مرکب زمین خوردن
اما نگفتی از بلندی با سر افتادن

خیلی برای دخترت سخت است هنگام
با نیزه ای بر نیزه های دیگر افتادن

ای وای از پیراهن غارت شده، بعدش
دنبال غارت کردن انگشتر افتادن

فرمود: آب، اما به پهلویش لگد می زد
 ای داد بیداد از به جان پیکر افتادن

انصاف نیست این گونه پیش چشم خواهرها
با چکمه روی بوسه پیغمبر افتادن

ای وای از شام غریبان و بیابان و...
 در زیر پاها چادر یک دختر افتادن

علي اكبر لطيفيان

 **********************

صد جلوه از پیمبر تو قد علم کند
آیینه چون به محضر تو قد علم کند

جایی برای پر زدن جبرئیل نیست
در آسمان اگر پر تو قد علم کند

دنیا کم است ظرفیتش، پس مجال نیست
تا جلوه های دیگر تو قد علم کند

راه فرار نیست هزاران سپاه را
هر وقت نام حیدر تو قد علم کند

دیگر به ذوالفقارِ دو دم احتیاج نیست
آن لحظه ای که همسر تو قد علم کند

افتادنِ به پات مرا سربلند کرد
از این طریق نوکر تو قد علم کند

فردای رستخیز، شفاعت تو را کم است
در آن مقام، قنبر تو قد علم کند

از پشت سر زدند تو را... جراتش نبود
شمشیر در برابر تو قد علم کند

زینب نمی گذاشت که فرقت دو تا شود
فرصت نبود دختر تو قد علم کند

علي اكبر لطيفيان
 

 **********************

وقتی که با نان و نمک افطار می کرد
انگار که با فاطمه دیدار می کرد

هی شیر را از پیش خود می زد کنار و
هی دخترش با چشم تر اصرار می کرد

در آسمان انگار چیزی تازه می دید
با اشک دیده چشم را خونبار می کرد

درخاطرش پیراهنی پر ماجرا داشت
که این جهان را برسرش آوار می کرد

امشب ز شبهای دگر مظلوم تر بود
این را اذان، وقت سحر اقرار می کرد

دنیا برایش صحنه ای پر زغم داشت
که هر سحر را مثل شام تار می کرد

این پیرمردی که غرورش را شکستند
انا الیه راجعون تکرار می کرد

دلتنگ محسن بود این شبهای آخر
گریه به پهلو و در و دیوار می کرد

قلاب در وقتی که بوسه زد به شالش
یاد غلاف و زخم دست یار می کرد

از بسکه دلتنگ نگاه همسرش بود
او ابن ملجم را خودش بیدار می کرد

همراه زینب دخترش محراب کوفه
گریه برای حیدر کرار می کرد

مهدی نظری

 **********************


از سر شانه ی در حال نماز سحرش
چقدر بال ملک ریخته تا دور و برش

او بزرگ است و در این خاک نمی گیرد جا
آسمان است و رسیده است زمان سفرش

همه ی شصت و سه سالش به غریبی طی شد
می رود تا که خدایش نکند بیشترش

یاد شرمندگی از فاطمه می اندازد
بخداوند قسم دیدن چشمان ترش

ایستاده است کسی پشت در خانه ی او
جبرئیل آمده انگار به مسجد ببرش

سحر نوزدهم خانه ی دختر برود
آنکه دلسوز ترین است برای پدرش

دخترش نیز یقین داشت شب آخر اوست
کاسه ی آب نپاشید اگر پشت سرش

همه مبهوت و همه محو نمازش بودند
کاش این منبر و محراب نمی زد نظرش

این طرف دست توسل به عبایش که بمان
آن طرف حضرت صدیقه بود منتظرش


علی اکبر لطیفیان

 **********************


در شب بهت چشم عرش خدا
پدري مهمان دختر بود
مثل هر شب دوباره نان و نمك
وقت افطار سهم حيدر بود

**

در گلويي كه استخوان مانده
بغض دلتنگي اش ترك برداشت
با تماشاي اشك و آه پدر
چقدر اضطراب دختر داشت

**

اضطراب زمان كودكي اش
متولد شد از دو چشم ترش
در نگاهش تجسم مادر
خيره مانده به رفتن پدرش

**

مرد بي فاطمه به روي لبش
آيه هاي وداع مي خواند
آسمان را نگاه مي كند و
درد او را كسي نمي داند

**

دلش از دست زندگي پر بود
سمت مسجد روانه شد بابا
عزم خود جزم كرد و راه افتاد
زير لب گفت آه يا زهرا

**

ناگهان آسمان به خود لرزيد
به سرش ضربه اي فرود آمد
صورتش روي جانماز افتاد
مرتضي باز به سجود آمد

**

عاقبت همنشين دلتنگي
راحت از بغض بي كسي ها شد
استخوان سرش شكافي خورد
زخم سربسته ي علي وا شد

**

وقت برگشت سمت خانه علي
گريه مي كرد و اشك غم مي ريخت
خوب شد دستمال آوردند
ورنه از زخم ، سر به هم مي ريخت

**

شانه اي كه بلند تر شده است
بار ديگر عصاي درد شده
كوچه آن كوچه نيست و آه
كودك آن كودك است و مرد شده

**

گوييا مجتبي غريبانه
مادرش را به خانه برگرداند
دردهاي مدينه را حس كرد
زير لب روضه اي ز مادر خواند

**

مرتضي خانه آمد و زينب
ناگهان ديد زخم بابا را
به سرش زد كنار او افتاد
تيره شد در نگاه او دنيا

**

تازه اين سومين غم او بود
مانده دلتنگي غم فردا
الأمان از غم برادرها
واي دل از غريب عاشورا

**

تشنه اي روي خاك افتاده
تشنه اي را كه سر جدا كردند
بدنش را مقابل زينب
با سر نيزه جا به جا كردند

**

كاكلش دست يك نفر افتاد
زره اش دست يك كس ديگر  
نا نجيبان به جانش افتادند
همه با تيغ و نيزه و خنجر

 مسعود اصلانی

 **********************


وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود

کعبه می رفت در دل محراب
لحظه ی گریه ی اذان شده بود

کوفه لبریز از مصیبت بود
 باد در کوچه نوحه خوان شده بود

شور افتاد در دل زینب
پی بابا دلش روان شده بود

در و دیوار التماسش کرد
در و دیوار مهربان شده بود

شوق دیدار حضرت زهرا
در نگاه علی عیان شده بود

خار در چشم و تیغ بین گلو
زخم ،مهمان استخوان شده بود

سایه ای شوم پشت هر دیوار
در کمین علی نهان شده بود

ناگهان آسمان ترک برداشت
فرق خورشید خون فشان شده بود

در نجف سینه بیقرار از عشق
گفت "لا یمکن الفرار" از عشق

سیدحمیدرضا برقعی



موضوعات مرتبط: امام علی(ع) - شهادت

برچسب‌ها: اشعار شهادت امام علی (علیه السلام)
[ 25 / 4 / 1393 ] [ ] [ مهدی وحیدی ]
[ ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد